«منجفرنامه»؛ کتابی که هم میخنداند، هم به دل مینشیند
روایتی طنزآمیز از جهان شیرین و خاطرهساز استاد حکمت
نگارنده: سیدعبدالعلی پدرام (داراب، فارس)
آخه منجفر چه صیغیه دیگه.
ئی ننهو بچّه مال کییه دیگه
هریک از حرفای اون یک عددیست
هر کدوم علامت کار بدیست
«میم» او از کلمهی ملعنته
مال آدمای دو رنگ و کلکه
«نون» منجفر جروک بد آبروبره
که همش غیبت و بهتون میهره
«ف» ینی فات و فیسی هس و ننر
که ماخواد جلو بشه مث دبر
«ر»ینی رده خونهی که کج هسن
با همی آدما ذاتاً لج هسن
گاهی شده با تصویری لبخند بر چهرهتان بنشیند… یا در کاسهی چشمانتان اشکی بتراود؟ حتماً شده… و البته شاید هم نشده…
قدیمیترها که نشریه «توفیق» را در ذهن دارند و جدیدترها «گلآقا» را… آن کاریکاتورهایی که غصهدارترین آدمها را میخندانْد به یاد دارند… و در این سالهای اخیر …وامابعدٍ حکمت… و این دو جلد آخری یعنی «هشتاد دور گردش به دور خورشید» به جای «توفیق» و «گلآقا» نشسته و بهتر بگویم چون سروی ستبر و سرسبز ایستاده است.
زنگی به آقای حکمت میزنم…مثل کسی که از دالانی بی انتها میگذرد، میگوید: اومدم…اومدم و تلفن را پاسخ میدهد… خودم را دعوت میکنم به خانهاش! لبخند است که کلون در را باز میکند و محبت است که چای چشمخروسی قندپهلو در استکان کمرپهن! میریزد. کتاب که میآورد، هم گلها میشکفند و هم شادیها مضاعف میشوند.
از دَور بیستم کتاب که ورق میزنم، شوق و لذتی ناگفتنی در وجودم زبانه میکشد… در این گرمای مرداد داراب که انگار تنوری آتشین از آسمان نازل شده است، ناگهان خودم را همراه حکمت جوان در بالای ریو ارتشی میبینم که در جادههای پر از برف و پرپیچوخم خاکی ارتفاعات الموت در حرکتم… حس میکنم بر اثر سوز سرمای زمستان و برف و بوران پاهایم کرخت شده و اجاقلازمم!
در صفحات و سطور بعد، حکمت چنین میگوید:
«شاگردان دبستان گرمارود بنابهاقتضای شغل والدین مجبور بودند در نشاکاری برنج، کمک حال آنان باشند و عملا از ابتدای مهر ماه مدرسه در حال تعطیلی بود.»
حکمت جوان ترفند جدیدی میزند: کلاس درس را با بیان داستانهای شیرینی که از پدرش شنیده، اداره میکند و داستان را در نقطهای بسیار دلانگیز قطع میکند! و دانشآموزان را در جلسات بعد به کلاس میکشاند. هرچند با مخالفت عدهای از والدین شاگردان و کدخدای وقت روبهرو میشود، اما رئیس انجمن روستا، از او جانبداری کرده و میگوید:
– آقای مدیر که کار بدی نکرده و بچههای ما را درس میدهد.
تیتر «بهرهوری از انرژی فضول» نیز پر از تصاویر نابی است که در ذهن خواننده تجسم روزهایی میشود که حکمت جوان علیرغم میل باطنی خود، با بهرهگیری از انرژی گرمایشی عنبرنسارا و پهن گاو، جان خود را از سوز سرمای کشندهی زمستان گرمارود در ارتفاعات الموت نجات میدهد. روایتی بسیار خواندنی و زیبایی است که پس از مطالعه به لطافت و گرمایَش پی خواهید برد.
استحمام حکمت جوان در آب رودخانه قسطینرود گرمارود نیز تماشایی است و دیدنی و نادیدنی، اما نوشتنی نیست! خودتان باید بخوانید و درک کنید. حوادث استحمام رودخانهای هم بر طنز ماجرا افزوده است.
صحنهها و به قول نسل جدید، ویوهای کتاب آنقدر دیدنی و جذاب است که تا اتمام صفحات آن، خواننده مایل نیست کتاب را رها کند.
ازدواج حکمت جوان نیز سرشار از اتفاقات غیرقابل پیشبینی است که انتهای ماجرا را حدس نخواهید زد.
سیمکشی منازل ایج و ساخت حمام ابتکاری در سرپله از دیدنیهای این کتاب وزین است که همه خواسته یا ناخواسته وجهی از طنز در آن نهفته است. جراحی و بخیه پای دانشآموز با سوزن خیاطی! بدون هیچ امکاناتی دل و جرأتی میخواهد که در نسل امروزِ پفکیها و پیتزاییها و بهقولی نسل زد، یافت نخواهد شد و آنم آرزوست! و حکمت جوان این قابلیت را در خود دیده بود که با نخ قرقره ریسمان، پای آسیبدیدهی دانشآموز را بدوزد.
همین حکمت طنزپرداز در زمان جنگ در سنگر و خط مقدم آبادان سلاح به دوش، مرزبانی میکند و ترکشی از خمپارهی شصت بر گلویش مینشیند… همانجا هم دست از طنازی بر نمیدارد:
«…فکر میکردم یک سر ترکش از آن طرف گردنم بیرون زده، ولی جرأت نمیکردم دست به زیر گلوی خود ببرم…. با خود گفتم حتماً دنبالهاش در گلو و پشت گردنم گیر کرده…»
فصلها و دورهای کتاب، به عدد سالهای زندگی حضرت استاد حکمت-که عمرشان دراز و بابرکت باد- است. همین قدر بگویم که این نوشتار چون نَمی بر نان سِتّی صابوناتی است که کفاف لقمهای با لور مغزبادامی را نخواهد داد. بیم آن دارم که باقی دورهای کتاب لو برود… اما هر چه بگویم، کلام و قلم حکمت، زیباتر، گویاتر و چون انجیرصدیک شیرینتر است.
تا از ذهنم چون قالِ بِجِکاصطلاحی عامیانه و محلی به معنای پریدن و فراموش شدن سریع مطلب از ذهن نپریده! بگویم که فصل راهنمای آفتابهنشان را از دست ندهید… ادامه را همراه با منجفرنامه طی کنید تا به تنزو خَتی بَری زنی که بچّش نمیشه برسید.
مردادماه ۱۴۰۵
شاگرد استاد حکمت و دوستدار اصطهباناتیهای مهربان
سیدعبدالعلی پدرام
داراب، فارس
دیدگاهها