روایتی تکاندهنده از طبابتِ سنتی و گذرِ زمان
تیغ و شیشه؛ روایتِ بقا و طبابت در کوچهپسکوچههای دیروز
در این قسمت از خاطرات، نویسنده با نثری صمیمی و لحنی واقعبینانه به سراغ یکی از رسوم و معضلات درمانیِ دهههای گذشته یعنی «حجامت سنتی با تیغ و شیشه» میرود. این یادداشت علاوه بر بازگویی خاطرهای تکاندهنده از شیوههای بهداشتیِ روزگار قدیم و ترس کودکان از آن روزها، گریزی میزند به این پرسش بنیادین که نوشتن خاطرات و مرور رنجها و گذر زمان، چه درسی برای انسانِ امروز به همراه دارد.
تیغ و شیشه
یکی از معضلاتی که همهی خانوادهها درگیر آن بودند و به عنوان امری درمانی تلقی میشد، مسألهی حجامت بود که زنی کولی و بیخبر از ابتداییترین امور بهداشت، این کار را در ازای دریافت مبلغی ناچیز در هر خانه و کوی و برزنی که از او میخواستند، انجام میداد. ابزار او تیغی بود شبیه تیغ دلاکی و ظرفی شیشهای به شکل کوزهای که دهانهای به قطر پنج سانتیمتر و شکمی اندکی بزرگتر و لولهای باریک، بلند و خمیده به طول ده سانتیمتر داشت که به بالای شکم ظرف متصل بود و کولی با مکیدن از این لوله، خون محل خراش را به داخل ظرف هدایت میکرد. این وسیله حکم دستگاه وکیوم امروزی را داشت.
این دو وسیله که در تداول به «تیغ و شیشه» معروف بود، تنها ابزار کولی بود که همه را در پارچهی کهنهای میپیچید و با خود به هر کجا میبرد و با صدا زدن در جلوی خانهها که عموماً این صدا برایشان آشنا بود، حضور خود را اعلام میکرد.
معمولاً مادرانی که حجامت را برای خود یا فرزندانشان لازم میدانستند، کولی را دعوت به ورود به خانهشان میکردند و کولی بیهیچ زیراندازی در کنار باغچه مینشست و بساط خود را پهن میکرد و فرد حجامتشونده در جلو او معمولاً چهارزانو قرار میگرفت و در حالی که پیراهن خود را بالا زده بود، پشت خود را به سمت کولی میکرد.
کولی بیهیچ مادهی ضدعفونیکنندهای، با همان تیغ کذایی که بارها و بارها با آن پوست بدن دیگر مشتریها را خراش داده بود و شاید با آب همان حوضهایی که وصف آن متعاقباً خواهد آمد شسته بود، چند خراش طولی و عرضی بر گودی شانه، پیشانی و یا زیر گلوی مشتری ایجاد میکرد و برای جلوگیری از لخته شدن خون، دهانهی همان شیشهای را که شرح آن رفت، بر محل خراشها مینهاد و با هوای دم خود میمکید و خون حاصل به تدریج در شکم شیشه جمع میشد. برای آن که مشتری و خانوادهی او از این اقدامشان احساس رضایت کنند، رنگ سیاه خون سیاهرگی را که از پشت شیشه کدرتر هم مینمود، به عنوان خون کثیف و مرضی به حجامتشونده و دیگر حاضران معرفی میکرد.
خون شیشه را در کنار کرت خالی میکرد و یکیدو بار دیگر هم به این کار ادامه میداد و محل زخم پشت را با تکه کهنهای که از خانهی مشتری در اختیار او قرار میگرفت، پاک میکرد و با گفتن «تندرست و دلخوش» قضیه را پایان میداد.
گاه ممکن بود در همین مکان، علاوه بر ساکنان خانه، دیگر همسایهها نیز که از حضور کولی مطلع میشدند، به همین خانه مراجعه کنند و در همان محل و با همان تیغ و شیشه حجامت شوند و بسا اتفاق میافتاد که کولی از صبح تا ظهر و گاه تا شب در همان مکان درگیر حجامت بود.
مزد حجامت معمولاً ده شاهی بود که گاه به جای پول، یک عدد تخممرغ به او میدادند.
مطلب قابلذکر، حجامت بچههای زیر ده سال بود که از این کار بسیار بیم داشتند و تا آنجا که برایشان ممکن بود، تن به این کار نمیدادند و اغلب با شنیدن صدای کولی از خانه فرار میکردند و چنانچه فرصت فرار به آنها داده نمیشد، به پشتبامهای خود و از آنجا به پشتبامهای همسایه و احتمالاً از یک راهپله به کوچه پناه میبردند؛ مگر این که بزرگترها او را میگرفتند و فرصت فرار را به او نمیدادند که اغلب هم همین اتفاق میافتاد.
مردم عموماً حجامت را دوای هر دردی میدانستند: سردرد، دنداندرد، سرماخوردگی، سرگیجه، خارش بدن، انواع کورکها و دملها؛ و این نحوهی تفکر تقریباً در بین عموم رواج داشت.
قبول میفرمایید که زنده ماندن ما در آن وانفسای بدون رعایت هرگونه موارد بهداشتی، تنها یک معجزه بود و لاغیر.
این را هم اضافه کنم که هر یک از همسنوسالهای من که تصور کنند وضعیتی غیر از این داشتند، یا اهل تعارف و تکلفاند و یا به آلزایمر دچارند؛ و جوانترها هم که یادشان نیست، آن موقع یا نبودند یا کوچک بودند و امر تطهیر و مداواشان بر عهدهی بزرگترها بود.
شرح خاطرات، حلال کدام مشکل است؟
نکتهی دیگر این که نوشتن خاطرات من چه مشکلی از خوانندگان مرتفع میکند و اصولاً چه فایدهای دارد؟
گذر زمان فرایندی است به سمت تعالی؛ همچنان که زمین در ابتدا کرهای مذاب بود و با سرد شدن و پیدایش اقیانوسها بر سطح آن، و متعاقب آن به وجود آمدن گیاهان و جانوران دریایی و راهیابی برخی از آنها به خشکی و حضور دوزیستان و خزندگان و پرندگان و نهایتاً انسان متفکر، چهرهی زمین طی میلیونها سال دگرگون شد. همین انسان فکور در طول سالیان دراز، حتی بیهیچ ستر عورتی، روزها در جنگلها به دنبال سیر کردن شکم و شبها از ترس سرما و درندگان در شکاف صخرهای یا اعماق غاری به سر برد تا با ساخت ابزار و کشف آتش به راحتی نسبی دست یافت. قطعاً انسان آن روز با کشف این دو، نسبت به پیشینیانش خود را متمدنتر دید و با روحیهای برتر، زندگی گذشتگان را رقتبار تصور کرد و به حال آنان تأسف خورد؛ ضمن این که هنوز نه سرپناهی داشت و نه حیوانی را برای استفاده از آن تسخیر کرده بود.
زمانی که بشر با مسخر کردن برخی حیوانات، دامداری را شروع کرد و متعاقب آن با شاخوبرگ درختان سرپناهی برای خود ساخت، قطعاً از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و خود را نسبت به گذشتگانش پیشرفتهتر دید.
ین روند در سیطرهی فکر آدمی متوقف نشد و روزبهروز با اکتشاف و اختراعی جدید، دنیایی تازه و مدرنتر در برابر خود دید و مردم هر دوره نسبت به دورهی قبل، خود را جلوتر دیدند.
تا به کجا؟
اما سؤال این است که این روند کی متوقف می شود و بشر تا به کجاخواهدرفت؟ آن چه مسلم است تا حیات بر این کره ی خاکی تداوم دارد این روند هم ادامه خواهد داشت و هر نسلی با ابتکار و اختراع خود بر نسل پیشین فخر خواهدکرد.
نتیجه: همچنان که برخی از شما خوانندگان عزیز به طرز زندگی من و ما با دیده ی اعجاب و یا احتمالا تمسخر خواهی نگریست مطمئن باشید نسل های هشتاد، صد و شست، دوبیست و چهل، سیصد و بیست و . . . سال دیگر اگرکسی مثل من به سرش بزند و بخواهدخاطرات هشتاد سال گذشته ی خود را بنویسد اگر آدم منصفی باشد با تعجب و در غیر این صورت با تمسخر به زندگی نسل قبل از خود خواهد نگریست و این نگرش تا زمانی که حیات بر این کره ی خاکی ادامه دارد به قوت خود باقی است. علت این امر روند متعالی تفکر انسان خاکی است و از آن گریزی نیست و این حرکت مصداق سروده شیخ احل سعدی است که فرمود:
“رسد آدمی به حایی که به جز خدا نبیند”
بسیار خوب. تا حدودی مقدمه چینی ها گفته شد. اما این که از کجا شروع کنم خود مقوله ای دیگر است.
دیدگاهها