از گهوارهی تاریخ تا کوچههای کودکی
این بخش از یادداشتها، روایتی صمیمی و تأملبرانگیز از زادگاه نویسنده (استهبان یا اصطهبانات) و چگونگی تولد او در اردیبهشت ۱۳۲۴ است. نویسنده با زبانی ساده و آکنده از اصطلاحات محلی، به بازخوانی شرایط زیستی و نگاه فرهنگی حاکم بر خانوادهها در آن دوران پرداخته و از تأثیر جبر تاریخ و گذر پرماجرای عمر سخن میگوید.
شرح احوال من و زادگاهم
برای این که از خودم بنویسم، لازم است از محیطی که در آن به دنیا آمده و نشو و نما کردهام نیز بنویسم.
طبق سند رسمی که در دست دارم، شانزدهم اردیبهشت ۱۳۲۴، یعنی دقیقاً هشتاد سال پیش، در خانهای با یک اتاق ۱۵ مترمربعی، یک پستوی ۶ متری و یک زیرزمین ۱۲ متریِ نمور و غیرقابلسکولت، واقع در خیابان شهید فقیهی (کمربندی) متولد شدم. محلی که نیسان ایستاده و مغازه روبهروی آن، محل تولد من و حیاط خانه ماست.

در کوچهای میان میدان محلات میری و کوچه شاه — که هماکنون قسمتی از عرض خیابان کمربندی است — در (ده، قصبه، بخش و یا احتمالاً شهر) استهبان که آن موقع مسمی به «اصطهبانات» بود، بدون این که خودم بخواهم و بدانم، به دنیا آمدهام و فرزند دوم خانواده هستم. این که حتماً شانزدهم اردیبهشت به دنیا آمده باشم، معلوم نیست؛ چون گرفتن شناسنامه امری مهم برای مردم آن زمان نبود. اما مدرکی در دست دارم که نود درصد متولد اردیبهشت هستم.
و اما مدرک
مادر من سواد نداشت، اما بسیار باهوش بود. در اثبات باهوشیاش مدارکی دارم که بعداً رو خواهم کرد.
هرگاه بین زنان همسایه که برای «وَرْچیدن روار» در جلوی در کوچه جمع میشدند و صحبت از زمان تولد بچههایشان به میان میآمد، بیشترِ زمان تولدها را با اتفاقی که همزمان با تولد بود بیان میکردند؛ مثلاً موسم انجیر، موسم بَر (هنگامی که میوهی نر انجیر را در بین شاخههای انجیر ماده جهت عمل تلقیح مینهند)، موسم چغله، پلکی انحیر، گردوتکون، سال دردی، شو عید، چلهی کوچوک و امثال اینها. من مفهوم این ازمنه را بیشتر وقتی کلاسهای دبستانی بودم، میفهمیدم. خلاصه، هر وقت صحبت از تاریخ تولد من میشد، مادرم میگفت: «علیِ ما» (یادم رفت بگویم که اسمم را علی گذاشته بودند) «موسم دُرْمَه (دلمه) دنیا آمده.»
در استهبان، بیشتر دلمه را با برگ درخت مو درست میکنند و اردیبهشت زمانی است که درختان رز را هرس میکنند یا به اصطلاح، «سَرِ رَز وَر میدُرَن». همین ایام است که مواد تشکیلدهندهی دلمه را در این برگهای اضافی میپیچند و دلمه درست میکنند.
پس تاریخ تولد من در اردیبهشت قطعی است، اما چندمش با خداست!
این که اول یا شانزدهم اردیبهشت باشد، اصلاً اهمیتی ندارد؛ چرا که آن زمان نهایت آرزوی پدر و مادر این بود که بچهشان نمیرد و بزرگ شود و در جوانی بتواند با درآمد حاصل از کارگری، به اصطلاح کمکخرج خانواده باشد.
زندهیاد شمس اصطهباناتی در مخمسی، نهایت آرزوی پدر و مادر را در مورد بچهشان چه زیبا سروده است:
گر خدا داد بـــــه آن ها پُسری
لُکُنَش میکُنَه تُو غــربالِ تَری
که خداوند مُـو دادَه یک پُسری
ای خدا گَبُرُو بِشَه بِرَتَ جاشیر
ای خدا گُت شَه کُرو بُکُنَ¬تَ خیر. شمس، ص ۲۷۶
طرز تفکر نودوپنج درصد خانوادههای آن زمان استهبان اینچنین بود. لذا کسی که نهایتاً باید جاشیر از کوه بیاورد و یا به کارگر کردن (کُرَوْ کردن) اشتغال یابد، چه اهمیتی دارد که چندم ماه به دنیا آمده باشد؟
من هم این حقیقت را کتمان نمیکنم که بدون رودررویی، نود درصد انرژی، استعداد و تواناییهای جسمی و ذهنیام به بطالت طی شد؛ همچنانکه همنسلهای من چنین شدند و اگر به اصطلاح سنگی به دنگی خورد و دست عدهای از ما به دم گاوی بند شد و به شندرغازی حقوق دست پیدا کردیم، خواست ما نبود، بلکه جبر تاریخ ما را به این سو کشاند.
برگردیم به دنبالهی مطلب اصلیمان
ابتدا لازم است که از موقعیت زمانی و مکانی استهبان در زمان تولدم بنویسم.
موقعیت جغرافیایی، مساحت، دشت، کوه، ارتفاع از سطح دریا، چشمه، رود و… استهبانِ هشتاد سال پیش و الآن هیچ توفیر قابلذکری نکرده که لازم به توضیح باشد. با مراجعه به فضای مجازی هم چیزی دستگیرم نشد و غالب مطالب مندرج در سایتها، تکراری و رونویسی از یکدیگر و مربوط به سالهای اخیر بود که معلوم میشود جوان یا جوانهایی آنها را منباب شروع کارشان رقم زدهاند و به درد کار من نمیآمد.
لذا بنا را بر این میگذارم که مشاهداتم را بدون اعداد و ارقام آماری و بدون ذکر نام از هر شخص در رخدادهای سالهای عمرم بنویسم.
اجازه میخواهم اسامی چندگانهی اصطهبانات، استهبان، ستهبان، صابنات، صابونات و استهبُنات را در هر کجای این نوشتار به فراخور حال، هرطور که ایجاب کند بیاورم و مقید به ذکر یکی از آنها نباشم.
دیدگاهها