بسماللهالرحمنالرحیم
نیست مستغنی به سم، جان و تن
از سخن، معنا و از معنا سخن
«زمزمی دیگر» زمزمی دیگر از چشمهی جوشان ذهن شاعر شیرینسخن شهر ما، «حکمت» است؛ کسانی که این کتاب را میگشایند به دنیای دیگری غیر از دنیای «وامابعد…» پا مینهند؛ دنیایی گستردهتر، جدیتر و باشکوهتر. تصور من این است که «حکمت»، در «وامابعد…» پاسخگوی احساسات شاعرانهی خویش است؛ اما در این کتاب، بهعقلانیت خود پاسخ گفته و برای وظیفهی، شعر سروده است. آن جا شعرتر است و سخن شیرین و این جا گفتار نغز است و کلام حق؛ بهتعبیر خود او «حرف حساب».
«حکمت» در پیشگفتار قطعهی طریق آزادی (ص۲۷۹) مینویسد:
«یکی از مشخصات حرف حساب این است که کهنگی در آن راه ندارد».
البته تمام آفات و گرفتاریهایی که در زدن حرف حساب ممکن است اینجا هم باشد. هنرِ حکمت در این است که همهی حرفهای حساب خود را بهموقع و دلپسند زده، بنابراین آفت، مانع راهش نیستند، گرچه بهاحتمال قوی مزاحم او خواهند شد.
در این کتاب «معانی» مخلوق ذهن شاعر نیست؛ این معانی مضامین شاعرانه نیست که از تخیلات قوی و زیبا آفرین شاعر پدید آمده باشد؛ چرا که معانی همیشه توسط عقل کشف میشود و اگر واقعیتی ماوراء الفاظ خود نداشته باشد، موهوم و ساختنی است. کشف حقیقت که محصول کار دانشمندان است اگر به قالب زیبای هنر که محصول کار هنرمند است درآید، ماندگار و جاودانگی خواهد یافت و همان حرف حسابی خواهد شد که گنگی در آن راه ندارد. جان کلام این است که: گزیدن الفاظ، جابهجایی آنها، آراستن کلمات در نظام سخن، آرایش سرو زلف واژهها و جا دادن مضامین…»خیالانگیز، ایجاد هیجان، تشویق و آرامش و شوق با زیر و بم الفاظ و عبارات، همهصنعت شاعر است؛ چه در نظم و چه در نثر. این چیزی است که بسیاری از شاعران با مایهها، با روحیههای گوناگون به هنرمندی و مهارت انجام دادهاند و تاریخ ادبیات ما ایرانیان مالامال از این گلهای همیشه بهار است و صد البته که کار آسانی نیست و از عهدهی هر شاعری بر نیامده، اما به قول سعدی:
«همهسرمایهی سعدی سخن شیرین بود – این از او مانده ندانم که چه با او برود؟»
در ترازوی خداوند که هیچ گزیری از آن نیست، سخن حق گرامی و گرانسنگ است، بلکه باید به تلخی گفت که هیچ سخنی جز سخن حق در آن «ترازو» که ترازوی عدل و حکمت و حقاست وزنی ندارد، همهی سخنها جز «حق» لغو است و سهو است و لهو.
دریای کرانهناپیدای وجود آدمی آنقدر پر تلاطم است که یافتن احساس پاک و اندیشهی تابناک و مهار کردن مهر و کین در طوفان موجخیز آن بسیار دشوار است. به فرمودهی لقمان حکیم: دنیا دریای ژرفی است که بسیار کسان در آن غرق شدهاند.
شاعران زیادی در این غرقاب دست و پا زدهاند، لیکن آنچه من از مطالعهی «زمزمی دیگر» یافتم این است که «حکمت» در امواج خروشان زندگی، درمندانه اما سرافراز زندگی را یافته و معنای آن را خوب فهمیده و این یافته و معنا را هم خوب بیان کرده، در اینجا از هنرمندی او در شاعری و سخندانی حرف نمیزنم به حکمت و شهامت و زیرکی و رندی حافظ گونه او اشاره میکنم؛ در قطعه یا غزلوارهی «عشق هر دو سر» (ص ۲۲۹) حدیث زندگی و حکایت قلب طوفانزدهی خویش را بیپروا فاش میکند:
ای مرغ عشق من، تو به جز دانهیِ جفا – از شورهزار این دلِ بریاچه دیدهای؟
ای عندلیب نغمهی عشق تو دلرباست – بر کو از این خزانِ ده بستان، چه دیدهای؟
خواهی ز قلب من که بخواند نوای عشق – زین بحر خون به جز عصیان چه دیدهای؟
گر در خرابه گنجِ شنیدی نهفته است – جز درد و غم از این دلِ ویران چه دیدهای؟
درسِ وفا به کوشش من بیخبر مخوان – از این همه وفا به جز حرمان چه دیدهای؟
اما در این منزل گاه درنگ نمیکند و قطعه را نیک چنین به پایان میرساند:
حکمت خموش باش که این عشقِ بیریاست – از عشق هر دو سر به جز ایمان چه دیدهای؟

در نگاه من حکمت را رباعیهای او جست و ای کاش بیش از این رباعی میسرود:
ای قطره که همنشینِ دریا شدهای – ای لحظه که با ابد همآوا شدهای
زان پیش که گم شوی کجا بودی تو؟ – زان روز که کم شدی تو پیدا شدهای (ص ۱۳۹)
«علیحکمت» در رباعیات فیلسوفانه تفسیرگوی زندگی است؛شکیباییصبر آموز و معلم اخلاق است:
عمری دلِ ما انیسِ تابِ تب بود – میسوخت و مهرِ خامشی بر لب بود
صد شکر که آهِ سرد را دودی نیست – ورنه همه روزگارِ عالم شب بود (ص ۳۰۳)
آیا گلایهای درد آلودتر از این شنیدهاید؟
از آتشِ شهوتی نهادم برخاست – از آبِ جهنده اوج و دم بر پاست
از خاکم و خاک میشوم، در عجبم – این باد دماغ بیحسابم زکجاست (ص 193)
کدام مستتکبر خود خواهی از این سخن در هم نمیشکند؟
ای شمعِ فروزنده که خورشید شدی – هنگامِ خزان طلیعهی عید شدی
گفتند که گرگِ یوسفت برده ولی – دیدیم عزیزِ مصر جاوید شدی
هم راه زندگی مینماید و هم پایان زندگانی، اما نه برای هر زندهای!(ص ۱۹۷)
کو آنکه به غمزه فلک خام نگشت – سرمایهیِ عمر داده و ناکام نگشت
قلاده زگردنش برون آر و برو – کین گرگِ به دستِ هیچکس رام گشت (ص ۳۰۷)
تا مرز یأس پیش میرود و آما روشن است که برای نومید کردن نسروده، علاوه بر این که نصیحتی است آرام و عبرتآموز برای کسی که برق زندگی دنیا چشمش گرفته و ترانهی حسرتی است برای آن که در پایان راه تند جوانی از کف داده، در راه مانده ،تهی دست، انگشت ندامت میگزد، دست بر زانو میزند.
این رباعیها را باید «میرعماد» به صورت چلیپا بنویسد و نگارگران تذهیب کنند و در موزه با برای مردمان بیاویزند.
حقیقت امر این است که در یک نگاه کلی نمیتوان این مجموعه را بررسی کرد؛ کما این که با یک بیان کلی هم نباید محصول داوری را بازگفت. اگر بتوانم با تأنی و آرامش به تفصیل، اما نه تفصیل ملالانگیز نظرات خود را بنویسم، سزاوارتر است. پس از آن که کتاب به دست من رسید، وقت خاصی را برای مطالعه در نظر گرفتم؛ کارهای دست و پاگیر که ذهن را آشفته میکرد کنار گذاشتم؛ با همان حالتی که کتاب درسی را مطالعه میکنم به خواندن و دقت پرداختم؛ کتاب را گشودم بی وقفه تا صفحه ۱۲۹ پیش رفتم. چون به قطعهی «بچه کیست؟» رسیدم، پایِ فکرت از رفتار فرو ماند؛ با هراسی هولانگیز از خود پرسیدم حکمت وارد موضوع دشواری شده. آیا از عهده برآمده،بسیج و بسیجی را از آب و رنگ سیاسی و شعاری جدا کرده و وجود خالص آن را به عنوان یک جوشش مردمی، که خمیرمایهی ایثاری دینی در آن نهفته و خلق و خوی فریاد رسی ایران در آن تنیده، با نگاه دقیق وظیفه شاعرانه بنگرد؟ درباره بسیج و بسیجیان گفتهاند و بسیار شنیدهایم ببینیم او چه گفته؛ و چگونه گفته است.
باشتاب و ولع خواندم؛ و بار دیگر خواندم. دیدم برای داوری ناتوانم؛ این ذهن انبار گونه که در آن همه چیز بی نظم و ترتیب در خود جای داده، قادر به تصور کامل همه احساسات شاعر در یک چنین موضوع پر دامنهای نیست؛ دوباره به آغاز کتاب برگشتم، سروده ها را مکرر خواندم؛ تا انتهای کتاب ورق زدم؛ جانب دیگری از شخصیت حکمت آشکار میشد که من با آن آشنا نبودم؛ روح بلند شاعر در بلندای دیگری به وسعت آسمان، اوج گرفته بود؛ ناگزیر کتاب را بر هم گذاشتم و ماندم تا زمانی دیگر با آمادگی بیشتر به آن بپردازم.
در سکوتی وهمآلود، تمام خاطرات خود را از جنگ و بسیج در دوران انجام وظیفه در بنیاد شهید مرور کردم؛ کلام بسیجی خالص که در سفر کرمانشاه در سال ۱۳۶۳ با اشک نافذ و شگفت در گوش جانم حک شده بود؛ بهت و اظهار عجز هنرمند بزرگ مرحوم قهاری که در صدد خلق نقش برجسته از حماسههای بسیج بود؛ عبارتهای گوناگون وصیتنامه ها که در مجموعهی راهیان راه خدا گرد میآمد؛ اشک و آه و غیرت و حماسه، شور ایمان و پاک باختگی که در بخشی از واحد فرهنگی بنیاد شهید در قالب کلمه و تصویر و نور و آهنگ بایگانی میشد؛ و…
در آن سال ها در گرما گرم خون و آتش و جنگ، کسی به ابعاد مادی موضوع فکر نمیکرد. کسی فکر مغانم پیروزی،و تحلیل و امتیاز نبود؛ جز ایثار و شهادت و ناکام گذاشتن دشمن زبون زشتخوی، سرمشقی در دفتر رزمندگان اسلام نبود؛ بی اختیار به قطعهای که یک بسیجی تمام عیار در شب شعر بندر عباس خوانده بود، فکر کردم؛ به دهها و صدها نوشته و پلاکارد و تابلو که در کارگاههای هنری و موزه ی شهداء تولید می شد؛ آن گاه پس از چندین سال به دوران آرامش و اقتدار، شکوفایی عزت و افتخار زندگی کنونی بازگشتم؛ چه بیانی می توانست برای من تازگی و اصالت داشته باشد که نه در آن رگههای روی و ریا نفوذ کرده باشد؛ نه خوشآمدهای سوداگرانه، و در عین حال بتواند در زلال خلوص زمام نظم و نثر را نگاه دارد.
پیوند بسیج با سید شهیدان عالم، ارتباط با کربلا و عاشورا که ثاقب و بیانی نافذ میطلبد تفصیلی که وظیفهی دشوار بسیجی شدن یا بسیجی بودن را در تنگنای مصادیق گرفتار میسازد.
حکمت در پیش گفتار «بسیجی کیست؟» (ص ۱۲۹) بر امواج خروشان معانی نشسته و بیآن که اندیشهی غرق شدن داشته باشد، ماهرانه زورق سخن را پر بار از معانی فاخر به ساحل مقصود رسانده و این توانی است بالاتر از هنر یک شاعر اصطلاحی، جرأت و شهامت ترسیم یک تابلو هنرمندانه از عناصر ماهوی بسیجی در چهارچوب عقل و دین و عشق و اخلاق و کار رنگآمیزی هنرمندانه آن توفیق بزرگی است که برای بسیاری از سخنور دست نیافتنی است.
والسلام
اسفند ماه ۸۴
سید جعفر حجتکشفی
دیدگاهها