شعر بیقاپوقوپ وارسی شعر علی حکمت به بهانهی انتشار «و اما بعد…» فکرش را بکنید: در زمستانِ غربت نشستهاید و دارید آه میکشید که عید نوروز پاورچینپاورچین میآید و کسانی که دوستشان دارید در کنارتان نیستند. ناگاه پستچی در میزند و بستهای به دستتان میدهد. مثل همیشه نخست چشم میاندازید به آدرس گیرنده و فرستنده تا مطمئن شوید اشتباهی در کار نبوده است؛ آخر به روزگاری به سر میبریم که هر چه به دستت میرسد لزوماً از آنِ تو نیست، یا اگر هست خبر خوشی نیست. اما گویا گوهرهی این یکی از آن گونه است که برای به دست آوردنش باید دستافشانی کرد. نام و آدرس فرستنده را که میبینید ذوق میکنید و فیلتان هوای هندوستان میکند و به یاد میآورید که پرسیده بودند چه میخواهید و بیاختیار این شعر اسماعیل خویی را برایشان خوانده بودید: نه پسته، نه کشمشِ شرابی بفرست؛ نه سیب، نه آلو، نه گلابی بفرست: من هم به زمین هر چه تو داری دارم: یک تکّهام آسمانِ آبی بفرست. در حالی که بسته را باز میکنید و چشمتان به کتاب مستطاب علیجان حکمت میافتد، عکس آبشار روی جلد شما را برمیدارد و میبردتان به روزهای کودکی؛ روزهایی که هنوز پدر بود و مادر بود و برادر بود و از بد روزگار هیچ حالیتان نبود. تفریحی اگر بود بیدارشدن صبحگاه بود و صدای کاکا بود که «وقت رفتن کوه است»؛ و خوشحالی ملکی نوپوشیدن بود و خرسواری بود و تا دامنه و بناسک رفتن. هی پرسه میزنید در دوران کودکی و نوجوانی، هی خاطره است که از در و دیوار جانتان بالا میرود، هی به یاد میآورید میدان میری را، مسجد پدر را، حسینیه را و شبهای یازدهم محرم را و هزار و یک خاطرهی دیگر را. همچنین به یاد میآورید که اگر در درس و مشق مشکلی داشتید، کتاب و دفتر به دست دویدهاید به درون مسجد که علی حکمت و محمدرضا کارگر در آنجا درس حاضر میکردهاند و با روی همیشهخوش آنان روبهرو شدهاید. و به یاد میآورید که پدر به شما گفته بود مثل بچهی خودش نگران علی است که مبادا استعداد فراوانش به هرز برود. بغضی گلویتان را میگیرد و نمیدانید گریه کنید یا بخندید که حالا کار این برادر بزرگتر را پیش رو دارید. چه میکنید؟ هیچ؟ … نه! به دور و بریهایتان میگویید: «من که عیدیام را گرفتهام؛ شما هم بروید فکری به حال خودتان بکنید.» گوشهای خلوت میگزینید و کتاب را باز میکنید و از برگ اول میخوانید. میخوانید؟ … نه! واژهواژهاش را مینوشید. دربارهی نقد و آزادی بیان حتماً نگفتنی است که به گاهِ بررسی یک کار جدی باید به قول همشهریهای من «از تعارف کم کرد و بر مبلغ افزود»؛ و همچنین گفتنی نیست که آنگاه میشود با اثری برخورد کرد که نشر همگانی یافته باشد و از چارچوب شفاهی بیرون آمده باشد. باور من آن است که نوشتن و منتشر کردن یک حق همگانی است و جلوی نشر را نباید گرفت. آزادی بیان — آن هم آزادیی بیحصر بیان و عقیده — از ابتداییترین حقوق بشر است. از سوی دیگر، باید در دروازهی نقد هم باز باشد. هر نوشته را نقد آن نوشته کاملتر میکند. گفتنی گفتنی است و شنیدنی شنودنی؛ پاسخ نوشته، نوشته است. شاعر و پیرامون زندگی همهی هنرمندان، اعم از شاعران، نویسندگان، نقاشان، موسیقیدانان و دیگران، خواهناخواه از پیرامون زندگیی خود تأثیر میگیرند. به این معنا که مثلاً حتماً گوهرههایی از اقلیم، فرهنگ، زبان و زندگیی مردم شیراز در شعر حافظ هست که از آنها در شعر شاعران دیگر — که به یک حوزهی جغرافیایی دیگر تعلق دارند — نشانی نیست. این رویکرد چه در ادبیات مدرن و چه در ادبیات پیشامدرن و حتی هنر و ادبیات باستانی هم وجود داشته است. به عنوان مثال، وقتی شعرهای باستانی مردم فنلاند را میخوانید، جابهجا با اسامی چیزهایی آشنا میشوید که ویژهی زندگیی مردم مناطق سردسیر است. در شعرهای بومی آلاسکا از سورتمه، سگهای سورتمهکش، اگلوز (کلبههای یخی) و درختهای کاج استفاده شده؛ چیزهایی که در شعر مردم آفریقا نمیتوان یافت. پس خوب معلوم است که به شعر حکمت هم باید از همین سو نگاه کرد و حتماً شما هم، مثل من، در شعر او به دنبال پسند همدان و تهران و تورنتو و لسآنجلس نیستید. «و اما بعد…» کار هنرمندی است که چونان مجسمهتراشی ورزیده از واژههای خام و تراشنخورده پیکرهای را تراشیده که برای اهلش چون ونوس دلبرانه تماشاییست؛ و صد البته در اینجا باید گفت: خواندنیست. کوچکترین اهمیت کار حکمت در این است که حرف دل چنان بر زبان آورده که میتواند مخاطبانش را دمی بر بال خیال بنشاند و در موردِ جدیتر، میتواند برایشان مرجعی شود برای پژوهش. پس روشن است که این کار ارجمند است و سزاوار ستایش. ارزش گویش محلی و واژگان بومی براستی آیا سرایش به گویش محلی، آن هم محدودهی جغرافیایی به کوچکیی استهبان، ارزش وقتی که میگیرد را دارد؟ پاسخ من به این پرسش «آری» است. یکی از ارزشهای این کار زنده کردن یا زنده نگاهداشتن واژگانیست که شایستهی همگانی شدناند؛ واژگانی که بار معناییی غنی دارند. میدانیم که واژه همگانی نمیشود مگر آنکه بر زبان رانده شود، و چه راهی بهتر از بهکارگیری آن در شعر و متن؟ چندی پیش، در تورنتو، به دیدن دکتر رضا براهنی رفته بودم. برایش متنی خواندم که در آن چند واژهی بومی از قبیل «کنتره»، «تج» و «هَش» به کار برده بودم. بحث به اصالت زبان و اصالت واژه کشید. استاد گفت: «به نظر من تو باید از این واژهها بیشتر استفاده کنی؛ نه تنها استفاده، که در بهکاربردنشان پافشاری کنی تا جا بیفتند. یکی از راههای گسترش زبان افزودن واژههاست. بسیاری از این واژههای محلی آنقدر زیبایند که باید دو دستی بهشان چسبید.» در میان گویشهای بومی گاه میشود جایگزینهای خوبی برای کلمههایی که اصالت فارسی ندارند پیدا کرد، و این مهم به دست نمیآید مگر به کندوکاو در گویشهای بومی — حال گو این گویش مال شهر کوچکی چون زادگاه من باشد. فرهنگ شفاهی ایران ایران از کشورهایی است که فرهنگ شفاهی، یعنی فرهنگ مردم، در آن پربار است و آداب و رسوم ریشههای چند هزارساله دارند. ایرانیان تا پایانهی دوران ساسانی به ثبت افسانهها، روایتها، اسطورهها، حتی متنهای مذهبی و حکومتی علاقهی چندانی نشان ندادهاند و باور داشتند که متنهای مذهبی و روایات دینی به هنگام اجرا اهمیت مییابد و صورت و معنای آن با نوشتن آسیب میبیند. در ایران پیش از اسلام، خواندن و نوشتن ویژهی گروههای ممتاز بوده و تودهی مردم حق نداشتند به شغل دبیری و نویسندگی و خواندن متنها بپردازند. نسخههایی با شمارگان اندک از متنهای مذهبی و حکومتی، به اضافهی شعرها، افسانهها و اندرزنامهها، در دفترهای ویژهای در خزانهی شاهان، دور از دسترس مردم قرار داشته است. پس از هجوم اعراب به ایران، در سدهی اول و دوم هجری، اشراف ایرانی که از آداب و سنتهای فرهنگ خود آگاه بودند و به خواندن و نوشتن و بازگو کردن آنها آشنایی داشتند، از بیم آنکه مبادا بر اثر گسترش عقاید دینی جدید، فرهنگ باستانی نابود شود، به بازنویسیی اسناد مذهبی و رسمی و افسانههایی که روایتهای شفاهی داشت اقدام کردند و بدین ترتیب آنها را از نابودی رهاندند. بعدها همین خاندانهای فرهنگی به صورت وزیر و دبیر و سازماندهنده با حکومت عباسی همکاری کردند و بخشی از فرهنگ ایران را در کنار تجربههای اداری و شکلهای حکومتی به امپراتوری جدید اسلامی منتقل کردند. قصههای عامیانه که نسل به نسل تا امروز حفظ شده، و گفتهها و متلها که در آنها واژگان بومی به کار رفته است، باید گردآوری و مطالعه شوند. هنرهای مردمی که آن را به غلط «صنایع دستی» مینامیم باید مجدداً ارزیابی گردند. آداب و رسوم، سنتها، باورها، حتی آنچه خرافه تلقی میشوند، ترانهها، موسیقی و رقصهای محلی، هنرهای کاربردی چون دستبافیها، اشیاء فلزی و چوبی و سنگی، شکلهای معماری، گونههای گوناگون باغسازی و تقسیم آب و زمین و محصول، حتی دعاها و نفرینها و هر آنچه به مردم کوچه و بازار متعلق است، باید از نو بازشناسی، ثبت و بررسی گردد تا ریشههای رفتاری و اندیشگیی مردم بار دیگر در بستری تاریخی دریافته شوند. این کار نباید با شیفتگی و نوستالژی یا به خاطر ارضای غرور و افتخارات ملی انجام شود، بلکه میراث گذشته و اکنون میتواند به عنوان مواد خام، پژوهشگر را به شناخت روابط پیچیده اما درهمبافتهی جامعهای کهنسال و فرهنگپرورِ نواندیش رهنمون شود و او را واقعبینانه به حکایت آنچه بودهاست و انتقال گوهر سنت به امروز و آینده وادارد. کار حکمت: نگاهبانی از یک فرهنگ با داشتن همین نگاه و باور است که مجموعهی کار علی حکمت را — به ویژه (تکرار و پافشاری میکنم: به ویژه) — در راستای نگاهبانی و نگاهداشت یک فرهنگ میدانم. و نمیدانم جایش اینجاست یا باید در چند پاراگراف پسینتر بنویسم که: علی حکمت را شاعر و پژوهندهای میدانم که چون کار مردمی میکند و سر به دنبال کار و زبان مردم دارد و در زنده نگاهداشتن فرهنگ مردم میکوشد، پس کارش نتیجهی فرخندهی انقلاب مشروطیت است. باید با دوست دانشورم محمدرضاجان آلابراهیم همکلامی کنم که: اگر مشروطیت همین یک کار را کرده بود که ادبیات ما را از قدرت جدا کرد و مردمی کرد، ما را بس بود تا بدان افتخار کنیم. به همین دلیل، و یکصد و بیست و چهار هزار دلیل دیگر، به علی افتخار میکنم. دیدم و خواندم در یکی دو جا که علی حکمت را با زندهیاد شمس اصطهباناتی مقایسه کردهاند. من اما با همهی احترامی که برای آن زندهیاد و دیگرانی چون او قائلم، میگویم که علی حکمت را نمیشود با کس دیگری مقایسه کرد؛ چرا که پیشینیان او، دستکم در استهبان، اگر هم کاری در زمینهی بومیسرایی کردهاند چنین کارستانی نبوده است. کار حکمت اما شایستگیی آن را دارد که در پیشگاه نقد ادبی قرار گیرد. شعر بیقاپوقوپ به بانگ بلند میگویم: من در «و اما بعد…» به دنبال شعر ناب نیستم و در این نوشته هم سر آن ندارم که آن را با متر و معیارهای شعر ناب و شعر خیال بررسی کنم. شعر حکمت از نوعی ویژه است و حالوهوای خود را میطلبد. از سویی مخاطب شعر ناب همگان نیستند؛ پاسخ به چراهای این گفته از حوصلهی این نوشته خارج است. آنچه کلام حکمت را درخور توجه میکند این است که او توانسته — بی آنکه خود و کار خود را به ابتذال بکشاند یا جامهی مدح و ثنا به آنها بپوشاند — واژگانی را که در لفظ و کلام مادر و مادربزرگ و هممحلهایها و همشهریهایمان بوده و داشته، در پس غبار روزگاران چهره گم میکرده، به قالبی بریزد که برای مردم آشناتر است و هدیهشان کند تا خود پاسدارش باشند و ماندگارش کنند. کاری که او به دست داده و واژهنامهای که همراه شعرهایش کرده است، برای نسل فارسیخوان بعد از او هم، در صورتی که بخواهند با یک فرهنگ بومی آشنا شوند، قابل استفاده است. طنز در شعر حکمت لایهی دیگری که در «و اما بعد…» نهفته است و شاید بیش از آنچه در بالا به آن اشاره شد به چشم برخی بیاید، طنز است؛ طنز شگفتی که اگر نیک بنگری در متن زندگیی مردم شهرهای کوچکی چون استهبان بافته شده و آن اندازه در لایهها و سویههای زندگیی مردم تنیده شده که عادی مینماید. زندگیی واگوشده، به ویژه در «منجفرنامه»، طنزی برای خندیدن نیست؛ و راستی، چه کسی گفته که طنز و خنده درهمآمیختهاند؟ در پسپشت هریک از سرودههایی که در نگاه نخست خندهدار مینماید، اگر نیک بنگرید خوب درمییابید که چه میخواهم بگویم. حکمت به این معنا در عین طنازی، زندگیسرایی کرده است؛ نه برای خنداندن، بل برای تلنگر زدن به خفتهای که ما هستیم. طنزی که حکمت در سرودههایش به کار برده از آن گونه است که مرا نمیخنداند، به فکر فرو میبرد. دربارهی طنز من به این گفتهی نویسندهی ارجمند میهنم، دکتر جواد مجابی، استناد میکنم: «من در طنز خندیدن را حرام میشمرم؛ این فتوای قلب اندوهگین من است. اگر در زنجیرهی طنز، طعمی از شکست، حجمی از تلخی، بافتهای از هشیاری و خنجری از خون و خشم نباشد؛ اگر تو را همانطور که میخندی به گریه نیاندازد؛ اگر تو را علیه سیاهکاری و فساد و پوسیدگی برنیانگیزد؛ اگر تو نیز دشنهای برای دریدن سیاهی نشوی؛ بگذار آن قضایا را مطربی و سرگرمی نام بنهیم و مایهی ریشخند برای آنکه مینویسد و آنکه میخواند و آنکه میسازد و میبیند. ما برای قلقلک دادن زاده نشدهایم. به همهچیز میشود خندید یا میتوان مردم را خنداند، اما نه به این قیمت که خود را مضحکهی دیگران کرده باشیم. بسیاری چنیناند؛ اینان گدایان خندهاند. برهنگان را خوشحال میخواهند. خوب، آدمهای خوشقلبی هستند، اما آیا این کافی است؟ زمانی دلقکی شغلی بود؛ حالا این شغل بیجیرهومواجب چه مدعیان فراوانی دارد. قصدم توهین نیست؛ توضیح دادن دربارهی یک شغل عادی است.» طنز علی حکمت از آن دست است که پوسیدگیها و درماندگیها را آشکار میکند و در حالی که خنده بر لبت مینشاند تکانت میدهد؛ و از این رو، گاه، کارش به همان گفتهی شاملوی بزرگ نزدیک میشود: «شعری که زندگیست.» سخن پایانی علی حکمت واژهواژهی سرودههای خویش را از لب و دهان مردم کوچه و بازار برگرفته و به گوش خودِ آنان رسانده است و از همین رو شاعر مردم است. اگر من شعر حکمت را «شعر بیقاپوقوپ» میخوانم برای این است که سخنش را بیپیرایه یافتهام. در «و اما بعد…» این واژگان هستند که سروده و سرایش را در پی میکشند. با اینکه به فرم و قافیه و وزنهای سنتی پایبند نیستم و حتی آنگونه سرودن را کاری امروزی نمیدانم، در مورد کار حکمت باید اما بگویم که او در سرودههای خویش فرمی را برگزیده که به درد سخنش میخورده و به او اجازه داده تا روانتر حرف بزند. «شعر بیقاپوقوپ» به راستی که عنوان شایستهای برای سرودههای حکمت است. حکمت خشتخشت دیوارهای زادگاه مرا سروده و هر واژهی شعر او یاد مهربانی، سادهدلی، صفا، نوعدوستی و غمخواریهای بیریای مردم سختکوش و قانع زادگاهم را در جان و دل من زنده میکند. «منجفرنامه»ی او شاهکار است و «ستهباننامه»ی او یک دورهی کامل مردمشناسیی مردم ماست. حکمت اگر تنها واژههای این کتاب را گردآورده بود، کاری سترگ کرده بود؛ چه رسد که آنها را در شعر به کار گرفته — و چه خوش کاری کرده است. و چه خوشتر میداشتم که علی، املای برخی واژههایش را به گونهای برمیگزید تا شکل بیقوارهی حروفی که بیگانگان به زبان پارسی انداختند را به خود نگیرند. برای مثال، اگر من جای حکمت بودم «اطتا» را «اتتا» مینوشتم، «صدوم» را «سدوم» و «صابنات» را «سابنات» مینوشتم. بس کنم که دارم شیطنت میکنم! از روزی که گوش و لبم با «پریا»ی شاملوی کبیر آشنا شد، و از روزی که «علی بونهگیر» پریشادخت شعر پارسی فروغ فرخزاد به گوش جانم رسید، تا امروز که «و اما بعد…» را پیش رو دارم، چند دهه گذشته است. در این سالها یاد گرفتهام که چه شعری را بخوانم و چگونه شعری را دوست داشته باشم. در خواندن و گزینش شعر وسواس دارم و حالا میبینم که «و اما بعد…» علی حکمت را دوست میدارم؛ چرا که در نوع خود کاری است یکتا و حتماً چون از دل برآمده بر دلم مینشیند. گذشته از اینها، دقتی که درستاندرکاران این مجموعه — از شاعر گرفته تا حروفچین و ویراستار و صدابردار — به کار بردهاند، درخور ستایش است؛ که این تیم همه در حد امکان کاری با کیفیت به خواننده ارائه دادهاند. کاری که میشود به آن افتخار کرد، به اهل فن نشان داد و به عنوان یک مرجع همیشه دمدست داشت. و بیانصافی کردهام اگر در این نوشته دستمریزادی — یا بهتر است بگویم: زبانمریزاد — به دوست دیرینم ابراهیمجان افتخاری نگفته باشم که چه خوش، کلام علیجان حکمت را گوش و دلنشینتر میکند. از روزی که سرخیل شاعران پارسیگوی، رودکیی سمرقندی، بوی جوی مولیان را سرود، یازده سده میگذرد و من هرگاه به یاد دیار و یار میافتم این سروده را زمزمه میکنم. حالا در پایانهی سخن میخواهم، یعنی خوش دارم که، بگویم: با خواندن و شنیدن کلام خجستهی حکمت، باز به یاد رودکی افتادهام و این که: ریگ آموی و درشتیهای او زیر پایم پرنیان آید همی برادر خوبم، علیجان، خسته نباشی و زنده و همواره دلزنده باشی
دیدگاهها