بیت هفتم:
گرفت از من قلم دلدار ورنه / ره و رسم نوشتن می توانم
شرح: محبوب، قلمِ بیان و نگارش را از دستِ شاعر ربوده، وگرنه او بهخوبی راه و رسمِ سخنپردازی را میدانست. گرفتنِ قلم، کنایه از سلبِ «تواناییِ ابراز وجود» و خاموشیِ اجباری است.
این بیت بیانگر حسرتِ شاعری خاموش است که در بندِ جورِ دوست، از نعمتِ بیان محروم است. این مضمون در شعرِ مولانا با تصویرِ «قلمِ شکافته در برابرِ عشق» و «دلِ همچون قلم در دستِ دلدار» به زیبایی بازتاب یافته است
بیت هشتم:
همان بذری که افشاندیم در خاک / صیانت تا به خرمن میتوانم
شرح: شاعر در این بیت، با نگاهی به گذشتهی نهچندان دور، میگوید که امید در دلش جوانه میزد و به صیانت باور داشت. بذر در اینجا نمادِ استعداد، آرزو، عشق، یا هر آن چیزی است که شاعر، آن را با دستِ خود در خاکِ زندگیِ مشترک یا خانواده افشانده است. او با تعبیرِ افشاندیم (به صورت جمع)، نشان میدهد که این بذر را با همراهیِ همان محبوب کاشته است؛ گویی هر دو در آغاز، در این کشتزارِ امید، شریک بودهاند. اما بخشِ تلخِ ماجرا، در ادامهی مصراعِ دوم پنهان است (صیانت تا به خرمن میتوانم). شاعر در اینجا، با لحنی پر از حسرت و تأسف، به ما میفهماند که او این توانایی و این عزم را داشته که از این بذر چنان صیانت کند که تا خرمن برسد اما این میتوانم، در تقابل با «شکسته بالم» و «گرفت از من قلم» قرار میگیرد. یعنی شاعر با وجود توانایی بالقوه در حفظ و صیانت ازاستعدادها و آرزوها، اما محبوب با استخفاف ، تحقیر و قلمگیری در این راه چنان کرده که نه اثری از بذر مانده، نه نشانی از خرمنی. در واقع، این بیت، فریاد امروز و امیدِ دیروز شاعر است و گواهی بر اینکه او روزی توانِ رسیدن داشته، اما این «صیانت» در عمل، چیزی جز «استخفاف» و «شکستنِ بال» نبوده است. و اینجاست که عنوانِ شعر «صیانت تا به خرمن» به عنوانِ یک طنزِ گزنده، بر فرازِ تمامِ ابیات میدرخشد.
بیت نهم:
چه سازم که نمک گیرم و گرنه / حسابش را رسیدن می توانم
شرح: شاعر از خوانِ احسانِ دوست نمک خورده (حقشناسی دارد) و این شرمِ محبت و مدیون بودن، اجازه مقابلهی به مثل را از او سلب کرده است. میگوید اگر این نبود، بهراحتی حسابِ جور و جفایش را میرسیدم. این همان است که سعدی علیهالرحمه، با نغمهای از تجربه و اخلاق، آن را چنین به نظم کشیده است که : حق نمک که فزون از هزار سوگند است.
بیت دهم:
بترس از آتش این ظلم ورنه / من این غم را نهفتن می توانم
شرح: شاعر در این بیت، با زبانی هشداردهنده و در عین حال سرشار از وقار، پرده از یک حقیقتِ تلخ برمیدارد. او به محبوب میگوید: از آتشِ ستمی که خود برافروختهای، بهراس؛ چراکه این ظلم، دیر یا زود، دامانِ خودت را خواهد گرفت. اما در ادامه، با لحنی سرشار از قدرتِ درونی، میافزاید: من توانایی پنهان کردن این همه نامهربانی را دارم. این مضمون، یادآورِ هشدارهای اخلاقیِ سعدی دربارهی «آه مظلومان» است که به آتش میماند و نیز بازتابدهندهی مفهومِ «آتشِ درونی» در شعرِ مولاناست که اگر مهار نشود، جهان را به آتش میکشد. شاعرِ ما نیز، با همین ظرافت، به ظالم میفهماند که این «آتشِ ظلم» نه فقط سوزندهی جانِ مظلوم، که در نهایت، سوزندهی خرمنِ خودِ ظالم است.
بیت یازدهم:
گر از کهنه پرستی بر کشد دست / بدایع آفریدن می توانم
شرح: اگر دوست (یا روزگار) از تعصبِ کهنهپرستی دست بردارد، شاعر توانِ آفریدنِ بدایع و مضامینِ ناب را دارد. التماسِ او برای رهایی از قیدِ عادتهایِ سفتِ محبوب است.
این بیت، درخششی از خودآگاهی شاعرانه و طلب آزادی از قید و بند سنتهای کهنه است. شاعر در آن، با لحنی پر از امید و قدرت، از توانایی شگفتانگیز خود برای آفرینش های نو و بینظیر سخن میگوید، به شرط آن که از بند کهنهپرستی رهایی یابد.
این مضمون، نه تنها در شعرِ استاد حکمت، بلکه در اندیشهی شاعران بزرگی چون حافظ (با نفیِ مدعیان)، مولانا (با تأکید بر نوزایی) و بیدل (با خلق معانی نو) نیز نقشی اساسی دارد. این ابیات و حکایتها، همگی بر یک حقیقت تأکید دارند که آفرینشِ بدیع، در گروِ رهایی از بندِ کهنهپرستی است.
بیت دوازدهم
شکسته تیر استخفاف، بالم / وگرنه من پریدن می توانم
شرح: شاعر در این بیتِ ، با وجودِ تمامِ خستگیها و شکستها، از جایگاهِ یک ققنوس سخن میگوید که اگرچه سوخته، اما خاکسترِ وجودش، هنوز بویِ آتشِ تازهای میدهد. شاعر، با تأکید بر وگرنه، فریاد میزند که من «ذاتاً» برای پرواز ساخته شدهام و این بالِ شکسته، هرگز نمیتواند حقیقتِ پروازگرِ مرا پنهان کند.
نتیجه گیری
شعر «صیانت تا به خرمن» سفری از حیرتِ آغازین راوی (شاعر) تا خودآگاهیِ پایانی است
این شعر، همچون روایتی درونگرایانه، مسیری را طی میکند که شاعر را از سرگشتگیِ نخستین به باورِ راسخِ خویشتن میرساند. این سیر پلهپله، در چهار ایستگاهِ معنایی شکل میگیرد:
ایستگاهِ نخست: حیرت در گرهگاهِ سکوت و سخن (ابیات ۱ و ۲)
شعر با معمایی بنیادین آغاز میشود: دردی که نه در گفتار میگنجد و نه در خاموشی. این، نخستین گرهگاه عاطفی است؛ جایی که راوی (شاعر) عنوان می کند که ابراز و انکار، هر دو به یک اندازه نافرجاماند.
واژهی «تفِ سر بالا» این سرگشتگی را عینیت میبخشد؛ چرا که هر سخنی، چون تف رو به آسمان، بر خود گوینده باز میگردد. در این نقطه، شاعر همچون مسافری است که به دو راهیِ بستهای رسیده و هر دو مسیر، به پرتگاه ختم میشود. .
ایستگاهِ دوم: آسیبشناسیِ رفتارهای دوگانهی محبوب (ابیات ۳ تا ۶)
در گامِ دوم، شاعر از معمایِ درونی بیرون میآید و به کالبدشکافیِ رفتارهای دوگانهی محبوب میپردازد. او می گوید که محبوب، دو ویژگیِ دارد: سرسپردن ؛ فحش دادن.
اما شاعر، نه شور آن طغیان را دارد و نه توان این تسلیم را؛ نه تاب خوارشدن به دست یار را میآورد و نه زورِ همسنگشدن با جفای او را.
در این مرحله، شاعر این خودآگاهی را بیان میکند که عجز او ریشهدار نیست؛ بلکه ناشی از جورِ دوست است او ذاتاً توانا بوده، اما این رفتارِ دوگانهی یار بوده که او را به درماندگی کشانده است.
ایستگاهِ سوم: هشدار و ادعایِ توانمندیهایِ پنهان (ابیات ۷ تا ۱۰)
در این مرحله، شعر ناگهان از خاکِ گلایه برمیخیزد و به آسمانِ هشدار و طلب میرسد. شاعر از انفعالِ محض خارج میشود و با لحن طلبکارانه و هشداردهنده، قدرتهایِ پنهانِ خویش را آشکار میسازد:
«اگر قلم داشتم، طوفانِ نوشتن به پا میکردم» (بیت هفتم)
«اگر نمکگیر نبودم، حسابِ یار را میرسیدم» (بیت نهم)
«اگر کهنهپرستی نبود، بدایع میآفریدم» (بیت یازدهم)
و در میانِ این ادعاها، با لحنی تند و آتشین، به محبوب هشدار میدهد که از آتشِ ظلم بترسد (بیت دهم)؛ چرا که این آتش، نه تنها سوزندهی مظلوم، که در نهایت، سوزندهی خرمنِ خودِ ظالم است.
شاعر باورِ راسخ به تواناییهایِ خویش دارد. او در این مرحله، از گلایه به ادعا و از انفعال به فعالیت کلامی روی آورده است
ایستگاهِ چهارم: خودآگاهیِ نهایی و احیایِ کرامت (بیت دوازدهم)
بیت پایانی، کلیدِ طلاییِ تمامِ ابیاتِ پیشین است. شاعر در اینجا، غرورآمیز و در عین حال دردمندانه، علتِ همهی نمیتوانم های خود را یکجا فاش میسازد:
شکسته تیر استخفاف، بالم / وگرنه من پریدن میتوانم
او در این مصراع، نه تنها عامل زمینگیری خود را تحقیر محبوب معرفی میکند، بلکه با تأکید بر «وگرنه»، کرامت ازدسترفتهی خویش را احیا مینماید. او میگوید: من ذاتاً پرندهام.
تمامِ ناتوانیهایِ پیشین، نه از نقصِ وجودی، که از جورِ بیرونی نشأت گرفته است. شاعر در پایان، با این اعلام، هم مسئولیتِ عجز را از دوشِ خود برمیدارد و هم غرورِ پرواز را باز میستاند.
اینجاست که «حیرتِ آغازین» به «خودآگاهیِ پایانی» بدل میشود؛ خودآگاهیای که میگوید: من میتوانستم، اما تو نخواستی؛ و این، بزرگترین حسرت و افسوس برای تو خواهد بود.
در نهایت اگر از دور به این شعر نیک بنگریم، میبینیم که راوی (شاعر) در یک گفتوگوی درونی عمیق با خودش فرو رفته است؛ محبوبِ چنان فضایی را ایجاد کرده که امکانِ گفتوگویِ دو سویه وجود ندارد. شاعر، در واقع، با خودِ زخمیاش حرف میزند؛ با همان بخشی از وجودش که هنوز به «صیانت تا به خرمن» باور دارد.
این شعر، نه یک نامهی عاشقانهی معمولی، که درددلی است از شکست یک رابطهی انسانی؛ رابطهای که در آن، به جایِ «صیانت» (حمایت و نگهداری)، «استخفاف» (تحقیر و کوچکشمردن) نشسته است. شاعر، در این تنهاییِ دارد با وجدانِ خودش، با خاطراتِ گذشته، برای آرزوهای به گل نشسته محبوب گفتوگو میکند.
و در نهایت استاد عزیز
شعر را مقصود اگر آدم گری است/ شاعری هم وارث پیغمبری است
(اقبال لاهوری)
علیرضا فتحی
مرداد 1405
دیدگاهها
مقاله اقای علیرضا فتحی بسیار موشکافانه و تخصصی ابیات استاد حکمت را بررسی نموده و شاهد مثال هایی از شاعران بزرگ مانند سعدی و مولانا آورده بودکه نشانگر توانایی و عمق مطالعه نویسنده محترم می باشد منتظر دیگر مقالات ایشان می باشم