بخش اول: دیباچهای در ستایش سخن و گویش صابناتی
«موسیقی گویش در دیار انجیر و زعفران»
از: روزنامه نیمنگاه ـ سهشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آقای پروفسور نظامالدین فقیه
محقق و استاد دانشگاه شیراز
حكمت آن روز سخندان و غزلساز آمد كه به میدان ادب اذن حیاتش دادند
میچكد باده اگر از دهن شیرینش شرح شهدی است كز آن طرفه براتش دادند
«و امّا بعد…» را با مسرت تمام خواندم، با سروری بیحد و شعفی برخاسته از تعشقی قلبی. و امّا بعد، سخن عشق است و سراسر عشق. افلاطون در باب مقوله عشق، از عشق به بقا سخن میراند، و «و امّا بعد» مشحون از عشق به بقای گویش صابناتی است؛ گویشی كه خود موج عشق است.
نافارسیزبانان غالباً محاوره و سخن پارسی را چونان آوای موسیقی درمییابند كه البته این نیز به نوبه خود، یكی از دلایل و عوامل تبدیل آن به زبان شعر و شاعری است. لیكن در این زبان آهنگین، برخی گویشها با شدت و قوت بیشتری از تموج موسیقایی برخوردارند و از آن جمله است گویش عامیانه صابناتی:
«شَ پروندم شَ گرفت»، «مَز پرسید، شَ گفتم»، «بُكبُك»، «چشمه قهری و فازهری»، «پشت دشت»، «كُم و كُمبول»، «كلكه»، «مُل تار»، «كَهكُم»…
و هزاران واژه و اصطلاح دیگر كه اسرار پنهان در زیر و بم كلام دارد و صابناتی حتی آنگاه كه خسته و بیحوصله است، با آهنگی سنگین و باوقار میگوید كه «دل و پَتَك» ندارد.
بخش دوم: موسیقی اقلیم و سماع کلام
البته كه از منظر سایبرنتیك، این پدیده به هیچ روی امری تصادفی نیست، بلكه ریشههایی عمیق در اقلیم باصفای اصطهبانات دارد. به گفته نابغه بزرگ جلالالدین محمد مولوی:
بر سماع راست هر تن چیز نیست طعمه هر مرغكی انجیر نیست
گویش او سماع كلام است و پویش این انسان زحمتكش عاشقپیشه باصفا، در نوردیدن كوه و دشت در تكاپوی آن همه سازندگی تحسینبرانگیز. و نه تنها لقمه خود و فرزندانش، بلكه طعمه مرغان هوایش نیز انجیر است؛ یعنی كه حتی مرغكان صابناتی نیز هر مرغكی نیستند، بلكه اهل عشق و صفا و سعادتند.
سلیمانی باید یا عطاری كه منطقالطیر داند تا چهچهه و قهقهه آنان را دریابد و به سماع درآید و چه بسا كه آن را با ریتم سخن صابناتی هماهنگ و همآوا دریابد.
و مگر زعفران، این كیمیای عطر و طعم، ذوق و ذائقه، مظهر زیبایی و طراوت، در بستر هر آب و خاكی تن میخرامد؟ یا هر اقلیمی را یارای رویش و پذیرایی از آن تواند بود، جز سرزمین عاشقان و زحمتكشانی كه با سینهای گشاده در سینه كوه و دشت قرنها كوشیدهاند و با عرق پیشانی آن را آبیاری كردهاند؛ تا با زمین و روان زمین همگام و با فصلها آشنا باشند، تا در موكب هستی بمانند و نیرومندانه، با تسلیمی سرفراز، به سوی جاودانگی پیش رانند…
بخش سوم: زبان مهر و مأمن مردمان
این گونه است كه با همان نازكدلی و با همان عشق و صفا و صمیمیت و از ژرفای دل و جان، آنچنان بیغش و جانانه با یكدیگر سخن گفتهاند كه گویی در هر سخن، ترانهای عاشقانه به همدیگر تقدیم داشتهاند و به جای «آری»، «ها جان» نثار هم كردهاند.
بیهوده نیست كه در بلایایی چون حمله محمود افغان، از اصفهان و دیگر دیارهای دور به این مأمن امن پناه میآوردهاند و در این رازگاه حیات آنچنان مسكون و میخكوب میشدهاند كه حتی پس از رفع فتنه و آشوب هم یاد یار و دیار خود نمیكردهاند.
بخش پایانی: علی حکمت؛ پاسدار میراث فرهنگ و گویش
حلاوت انجیر و ابهت درختانش، عطر و طعم زعفران و زیبایی و طراوت دلانگیز مزرعهاش، محصول ویژه استهبان است؛ علی حکمت و شعر زیبایش هم محصول همین دیار عطرآگین است و او شیرینی را از شیره جانِ مام میهن نوشیده است.
پس اصلاً تصادفی نیست كه این همه شهد و شكر زعفرانی از سخنش میریزد و شیرینكامی فرهنگی استهبان را جاودان میسازد. این تازه برات، اجر سعیای است كه از آن شاخ نبات ارغوانی نیاكانش به او دادهاند و هاتف آن روز به او مژده این دولت را داده است كه در بوم استهبان، زاد و ثباتش دادهاند؛ تا بخواهد و بتواند در قامت نقادی رند، ژرفبین و روشناندیش، میراث فرهنگ كهن ـ كه ضرورتی مبرم و اساسی در فرآیند توسعه است ـ و حافظ گویش شیرین و خوشآهنگ صابناتی و آب حیات فرهنگ تاریخی مردمان زحمتكش و عاشقپیشه باشد.
فرهادهایی كه در بیستونهای دیارشان شیرینكاریها كردهاند، در دشت و دمن آن عطر كاشتهاند و در میان خود، دانایان، ادیبان، عارفان، عالمان و پارسایان بزرگواری داشتهاند كه مظلوم، بیسروصدا و غالباً بینام و نشان زیستهاند.
در گذشتههای دور، حاج ملاصدرالدین اصطهباناتی برای سعدی شیرازی بورس تحصیلی در نظامیه بغداد فراهم میآورده تا فرهنگ و ادب جهان را كام بخشد و در گذشتههای نهچندان دور، حاجملا محمد نظامالعلماء داغ بر دل و پیشانی استعمار مینهاده و فریاد حسرت خفیهنویسان انگلیسی را در گزارشها و نوشتههایشان برمیآورده كه به هیچ روی قادر به نفوذ در او نبودهاند.
دیاری كه امروز نیز مستحق فرزندانی برومند چون علی حكـمتها و آلابراهیمهاست.
تا باد چنین باد.
✍️ نظامالدین فقیه
محقق و استاد دانشگاه شیراز
منبع: دیدگاه اهل نظر بر اما بعد از ص 68 تا ص70
دیدگاهها
نگاهی به مقاله «شهدِ صابنات در جامِ سخن»
این نوشتار را میتوان در زمره مقالات ادبی ـ هویتی دانست که نویسنده در آن با زبانی شاعرانه و سرشار از تشبیهات و استعارات، به ستایش گویش صابناتی و فرهنگ بومی استهبان پرداخته است. مقاله بیش از آنکه یک پژوهش زبانشناختی باشد، نوعی دلبستگی عاطفی و فرهنگی به میراث زبانی و تاریخی یک دیار را بازتاب میدهد.
از برجستهترین ویژگیهای متن، پیوند میان زبان، اقلیم و فرهنگ است. نویسنده میکوشد نشان دهد که گویش صابناتی صرفاً مجموعهای از واژگان و اصطلاحات محلی نیست، بلکه حاصل قرنها زیست، تلاش، عشق، کشاورزی، همزیستی با طبیعت و تجربه تاریخی مردمان آن سرزمین است. از اینرو، انجیر، زعفران، کوه، دشت و گویش محلی در متن به عناصر یک هویت واحد تبدیل میشوند.
نثر مقاله آراسته به اشارات ادبی، بهرهگیری از شعر، ارجاع به مولوی و استفاده فراوان از تصاویر شاعرانه است. این سبک نگارش، متن را از یک یادداشت معمولی فراتر برده و به ستایشنامهای ادبی در پاسداشت فرهنگ بومی تبدیل کرده است. در عین حال، همین غلبه زبان عاطفی و ستایشآمیز سبب شده است که مقاله کمتر به تحلیل انتقادی یا مستندات علمی بپردازد و بیشتر رنگ و بوی ارادتنامه و تحسیننامه به خود بگیرد.
نکته قابل توجه دیگر، تأکید نویسنده بر اهمیت حفظ گویشهای محلی است. در روزگاری که بسیاری از گویشها در معرض فراموشی قرار گرفتهاند، این مقاله یادآور میشود که هر گویش بخشی از حافظه تاریخی و سرمایه فرهنگی یک ملت است و پاسداری از آن، پاسداری از هویت و پیشینه مردمان آن سرزمین به شمار میرود.
در مجموع، این مقاله را میتوان اثری ادبی و هویتمحور دانست که با زبانی دلنشین و سرشار از عشق به زادبوم، در ستایش گویش صابناتی، فرهنگ استهبان و نقش شخصیتهایی که در حفظ این میراث کوشیدهاند، نگاشته شده است. متن، بیش از آنکه بخواهد استدلال کند، میخواهد مخاطب را به احساس تعلق، افتخار و پاسداشت میراث فرهنگی فراخواند و از این جهت در هدف خود موفق و اثرگذار است.