سفری به آفاق و اَنفُس؛ نگاهی به خاطرات ۸۰ سال زندگی (محمد ثالثی)
محمد ثالثی در این تقریظ، کتاب «خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید» اثر استاد حکمت را مجموعهای ارزشمند و عبرتآموز از زیستِ بومی و هشتاد سال تجربه میداند. وی ضمن تحسینِ دقت و حافظهی نویسنده در ثبت خاطرات، کتاب را به دلیل استفاده از گویش اصیل استهبان، گامی مهم در حفظ میراث زبانی این دیار برمیشمارد. ثالثی با بازخوانی بخشهای پُرحسوحال و طنزآمیزِ روایتها، این اثر را تجربهای خواندنی میداند که مخاطب را میانِ اندوه و لبخند، به دلِ تاریخِ اجتماعی و فرهنگِ عامهی استهبان میبرد.
تقریظ بر کتاب خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید اثر استاد حکمت
به نام خداوند جانآفرین حکیم سخن در زبانآفرین
خاطرات «۸۰ دور گردش به دور خورشید»، اثر تازهمنتشرشدهی استاد حکمت را خواندم. همانطور که نویسنده در آغاز کتاب آورده است: «وَ مَن یَتق الله یَجعل لهُ مَخرَجا وَ یَرزَقه مِن حُیث لا یَحتَسب» (۱)
و یادآور شده است که: «بعضی مواقع اتفاقاتی در زندگی رخ میدهد که هر قلمبهدستِ قدری از تبیین آن عاجز میماند.»
دقیقاً همینطور است و همهی ما در طول زندگی خویش بارها و بارها آن را تجربه کردهایم. میبایست همواره در کنار آیهی فوق، این آیهی کریمه را نیز به یاد داشته باشیم: «وَ مَن اَعرَض عَن ذِکری فَانّ لَهُ مَعیشتا ضَنکا وَ نَحشرهُ یَوم القیامة اَعمی» (۲) تا اندکی از روزمرگیهای زندگی به دور شویم، سفری از آفاق به اَنفُس داشته باشیم و توفیق انجام کارها را از خدای منّان بخواهیم؛ بدانسان که نظامی گنجوی در آغاز داستان خسرو و شیرین میآورد:
خداوندا درِ توفیق بگشای نظامی را رهِ تحقیق بنمای.
باری، اگرچه نام کتاب میتوانست موجزتر، تصویر روی جلد هنریتر و جذابتر، و ویراستاری متن با دقت بیشتری انجام گیرد -که امیدوارم در چاپهای بعدی چنین شود- با اینهمه، نوشتن خاطرات در سن ۸۰ سالگی، آنهم بدون یادداشت از پیش و با مدد از حافظه، کاری بسیار سخت و البته پرارزش است که از عهدهی هر کسی برنمیآید. بهقول حافظ:
نه هر که طرف کُله کج نهاد و تند نشست/ کلاهداری و آیین سروری داند.
در مرور خاطرات کتاب، درسهای بسیاری آموختم. خاطره همیشه پر از درس و عبرت است؛ آموزگاری است مکتوب که بارها و بارها میشود بدان رجوع کرد و هر بار نکتهی تازهای آموخت. آنگونه که فردوسی بزرگ میگوید:
جهان سر به سر حکمت و عبرت است چرا بهرهی ما همه غفلت است؟
در صفحهی ۸۹، خاطرهی «شلاق در حال سجده» چنان مرا تحتتأثیر قرار داد که برای چند دقیقه مات و مبهوت به صفحهی کتاب خیره شدم و نیک فهمیدم که تعلیم و تربیت، کاری بس ظریف و دشوار است که نباید آن را سرسری گرفت؛ علتالعلل عقبماندگی هر جامعهای نیز بیتوجهی به آموزش و پرورش است و بهقول صمد بهرنگی: «معلمِ خوب کیمیاست.»
حال قسمتی از آن خاطره:
«در حال سجده بودیم که ناگهان پنجهی هر دو پای من چنان سوخت که بیاراده از جا پریدم که شلاق دوم معلم به پشت گردنم خورد و مرا امر به ادامهی نماز نمود. تازه فهمیدم که سوزش پنجههایم مربوط به ضربهی شلاقی بود که آقای معلم هنگامی که در سجده بودهام، بر آنها وارد کرده است. چارهای جز سکوت نبود و الّا میبایست ضربات بعدی را هم تحمل میکردم. نماز تمام شد در حالی که سوزش پنجههایم هر آن بیشتر میشد و من متحیر که علت این تنبیه چه بود. کفشهایم را بهسختی پوشیدم و درد را تحمل کردم و معلم هیچ توضیحی برای این کارش نداد.
مدرسه تعطیل شد و لنگان خودم را به خانه رساندم. مادرم علت لنگیدنم را پرسید. ماجرا را برایش گفتم اما او باور نکرد و گفت: حُکمن یَی کار بدی کردی اَگنه تَو نماز کسی نمیزنن.
دنبال کسی میگشتم که درد دلم را به او بگویم و با من همدردی کند. لنگانلنگان خودم را به مغازهی پدر رساندم. پدر تا مرا لنگان دید، علت را پرسید و من ماجرا را گریان گفتم. کفشهایم را بیرون آورد و تا سیاهی پنجههایم را دید گفت: مگه چه کردی که زَدُت؟ در همین حال بودم که آن معلم خودش به درب مغازه آمد. او از مغازهی پدر برخی مایحتاج خود را قرض میکرد و بخشی از بدهکاریهایش را سرِ برج وقتی حقوق میگرفت میپرداخت و بخشی از آن به ماههای بعد موکول میشد. لذا هر ماه به ماندهی بدهکاریهایش افزوده میشد و پدر هم از باب احترام به او اعتراضی نمیکرد. همین که معلم مرا گریان و نالان دید، رو به پدرم کرد و گفت: این تنبیه برای آن بود که در سجده همهی پنجههای پاهایت را بر زمین گذاشته بودی و حال آنکه فقط دو شست پا باید روی زمین باشد.
پدر که سراپا گوش شده بود، رو به معلم کرد و گفت: آیا قبل از آن، این نکته را که گفتی به او و به دیگر دانشآموزان گوشزد کرده بودی؟ معلم گفت این نکتهها را باید در خانه به او یاد میدادی.
رنگ چهرهی پدر به سرخی گرایید و به معلم با حالت پرخاش گفت: اگر این نکتهها را باید در خانه به بچه یاد دهند، پس شما در مدرسه چهکارهای؟ و...»
صفحهی ۱۶: «تیغ و شیشه»
(این ماجرا را چون خودم در سن ۶ سالگی تجربه کردهام، بیشتر دوست داشتم. ننهی قنبرِ کولی -خدا بیامرزدش- که هنوز تصویرش در ذهنم هست، به درخواست مادرم به خانهمان آمد و پس از احوالپرسی و صرف چای، در گوشهای از حیاطِ گِلی خانه نشست و مرا حجامت کرد. من ترسان و گریان و مادرم امیدوار و شادان.) بهقول مولانا:
طفل میترسد ز نیش احتجام مادر او اندر این غم شادکام.
و اما بشنوید حکایت کتاب را: «معمولاً مادرانی که حجامت را برای خود یا فرزندانشان لازم میدانستند، کولی را دعوت به ورود به خانهشان میکردند و کولی بی هیچ زیراندازی در کنار باغچه مینشست و بساط خود را پهن میکرد. فرد حجامتشونده در جلوی او معمولاً چهارزانو قرار میگرفت و در حالی که پیراهن خود را بالا زده بود، پشت خود را به سمت کولی میکرد. کولی بی هیچ مادهی ضدعفونی، با همان تیغِ کذا که بارها و بارها با آن پوست بدن دیگر مشتریها را خراش داده بود و شاید با آب همان حوضهایی که وصف آن متعاقباً خواهد آمد شسته بود، چند خراش طولی و عرضی بر گودی شانه یا پیشانی یا زیر گلوی مشتری ایجاد میکرد و برای جلوگیری از لخته شدن خون، دهانهی همان شیشهای که شرح آن رفت بر محل خراشها مینهاد و با هوای دمِ خود میمکید و خون حاصل بهتدریج در شکم شیشه جمع میشد.
برای آنکه مشتری و خانوادهی او از این اقدامشان احساس رضایت کنند، رنگ سیاهِ خونِ سیاهرگی را که از پشت شیشه کدرتر هم مینمود، به عنوان خون کثیف و مَرضی به حجامتشونده و دیگر حاضران معرفی میکرد. خون شیشه را در کنار کُرزه خالی میکرد و...»
صفحهی ۴۶: «مُلّا و مار و موشکو»
«چهار ساله بودم که مادرم مرا به آنجا برد و به دست آن خانم که همه او را آویجی (آباجی) خطاب میکردند سپرد تا من هم مُلا شوم. البته این اقدام برای آویجی بد نبود چون خانوادهی این کودکان خود را موظف میدانستند که ماهانه مقداری قند و چای و سیگار و توتون به عنوان حقالزحمه برای آویجی ببرند. حالا این وسط بچهها چیزی یاد میگرفتند یا نه، بستگی به سن و هوش و استعداد و علاقهی خودشان و پیگیریهای والدین، مخصوصاً مادران داشت.
به این کودکان «بچهمُلایی» میگفتند. هر بچهملایی موظف بود تکهفرش یا گلیمی برای زیرانداز خودش از منزلشان بیاورد. این زیراندازها اغلب بیشتر از نیممتر در نیممتر نبود که بعد از پایان درس در همان مکتبخانه میماند... اتاق کناری بدون در بود و تقریباً حالت مخروبه داشت. آویجی زبالههای خود را در آنجا میریخت. بحث مهم ما در مورد اتاق وسطی است که هیچگاه در حضور بچهملاییها درش باز نشد و قفلی همیشه بر درِ آن استوار بود و به «مار و موشکو» معروف بود. بچهملاییهای بزرگتر که سابقهی بیشتری هم داشتند، در وصف این اتاق چنین دادِ سخن میدادند: اتاق مار و موشکو پر از مار و عقرب و سوسمار و رُتیل و سوسک و موش و دیگر جانوران موزی و خطرناک است که در هم میلولند و گاه از فرط گرسنگی همدیگر را میخورند. هر کس وارد آن شود همه ی آنها او را احاطه میکنند و در طُرفه العینی او را نیش میزنند و تکهتکه میکنند. هر کدام سهم خود را برمیدارند و در گوشهای میخورند. هرجا آویجی از یک بچهملایی ناراحت شود یا مادری از بچهاش نزد آویجی شکایت کند، غروب که همه بچهها به خانه میروند، آویجی درب مار و موشکو را باز میکند و آن بچهی خاطی را داخل میاندازد و دوباره در را میبندد و تا صبح روز بعد آن بچه در بین جانوران داخل اتاق داد میزند و تکهتکه و نهایتاً خورده میشود و هیچ اثری از او باقی نمیماند.
حالا شما مجسم کنید که این بچههای معصومِ چهار تا ده ساله که از یک سوسک وحشت دارند، با شنیدن و باور چنین جهنمی چه ذهنیتی پیدا میکنند...»
زنده یاد شمس درباره مُلّا و مکتب مار و موشکو میگوید:
گر بخواهد که اَ مُلّاش ببَره
مُلّا از بس پَله و دُبّ و خره
بچّه از ترس توموُنُش میتُره
پس نهیبی دهد آخوند به او
مار و موشکوت میکنم هیچی نگو
ملا بچّو همی نصفُش مُنده
ایی باکیش نیس ندینُش شَو مُنده
پا روی ناپهریزی برگردُنده
پُتِ گربه زیر پاش تَش بکنین
پسِ کِندُش زودی بادکَش بکنین.
صفحهی ۷۹: «قال بِجِک»
(با خواندن این خاطرهی زیبا بسیار خندیدم، چون بهعینه شبیه آن را در ۱۰ سالگی دیده بودم و مطمئنم شما هم اگر بخوانید از خنده غش میکنید.)
«... لانهی گنجشکی را بر بالای درخت گردوی نسبتاً کوتاهی که قدرت صعود به بالای آن را داشتم، از روزها قبل نشانه رفته بودم تا روزی که احساس کردم به اصطلاح پِرِناسک شدهاند. ظهر تابستان بود و هوا گرم و صحرا خلوت که برای بیرون آوردن بچهگنجشکها تصمیم را جزم کردم. زیر درخت مورد نظر چند الاغ خسته بدون جُل و بی حضور صاحبشان خوابیده بودند. از هر نظر اوضاع را مناسب تشخیص دادم. مَلکینَم را در پای کُندهی درخت گردو گذاشتم و خود را به بالای درخت در مَحازیِ لانهی گنجشکِ مورد نظر رساندم.
با تقلیدِ صدا و پاسخ گنجشکها، پرناسک بودن آنها برایم مسجّل شد. چون دهانهی لانه تنگ بود و عمق لانه نسبتاً زیاد، آستین پیراهنم را بالا زدم و دستم را تا آرنج داخل لانه کردم که ناگاه احساس کردم چیزی گرم و طویل دارد به دور ساعدم میپیچد. شنیده بودم که گاه مارها برای خوردن گنجشکها وارد لانهی آنها میشوند. بسیار ترسیدم و سریع دستم را از لانه بیرون کشیدم که بر اثر آن پوست ساعدم در چند نقطه دچار خراش شد؛ که بهخاطر ترس زیادی که بر من مستولی شده بود، متوجه آن نشدم. از ترس اینکه مار از داخل لانه بیرون آید و مرا نیش بزند، به شاخهی زیر پایم چنگ زدم و خودم را به آن آویزان کردم تا سریعتر خود را به پایین درخت گردو برسانم. اما شاخهی زیری تحمل وزن مرا نداشت و بهمجردی که دستم را از شاخهی بالایی رها کردم، شاخهی زیر پایم شکست و از همان بالا به پایین افتادم. در بین راه پیراهن و تُنبانم به شاخههای درخت گیر کرد و صدای پاره شدن آن را بهوضوح شنیدم. درست بر روی الاغی که خوابیده بود افتادم. الاغ بهسرعت بلند شد و...»
اینها فقط چند نمونه از خاطرات زیبای کتاب بود که گذرا به آن اشاره شد؛ و البته که تمام خاطرات آموزنده و قابل تأمل است و شما را گاه اندوهناک میکند و گاه طربناک و گاه..
.یکی از امتیازهای کتاب این است که خاطرات با زبان ساده، روان و البته جذاب بیان شده است و خواننده را گاه به فراسوی زمان میبرد، گاه در خنکای دالان قدیمی خانهای میخکوبش میکند و گاه در سَرِ بینهی حمام عمومی به آوازش میکشاند.
امتیاز دیگر، بهکارگیری بعضی واژهها، ترکیبها و جملات با گویش محلی استهبان است که با فونت متفاوت نوشته شده و به ماندگاری زبان محلی ما کمک شایانی میکند. و سوم اینکه کلماتی در کتاب آمده که امروزه برای خیلیها بسی غریب است، اما یادآور خاطراتِ خوشِ کودکی ماست؛ کلماتی از قبیل: جُورَک، جاکوزَی، چرک کردن، خُسیدن، زناُسّا، چالی، کَلپُک، پِرناسک و...
گمان مبر که به پایان رسید کارِ مُغان هزار بادهی ناخورده در رگِ تاک است
از خداوند رحمان برای جناب آقای حکمت که با صبر، دقت و پشتکار فراوان این خاطرات دلنشین را قلمی کرده و تقدیم همشهریان خویش نمودهاند، آرزوی سعادت و سلامتی دارم و شما عزیزان را به دادار بزرگ میسپارم.
محمد ثالثی مهرماه ۱۴۰۴
(۱) سوره طلاق، آیات ۲ و ۳
(۲) سوره طه، آیه ۱۲۴
دیدگاهها
بسیار جالب با قلمی شیوا و دقت در مضامین کتاب تشکر فراوان از جناب محمد ثالثی عزیز