تنظیم قلم:

خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید — جلد دوم

نویسنده: علی حکمت

مشخصات اثر

عنوان کتاب: خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید (جلد دوم)

نویسنده: علی حکمت

چاپ: دوم ۱۴۰۴

قطع: وزیری | تعداد صفحات: ۳۲۸ صفحه | شمارگان: ۵۰۰ نسخه | شماره نشر: ۴۰۱

لیتوگرافی، چاپ و صحافی: اعتماد قم

آدرس انتشاراتی: استهبان، خیابان میثم، نبش خیابان آل ابراهیم

قیمت پشت جلد: ۶۰۰,۰۰۰ تومان | قیمت فروش: ۱۲۰,۰۰۰ تومان (سهم بهزیستی استهبان)

۱

فهرست مطالب کتاب

صفحه عنوان
۷
۱۲
۱۷
۱۸
۲۰ترفندهای مجاز
۲۳
۲۴
۲۹
۳۰
۳۲
۳۳
۳۴
۳۵
۳۸
۳۹
۴۲
۴۷
۵۰
۵۴
۲

پیش‌گفتار

با نام و یاد خداوند سبحان.

عزیزانی چند با خواندن جلد اول خاطرات تقریظاتی فاخر در فضای مجازی بر آن نگاشتند که این خود تهییج و اشتیاق خوانندگان را در تهیهٔ این اثر به دنبال داشت. اگرچه از این بزرگواران در مراسم رونمایی از آن کتاب در سالن شمس ادارهٔ فرهنگ و ارشاد استهبان با ذکر نام تشکر و قدردانی کردم اما بجاست که به منظور اطلاع بیشتر خوانندگان، ذکر نامی به ترتیب الفبایی نام آن عزیزان، در این مجلد نیز کرده باشم:

خانم‌ها و آقایان:

محمدرضا آل ابراهیم، غلام‌عباس بهروز، سید عبدالعلی پدرام، فاطمه پجعلی‌زاده، رسول تواضعی، محمد ثالثی، احمد جعفری‌اصل، دکتر ناصر جمالی، مریم حسائی، صفدر دوام، علی‌اصغر سلیمانی، حاج علی طاهری، دکتر م. رضا غمگسار، مجید فرهمندی، محمد قدمیاری، حاج م. حسین قدمیاری، سید جعفر کشفی، حسن کیانی.

از خالق هستی سپاسگزارم که به جسم و جان من این توانایی را داد که جلد دوم خاطراتم را نیز به رشتهٔ تحریر درآورم.

در جلد اول نوشتم که خاطرات هرکس می‌تواند گامی هرچند کوتاه در تزاید تجربه برای خوانندگان آن خاطرات باشد. قبول دارید که این تجربیات تا به صورت مکتوب در نیاید عموم را به آن دسترسی نیست.

اما پرداخت هزینهٔ چاپ در این زمان در توان هر کس نیست. با توجه به گره کور تورم که سال‌هاست گریبان‌گیر ماست و منِ عامِیِ در علم اقتصاد اساس و ریشهٔ این معضل را نمی‌دانم، امروزه عدد ملیون جای تومان قدیم را گرفته است. به‌طوری‌که یک ملیون امروز با دو تومان چندین سال پیش هم‌سنگ است.

مثال: کاهو از صحرا می‌خریدیم یک من سه ریال و امروز کیلویی پنجاه هزار تومان؛ یعنی ۵۰۰ هزار برابر. با وجود این واقعیت هنوز هم دل کندن از پشیز برای خیلی از ما کار ساده‌ای نیست.

مقصود من از این مقال دل کندن از مال، خارج از هزینهٔ زندگی است که در توان هر کس نیست: برای چاپ جلد اول ۴۵ ملیون تومان هزینه شد. برای اطلاع میزان هزینهٔ چاپ جلد دوم یعنی همین کتاب که از هر لحاظ تقریباً هم‌سنگ جلد اول است از چاپخانه استعلام نمودم. پس از دقایقی محاسبه، میزان هزینهٔ را هشتاد ملیون تومان برآورد و اعلام نمودند. به عبارتی قیمت در طول کمی بیشتر از یک سال نزدیک دو برابر شده بود.

مراتب را تلفنی به آن فرهیختهٔ منتظر که معلم بازنشسته‌ای‌ست و شاعر و اهل قلم یعنی آقای کریم پویان‌فر اعلام نمودم. ایشان فرمودند: من تا بیست ملیون قادرم پرداخت کنم. همچنان که روز بعد هم به حساب من واریز کردند.

از آن‌جا که این مبلغ کفاف هزینهٔ را نمی‌داد به این فکر افتادم که آن بیست ملیون را هرچه زودتر به حساب جناب پویان‌فر برگردانم و از چاپ جلد دوم صرف نظر کنم.

عصر همان روز آقای مهندس محمدحسین غفرانی که از دوستان قدیم من هستند و دوستی ما از دورهٔ دانشجویی که در تهران هم‌اتاق بودیم آغاز شده و ارتباط خانوادگی ما سال‌هاست برقرار است، تلفنی تماس گرفتند و خبر دادند که امروز عصر تصمیم دارند با خانمشان به دیدن ما بیایند.

کنار هم نشسته بودیم که صحبت از جلد دوم خاطرات به میان آمد. از آن‌جا که با هم بسیار یک‌رنگیم ماجرا را نقل کردم. ایشان هم بلافاصله چهل ملیون تومان از این هزینه را بر عهده گرفتند و روز دیگر به حساب من واریز نمودند.

همان شب دامادم آقای مهندس حاج احمد زارعی که پیگیر کار کتاب خاطرات بودند از تهران تماس گرفتند و ماوقع را جویا شدند. چون ماجرا را توضیح دادم ایشان هم پرداخت بیست ملیون بقیه را متقبل شدند و بلافاصله واریز کردند. همهٔ این اتفاقات در طول ۴۸ ساعت رخ داد و هزینهٔ چاپ به حساب چاپخانه واریز شد.

آقای کریم پویان‌فر — آقای مهندس محمدحسین غفرانی — آقای مهندس احمد زارعی

از این سه فرهیختهٔ بزرگوار صمیمانه قدردانی می‌نمایم و عاقبت خیر برای خود و خاندانشان آرزومندم.

این توضیحات را دادم تا از شما خوانندهٔ دقیق و تیزبین سؤال کنم آیا روند این جریانات را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ من از زمانی که هزینهٔ جلد اول و دوم و سوم فرهنگ‌نامهٔ استهبان و جلد اول خاطرات از آسمان همت مهندس محمد سقایی، مهندس جعفر حسن‌زاده، استاد حاج محمد عسلی، مهندس محمدهادی نصری، و آن دوست خوزستانی، بی هیچ دعای بارانی بارید، به این نتیجه رسیده‌ام که فقط: «… یَرزُقهُ مِن حیثُ لا یَحتَسِب …» در این ماجرا دخیل است و لاغیر و الّا این همه کتاب که در همه جای عالم هر روز و هر ساعت تدوین و چاپ می‌شود همه جنبهٔ انتفاعی دارد و کسی سرمایهٔ خودش را بی هیچ سودی در این راه هزینه نمی‌کند.

خاطرات من هم موضوعی نیست که مطالعهٔ آن خواننده‌اش را کن فیکون سازد و یا آخرت کسی را قطعاً ختم به خیر کند. نویسندهٔ مطرحی هم نیستم که وجود تألیفاتم در هر خانه، برای صاحب خانه ایجاد تشخّص و اعتبار کند. لذا من همهٔ این مواهب را هدیه‌ای از جانب خلاقِ رزّاق می‌دانم که به من و همراهان خیّر من عطا فرموده و از این بابت به خود می‌بالم و چون همیشه سر برآستانش می‌سایم.

قیمت پشت جلد کتاب طبق محاسبهٔ چاپخانه ششصد هزار تومان برآورد شده است. اما من قیمت خریدار را همان صد و بیست هزار تومان در نظر گرفته‌ام که بیست هزار تومان آن حق‌الزحمهٔ فروشنده و صد هزار تومان آن در اختیار بهزیستی استهبان جهت افراد تحت پوشش قرار داده خواهد شد.

لطیفه‌ای به یادم آمد که جهت رفع خستگی در اینجا می‌آورم: از ملا نصرالدین سؤال کردند که تو تخم مرغ را دانه‌ای یک شاهی می‌خری سپس آن‌ها را آب‌پز می‌کنی و رنگ می‌کنی و به همان قیمت یک شاهی می‌فروشی. در این سودا تو را چه سودی است؟ جواب داد: همین‌قدر که در این ماجرا دستان من رنگی می‌شود غنیمت است.

درست است که تألیفات من هم از لحاظ مادی نه تنها به نفع هیچ‌کس نیست بلکه دوستان خیر را هم که اغلب معلمند و مواجبشان اندک، به مخاطرهٔ مالی می‌اندازد. اما همین‌قدر که دل‌های ما رنگ دلخواه (صِبغةُ الله) می‌گیرد برای ما غنیمت است. به بیانی دیگر: همین که «ان الله سمیع بصیر» ما را کافی است.

یارب از عرفان مرا پیمانهه‌ای سرشار ده
چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده
هر سر موی حواس من به جایی می‌رود
این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده
مدتی گفتارِ بی‌کـــردار کردی مرحمت
روزگاری هم به من کــردار بی‌گفتار ده

با احترامات: علی حکمت
تهران، بهمن ماه ۱۴۰۴

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۳

تعطیلات عید (دنباله از جلد اول)

بیست و هفتم اسفند 1344. . . شب با آقای اسکندری و خانمش و رئیس انجمن و کدخدا خدا حافظی کردم.

فردا صبح قبل از طلوع آفتاب صدای صادق را شنیدم:
آقای مدیر! بیداری؟

برخاستم و از اتاق بیرون آمدم. صادق را دیدم که با دو قاطر آمادهٔ حرکت، پایین ایوان ایستاده است.

– صادق! الآن آقای صباغ را بیدار می‌کنم و میایم پایین.

صادق لزگی.

به اتاق برگشتم. آقای صباغ از سر و صدای من و صادق بیدار شده بود. مقداری برای صبحانه برداشتم و داخل ساکم نهادم و سوار قاطر شدیم و راه قسطین رود را در پیش گرفتیم.

از این جا تا شروع ارتفاعات الموت یک ساعت و نیم راه بود.

از شاهرود که گذشتیم ارتفاعات پوشیده از برفی که از زمستان روی هم انباشته شده بود منظره را زیبا اما پر مخاطره جلوه می‌داد. چرا که همه جا سفید پوش بود و هیچ علامتی از راه به چشم نمی‌خورد.

البته نگرانی ما بیهوده بود چرا که این قاطرها به علت رفت و آمد زیاد حتی در تاریکی شب هم به خوبی راه را از حفظ بودند کما این که نزدیک ظهر مارا به قسطین رود رساندند. ماموریت صادق در این جا تمام می‌شد و بقیهٔ راه را بایستی با ماشین های ریو ارتشی روسی که تنها ماشین قادر به عبور از این جاده‌های پر از برف و پر پیچ و خم خاکی بود ادامه می‌دادیم.

در قهوهٔ‌خانهٔ قسطین رود بساط صبحانه را پهن کردیم. سه نفری صبحانه را که حکم نهار هم داشت خوردیم و کرایهٔ صادق را دادیم که بر گردد. اما او پیش‌بین کار بود و اظهار داشت: که در این هوا ممکنه ماشین از قزوین حرکت نکنه من تا یکی دو ساعت کنار شما می مانم اگه ماشین نیامد خودم می‌برمتان قزوین.

صباغ ساکش را زیر سرش گذاشت و روی همان تخت دراز کشید. من و صادق بیرون آمدیم و راه پر فراز و نشیب قسطین رود تا قزوین را از نظر می‌گذراندیم.

باد سردی که در آن ارتفاعات از روی برف‌ها می‌گذشت و مدام می‌وزید مثل خرده شیشه صورتم را می‌سوزاند گر چه صادق از این سرما هیچ ابایی نداشت.

لحظاتی گذشت که صادق اشاره به دور کرد و آمدن ماشینی را بشارت داد.

یک ساعت طول کشید تا ماشین پیچ و خم جاده های پر از برف را طی کرد و به جلو قهوهٔ‌خانه رسید و راننده مسافرانش را که همه به جز دو نفر داخل کابین ماشین، به دیوارهٔ چوبی اطراف تکیه داده و اغلب بر اثر سوز سرما پاهاشان کرخت شده بود پایین ریخت. آن بیچاره‌ها که قدرت حرکت را در پاهای خود نمی‌دیدند تلوتلوخوران خود را به گرمای قهوهٔ‌خانه رساندند.

به صادق پیشنهاد کردم که مراجعت کند اما او سراغ رانندهٔ ریو رفت و با هم خوش و بشی کردند و برگشت و به من گفت شما و آقای صباغ بروید جلو ماشین سوار شوید. من با راننده صحبت کرده‌ام.

سوار شدیم و دیگر مسافرها که بیشتر از هفت هشت نفر نبودند در قسمت بالا سوار شدند. ماشین به راه افتاد و صادق هم راهی گرمارود شد.

گر چه جلو ماشین هم سرد بود و ماشین بخاری نداشت اما هر چه بود بهتر از بالای بی در و پیکر ماشین و در مجاورت بادهای سرد بیرونی بود.

نزدیک غروب آفتاب به قزوین رسیدیم. به همان مسافرخانهٔ فرد نزد باقر آقا که مرا می‌شناخت رفتیم و شب را در آن جا ماندیم. صبح روز بعد ساعت ده از قزوین با اتوبوس‌هایی همانند اتوبوس‌هایی که دهه چههل در اصطهبانات مسافر کشی می‌کردند راه افتادیم و پس از چهار ساعت طی طریق در جادهٔ خاکی به دروازه قزوین تهران رسیدیم. بلافاصله با سواری کرایه‌ای به خیابان ناصر خسرو آمدیم و در یک دیزی سرا پس از صرف آبگوشتی چرب به گاراژی در خیابان بوذرجمهری آمدیم. ساعت چهار عصر بود که سوار اتوبوس راهی شیراز شدیم.

ده صبح روز بعد خسته و کوفته در شیراز به پارکینگ واقع در خیابان هجرت فعلی رسیدیم.

صباغ با من خداحافظی کرد و با تاکسی به سمت منزلشان خیابان قدمگاه به راه افتاد و من پیاده تا دروازهٔ اصفهان خودم را به گاراژ اتومیهن رساندم. مقداری سوغاتیِ دم دست خریدم و ساعت دوازده خوش و خوشحال سوار بر اتوبوسی که بوی استفراغ داخل و خارجِ آن مشام جان را نوازش می‌داد! به سمت موطن مألوف به‌راه افتادم.

نمی‌دانم چه اندازه خسته بودم که در آن جادهٔ خاکی پر از دست انداز و پر از سر و صدای برخورد شیشه‌های ماشین، به خوابی عمیق فرو رفتم و زمانی بیدار شدم که گنبد پیر مراد را از دور مشاهده کردم.

چقدر برایم در و دشت وکوه و بیابان شهر، زیبا و خوش آیند می‌نمود که گویی به بهترین جای عالم رسیده‌ام.

آن موقع در صابنات تاکسی که هیچ، ماشین سواری هم انگشت شمار بود. لذا آن‌ها که وسایلشان مثل من منحصر به یک ساک بود ساکشان را برداشتند و پیاده راهی خانه‌هاشان شدند و آنان که بارشان بالای اتوبوس بود منتظر می‌ماندند تا باربران بارشان را پیاده کنند و با گاری‌های دستی یا بر کول به محل مورد نظر صاحبانشان برسانند.

سرخوشانه و امیدوار از کوچه‌ها می‌گذشتم.

بوی پختن نون شیرین و نون زردو و گردهٔ اِسبفناجی از بعضی خانه‌ها فضای کوچه را پر کرده بود. هوای بهاری بود و آسمان آبی بدون دود و دم.

همین که وارد خانه شدم همه را پای تابه مشغول پختن نان شیرین مشاهده کردم. با دیدن من از جا پریدند و به بالای من آویختند. وه چه زیبا بود این گرمی عواطف بخصوص اشک‌های مادرم که از شوق می‌ریخت و می‌بوسید.

ساکم را که به زمین گذاشته بودم بچه‌ها قبل از هر چیز باز کردند و محتویاتش را هر طور دلشان می‌خواست تقسیم نمودند. حتی لوازم شخصی مرا هم بین خود قسمت کردند که بعداً متوجه شدند و پس دادند.

نان شیرین روی تابه به علت غفلتی کوتاه سوخت که فریاد اَی بووام مادر به دنبال داشت. صحنه‌ای بیاد ماندنی بود.

مادر از وضع حالم در گرمارود پرسید. یادم به سنگ گردی افتاد که مادر دربین وسائلم نهاده بود. علت را پرسیدم گفت: بری کوفتن میخ اَ قد دیوال گذسته بودم. گفتم شاید او ساتی سنگ و منگی دم دسُّت نباشه. خندهٔ‌ام گرفت و بچه‌ها هم خندیدند. گفتم: ننه! تُو دِه هر چی دلت باخوا سنگ فَرَونه.

این نکته را از آن جهت آوردم تا یاد آور شوم: چقدر مادران در بند راحتی بچه‌هاشان هستند.

قبل از هر جیز مادرم گفت: ننه چی خو نحوردی بیشی تا ماس با نون شیرین برت بیارم که گشنته. مثل این که به او الهام شده بود که نهار نخورده‌ام. چقدر آن نهار بی موقع در میان جمع خانواده چسبید.

از حال بستگان و همسایه‌ها جویا شدم. از آمدن دوستانم پرسیدم که اظهار بی‌اطلاعی کردند.

طولی نکشید که بستگان به دیدنم آمدند و عده‌ای تا شب کنار ما ماندند و از هر دری سخن‌ها گفتنم. جدًا همه چیز زیبا بود.

آن موقع نه ما تلفن داشتیم و نه دوستان. صبح روز بعد سراغ آن‌ها را از آشنایان گرفتم. معلوم شد دوتاشان آمده‌اند و چند تاشان هنوز نه.

به زودی همدیگر را پیدا کردیم و جمعمان جمع شد. چقدر دیدار دوستان و هم صحبتی با آنان لذت بخش بود خاصّه وقتی که از گذشته‌هامان می‌گفتیم.

هر روز در منزل یکی از دوستان جمع می‌شدیم با صحبت‌های خاطره انگیز، محفلی دوست داشتنی برقرار بود. هر از گاه به صحرا و بیابان و کوه و دشت می‌رفتیم و گاه تا پاسی از شب در اطراف صابنات پرسه می‌زدیم بخصوص که هوا هم بهاری بود و همه چیز عالی.

وضع مالی و امکانات زندگی همهٔ ما تا حدی پایین تر از متوسط بود. اما نمی‌دانم آن همه رضایتمندی و خورسندی از چه و از کجا نشأت می‌گرفت.

همه چیز رنگ دلخواه داشت. از همه کس و همه چیز سراغ می‌گرفتیم حتی از الاغ ها و مرغ و خروس‌های همسایه. . .

آن فدر در این سرخوشی ها غرق بودیم که گذر زمان از یادمان رفته بود و زمانی به خود آمدیم که دهم فروردین بود و هنگام تهیهٔ بلیط بر گشت به محل خدمت.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۴

دور بیست و یکم. سال 1345 — بازگشت به الموت

چقدر سخت بود دل کندن از این همه شادی و جمع خانواده و دوستان. با هم به دفتر اتومیهن رفتیم و برای ساعت شش صبح دوازدهم بلیط شیراز گرفتیم. اگر چه تا دو روز دیگر با دوستان و خانواده همراه و مأنوس بودیم اما کاملاً حس می‌کردیم که دلخوشی‌ها تکه تکه از خاطرمان کنده می‌شوند و به‌جایش دلهره و اضطراب سفر می‌نشیند. چاره‌ای نبود؛ ما سرباز بودیم و مقید به قانون.

ساعت پنج صبح با دلی غمگین و چشمی گریان به خاطر جدایی از همهٔ اعضاء خانواده و دلبستگی‌هایش ساکم را برداشتم و در حالی که ناظر چشمان گریان عزیزانم بودم از زیر قرآنی که مادرم بالای سرم نگاه داشته بود رد شدم و تا جلو درب کوچه عقب عقب می رفتم و آخرین نگاه‌ها را رد و بدل کردیم و با ناله‌ای که از گلو بر می خاست: خدا حافظ و صدای ریزش آب محتوی سبزی در پشت سرم…

ساعت ده صبح چهاردهم فروردین خسته و کوفته با همهٔ نشیب و فرازش به گرمارود رسیدیم. به خانه رفتم و روی تختم دراز کشیدم و به زودی به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم که کوبیدن در اتاقم را شنیدم. در را باز کردم. یکی از دانش آموزان کلاس اول بود که سلام کرد و گفت: آقای مدیر می خواسّم ببینم آمدی تا بچهٔ‌ها را خبر کنم به مدرسه بیان.

گفتم: بگو فردا صُب بیان. در را بستم و دوباره خوابیدم. ساعت دو بعد از ظهر دوباره با صدای کوبیدن در بیدار شدم. از منزل آقای اسکندری برایم نهار آورده بودند. پس از صرف نهار از اتاقم بیرون آمدم وقدم زنان در ده می‌گشتم. با کدخدا و رئیس انجمن و آقای اسکندری معلم راهنما ملاقات کردم و مجملی از رفت و آمدم را گزارش دادم.

تُس اَنقلی (Tos Anqoli)

هنوز بوی عید می‌آمد و مردم شادی و شعف نوروز را در سر داشتند به خصوص که عده‌ای مطرب دوره گرد که در افواه روستائیان به “تس انقلی” (Tos Anqoli) معروف بودند با ساز و طبل و رقص، محفلشان را هر از گاه گرم تر می‌کردند.

اَن قُلی به گویش مردم آن جا یعنی پسر عمو و اضافهٔ کلمه “تس” در اول آن به خاطر طرح یک عبارت طنز گونه است که هم گرمی پذیرش را در بر داشته باشد و هم حاکی از نفرتشان به مشاغلی این چنینی است.

مردم الموت معمولاً در گویش، جای مضاف و مضاف الیه را عوض می کنند. مثلا درخت گردو را گردو درخت می‌گویند. لذا در ترکیب “تس انقلی” نیز جای انقلی وکلمهٔ مستهجن “تًس” عوض شده است. مفهوم این عبارت قاعدتاً باید “پسر عمو تُس” باشد که هم گرمی پذیرش و هم نفرت قبول در آن مستتر است.

این گروه شش نفره به پسر جوانی لباس زنانه می‌پوشاندند و عینکی بر چشم او شاید به جهت زیبا تر شدن می‌زدند و او را عروس می‌خواندند.

یکی شان لباسی عجیب و غریبی می‌پوشید که در نقش ربایندهٔ عروس بازی می‌کرد.

اینان جلو منازل بزرگان روستا و در حضور تماشاچیان متفقاً می‌نواختند و آن پسرهٔ زن نما می‌رقصید و به این ترتیب طلب اعانه می‌کردند.

گروهشان شش نفر بودند که هر کدامشان با عنوانی شناخته می‌شدند: به دو نفری که یکی ساز و دیگری طبل می‌زد نوازنده می‌گفتند. جوانی که لباس زنانه پوشیده بود و می‌رقصید عروس نام داشت. مردی که همیشه در کنار عروس بود و چماقی در دست داشت اِسبی خَش و آن که چهره‌ای خشن داشت و ملبس به لباسی عجیب و غریب بود و تصمیم به دزدیدن عروس داشت، سیاه خَش و به آن یکی که توبره‌ای بر پشت داشت و اعانه‌ها و کمک های مردمی را در توبره می‌ریخت توبره کش می‌گفتند.

کار سیاه خش این بود که هر از گاه به عروس که در حال رقصیدن بود به قصد ربودن او حمله ور می‌شد و دست عروس را می‌گرفت و می‌کشید و چنین وانمود می‌کرد که تصمیم دارد عروس را بدزدد. در این هنگام اسبی خش که چماقی در دست داشت و نقش مدافع عروس را بر عهده داشت به سیاه خش که حائلی ضخیم برای تحمل ضربات چماق اسبی خش در زیر کتش داشت حمله ور می‌شد و با چماقش ضرباتی بر پشت سیاه خش وارد می‌نمود و عروس را از دست او نجات می‌داد.

تماشاچیان هم که از این معرکه لذت می‌بردند گرداگرد آن‌ها جمع بودند. چون واقعهٔ نجات عروس از دست سیاه خش باعث خوشحالی آنان می‌شد، برای اسبی خش کف می‌زدند. در بین این نمایش، توبره کش در جلو مردم به گردش در می‌آمد و کمک‌های نقدی و اغلب جنسی تماشاچیان را جمع و در توبره‌ای که بر پشت داشت می‌ریخت و در فرصتی خارج از معرکه بین مجریان برنامه بالسویّه تقسیم می‌کرد.

[۱] – اِسبی به گویش محلی به معنای سفید.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۵

دستشویی خودکار

بد نیست شمه‌ای از وضع بهداشت آن زمان گرمارود بنویسم: یاد آوری می‌کنم که گرمارود در شیب تند ارتفاعات البرز شمال به جنوب قرار دارد.

همین شیب تند باعث شده بود که هر از گاه کل خانه‌ها به پایین لیز بخورند و جابه جا شوند. اولین موضوعی که مرا به تعجب وا داشت این بود که متوجه شدم در پایین محله که بالغ بر سی خانوار بودند تنها سه تا دستشویی وجود داشت آن‌هم نه مثل دستشویی‌های معمول. بلکه اتاقکی را بر روی جوی آبی که بخشی از آب رودخانه را به باغات یا زمین‌های کشاورزی هدایت می‌کرد ساخته بودند و کاربر پاها را در دو لبهٔ جوی آب می‌گذاشت و امر تخلّی را انجام می‌داد. چون هفته‌ای چند بار از این جوی‌ها آب عبور می‌کرد الزاماً هر چیز بر سر راه را با خود به باغات و مزارع می‌برد و با این کار، هم کثافات زائل می‌شد و هم بخشی از کود باغات و مزارع تأمین می‌گردید.

با دیدن این وضعیت بر آن شدم تا از مردم روستا بخواهم هرکس برای خانوادهٔ خود یک دستشویی اختصاصی درست کند.

این تصمیم را به پاکار منتقل کردم و او نیز به اطلاع مردم رساند.

آن‌قدر این مردم سعهٔ صدر داشتند که ابتدا عدم امکان این دستور را به من نگفتند.

روز دیگر یکی از روستائیان (مشهدی ابراهیم اسکندری) سراغ من آمد و گفت: آقای مدیر بی‌زحمت بیا ببین عمق این چاه برای دستشویی کافی است؟

چون به نزدیک خانه‌شان رسیدم در کنار دیواری گودال پر از آب نشانم داد و گفت:

آقای مدیر من حدود نیم متر کندم و آب بالا آمد. حالا به نظر شما چه کار کنم؟

گفتم: جای دیگری چاه بکن.

گفت: هر کجای گرمارود گودالی حفر کنیم بلا فاصله از آب پر می‌شود.

آن جا بود که من متوجه شدم: آلونک‌هایی که بر روی جوی‌ها به عنوان دستشویی ساخته‌اند به چه دلیل بوده است. سرم را پایین انداختم، به اتاقم برگشتم و آن دستور نسنجیده را ملغی اعلام کردم.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۶

بهره‌وری از انرژی فضول

یک روز بعد از کلاس عصر خواستم به بالا محله که محل اسکان مراقی‌ها بود و با شیب تندی در فاصلهٔ هفتاد متری پایین محله قرار داشت بروم. در بین راه پیرزنی را مشاهده کردم که در کنار دو گاو مقدار قابل توجهی مدفوع گاو فراهم آورده بود و آن‌ها را با دست مخلوط با خاک می‌کرد و به صورت گرده‌ای به قطر بیست و ضخامت تقریبی پنج سانتی‌متر در می‌آورد و به دیوار می‌چسباند. با مشاهده این وضعیت رعایت بهداشتم گل کرد و از پیرزن سؤال کردم:

این کثافت‌کاری‌ها را چرا انجام می‌دهی؟

بی آن که خودش را ببازد و از کار خود شرمنده شود گفت:

آغای مدیر! اینا سوخت زمسّون ماست اگر شما هم لازم داشتی برای شما هم می‌آریم.

از این حرف آخرش بیشتر دلم به هم خورد.

بلا فاصله پاکار را احضار کردم و دستور اکید به او دادم که همهٔ روستا را بگردد و هر کجا تپالهٔ گاوی چسبیده به دیوار دید بکند دور بریزد.

در مغازهٔ کوچک میرزا بزرگ مراقی پدر حمزهٔ مراقی که دانش آموز کلاس اول بود و از استعداد فوق العاده‌ای هم برخوردار بود نشسته بودم که حاج ذوالفقار اسکندری رئیس انجمن هم آمد. پس از احوال پرسی با خوشرویی گفت: آقای مدیر در این منطقهٔ الموت هیزمی نیست که مردم از آن به عنوان سوخت استفاده کنند و از سال‌ها پیش تنها سوخت مردم همین پهن گاو است که سوخت پخت و پز و گرمای زمستان آن‌ها را تامین می‌کند و چنانچه جلو آن را بگیرید نه نانی در این‌جا پخته خواهد شد و نه می‌توان از سوز سرمای کشندهٔ زمستان جان سالم به در برد.

میرزا بزرگ هم حرف رئیس انجمن را تأیید کرد.

مانده بودم که چکار کنم. این دومین گند کاری بود که دستور آن را صادر کرده بودم. لذا برای رفع غائله گفتم: خودتان هر طور صلاح می‌دانید عمل کنید.

چای را که میرزا بزرگ برای او ریخته بود خورد و خدا حافظی کرد و رفت.

این جا بود که مصداق این عبارت برایم روشن شد که: “التجربه فوق العلم”

بر آستانهٔ تسلیم سر بنه حافظ
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد.
✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۷

مار و موشکویی به اسم حمام

در کوچه‌ای پایین‌تر از منزل کدخدا آلونکی بسیار ابتدایی و حقیر به نام حمام برقرار بود که بیشتر به مار و موشکویی که شرح آن را در زیرنویس آوردم شبیه بود.

برای بازدید در ساعتی که خالی از مشتری بود با راهنمایی استاد حمام وارد آن شدم.

رخت کنی به عرض یک و نیم متر و طول دو و نیم متر و ارتفاع کم‌تر از دو متر با همان دیوار سنگی بدون ملات با سکوی کوتاهی در دو طرف آن، فضای گرمخانه را تشکیل می‌داد.

اولین رایحه‌ای که مشام را نوازش می‌داد بوی تعفنی بود که فضای این محوطه را پرکرده بود. در سمت چپ و انتها، راهی به عرض کمی بیشتر از نیم متر و ارتفاع یک متر رخت کن را به گرمخانه متصل می‌کرد. برای عبور از این سوراخ بایستی خم شد و با احتیاط عبور کرد. نور کمی از سقف، فضای رختکن و گرمخانه را تا حدودی روشن می‌کرد. گرمخانه هم با همان سنگ چین‌های بی‌ملات به طول رخت کن و عرض یک و نیم متر همراه با بوی تعفنی قدرتمند‌تر و سکویی کوتاه در دو طرف داشت و سوراخکی در ارتفاع یک متری سمت راست که داخل آن حوض کوچکی به ابعاد یک و نیم در یک و نیم و عمق یک متر خزینهٔ حمام را تشکیل می‌داد.

این سوراخ برای برداشتن آب گرمی بود که استاد حمامی در اذاء دریافت مقرری که سالانه از مردم روستا به صورت غیر نقدی دریافت می‌کرد با تپالهٔ گاو و گاه چند تکه هیزم ساعاتی خاص گرم نگه می‌داشت تا زنان و مردان در مواقع و روزهای مشخص با پیاله‌ای آب آن بردارند و بر سر و تن خود ریزند و رفع چرک و کثافت کنند.

با دیدن این اوضاع عطای حمام را به لقایش بخشیدم و برای همیشه از آن مار و موشکو بیرون آمدم.

چون فصل تابستان بود استحمام را در آب رودخانه‌ای که در پایین‌ترین نقطهٔ روستا در تمام طول سال جریان داشت و نهایتاً به شاهرود می‌ریخت بسنده کردم. البته این روش هم مشکلات خاص خودش را داشت: جایی از رودخانه که عمق قابل قبولی داشت بیشتر محل استحمام عموم مردان و اغلب شلوغ بود.

در این نقطه آب رودخانه از بین دو سنگ بسیار بزرگ که با فاصله نیم متر از هم قرار داشت با سرعت و حجم زیاد به پایین می‌ریخت. ادامهٔ این وضع در دراز مدت، باعث شده بود که گودالی در پایین این دو سنگ به‌وجود آید که برای استحمام مناسب بود.

یک بار که به همراه آقای اسکندری معلم راهنما در همین گودال آبتنی می‌کردیم ایشان دو دستش را به دوطرف آن دو سنگ بزرگ استوار کرد و پشت خود را در جلو ریزش آب قرار داد به‌طوری‌که آب رودخانه از بالای شانه‌های ایشان به پایین می‌ریخت.

البته انجام این کار به نیروی فوق‌العاده‌ای نیاز داشت که آقای اسکندری بارها و بارها در طول عمرشان تجربه کرده و آموخته بودند. ایشان از من سؤال کردند: مدیر! می‌تونی چنین کاری بکنی؟ و من بی‌توجه به عواقب کار و برای عقب نماندن، بی‌هیچ تجربه‌ای و به تقلید از ایشان دست‌ها را به دو طرف سنگ‌ها زدم. اما به‌مجردی که پشتم را در مقابل آن حجم زیاد و سریع آب قرار دادم گویی ماشینی از پشت محکم به پشتم کوبید و مرا چرخاند و به سنگ بزرگی در کف رودخانه کوبید.

درد شدیدی در پشتم احساس کردم. سعی کردم به روی خود نیاورم. اما درد شدید‌تر از آن بود که بتوانم تحمل کنم. از آب بیرون آمدم و لباس پوشیدم و به‌بهانهٔ دیر شدن کلاس از آقای اسکندری خداحافظی کردم و به خانه آمدم. شدت درد هر لحظه بیشتر می‌شد و طاقتم را طاق می‌کرد. محل درد هم جایی بود که نه دسترسی به آن بود تا مرحمی برآن نهم و نه می‌شد در آینه دید.

ناگزیر آقای ابراهیم اسکندری را که آدمی نجیب و رازنگهدار بود صدا کردم و ماجرا را به شرط بازگو نکردن آن به او گفتم. از او خواستم تا با بتادین که در جعبهٔ کمک‌های اولیه داشتم محل زخم را شستشو دهد و متعاقب آن درب شیشهٔ کوچکی که محتوی پودر آنتی‌بیوتیک بود باز کردم و از او خواستم که بر روی زخم بپاشد و نیز چسبی که بر روی محل دررفتگی‌ها و شکستگی‌ها قرار می‌دهند به او دادم تا بر روی محل زخم و درد بچسباند.

تا یک هفته آن درد مرا رها نکرد اما سعی کردم به روی خود نیاورم و باعث تعطیل کلاس نشود. از هفتهٔ دوم بود که درد پشتم رو به بهبودی رفت و کم‌کم فراموشش کردم.

[۱] – اتاقکی همیشه در بسته در مکتب‌خانه‌های قدیم که مکتب‌دارها برای ایجاد رعب و وحشت در کودکانِ دانش‌آموز، داخل آن را پر از مار و عقرب و رتیل و هزارپا و سوسمار و دیگر جانوران موذی معرفی و شایع می‌کردند که هر شاگرد بی‌انضباط و درس‌نخوانی را شب هنگام در آن می‌اندازند و در را می‌بندند تا صبح طعمهٔ آن جانوران شود. به همین مبحث در جلد اول مراجعه شود.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۸

قولی واهی

روز جمعه‌ای بود و در منزل آقای اسکندری با ایشان اختلاط می‌کردیم که ناگاه طهماسب خادم آقای اسکندری در را گشود و گفت: محضردار معلم کلایه به دیدن شما آمده‌است. آقای اسکندری از جا برخواستند و من هم به حرمت ایشان برخواستم که فردی تقریبا کوتاه قد با لباس روحانی با عمامه‌های سیاه بر سر و عینکی دودی بر چشم وارد شد. با آقای اسکندری روبوسی کردند و من هم با ایشان دست دادم.

بین من و آقای اسکندری بر روی فرش نشست. از حرکات و سکناتش چنین بر می‌آمد که لولین‌شان آب زیادی می‌گیرد. بی‌وقفه حرف می‌زد. برایش چای آوردند بلافاصله از استکان در نعلبکی ریخت و با کمی فوت دادن بالا کشید. بر اثر صعود بخار چای، مِهی روی شیشهٔ عینکشان را پوشاند. پس از صرف چای عینک را از چشم برداشت تا با دستمالی که در جیب قبا داشت پاک کند که من متوجه شدم که یکی از چشمانشان نابیناست. میوه اوردند صرف کرد و مدام روی سخنش با آقای اسکندری بود و با وجودی که من لباس سپاهی به تن داشت عنایتی به من نشان نمی‌داد.

تسبیحی در دست داشت که مرتب دانه‌های آن را بدون هیچ ذکری جایجا می‌کرد. درخواست چای دیگری کرد و تسبیح را رها نمود. من فرصت را مغتمشم شمردم و برای ایجاد ارتباطی هرچند کم رنگ دست بردم تا تسبیح را بردارم و همزمان گفتم آقا اجازه هست ما هم یک دور سوار شویم؟ که متوجه شدم تسبیح را با نخی به جا دکمه‌ای قبایش گره زده است. همین که اندکی کشیدم با لبخند تمسخر آمیز گفت: به غریبه سواری نمی‌دهد. باز هم خیط شدم. تصمیم گرفتم به هر نقشهٔ‌ی هست او را رام کنم.

آن موقع روحانیون نفوذی نداشتند که قادر باشند سپاه دانشی را کن فیکون کنند.

نیم ساعتی از هر دری صحبت کرد و از جیب قبایش کاغذی چهار لا در آورد و آن را باز کرد و به آقای اسکندری داد و گفت: می‌توانی این شعر را درست بخوانی؟

آقای اسکندری دقایقی به آن نگریست و کاغذ را به طرف من دراز کرده وگفت: شاید مدیر که اهل شعر و شاعریست بتواند بخواند.

روحانی نیم نگاهی به من کرد و سرش را پایین انداخت.

روی کاغذ با خطی نه چندان خوش چنین نوشته شده بود:

دوش در بزم خواجه مستو فی شنیدم که از در آمد نو
سر داری نوجوان کردم تح سین شعرهای قافیه مو
زون سلاطین اعظم سلا طین اعظم محمد خسرو
هر کس این شعر بی غلط خواند کله قندی ورا دهم به گرو

یکی دو دقیقه با آن نگاه کردم که ناگاه متوجه واقعیت ُلغُز بودن آن شدم.

رو به روحانی کردم و سؤال کردم: این کله قندی که از آن نام برده شده حقیقی است یا مجازی؟ گفت: حقیقی است.

گفتم اول کله قند را می‌گیرم و بعد می‌خوانم. خودش را جمع کرد وگفت: شاید غلط خواندی. گفتم با یک کله قند اضافی پس می‌دهم. نگاهی متحیرانه به من کرد و گفت: آقای اسکندری ضمانت می‌کند.

به آقای اسکندری گفتم: قبول است؟ گفتند آری.

ادامه دادم: این مکتوب شعر نیست بلکه نثری است که ظریفی بین خطوط را فاصله گذاشته تا ظاهری شبیه شعر پیدا کند و بعد برایش این چنین خواندم:

دوش در بزم خواجه مستوفی شنیدم که از در آمد نوسرداری نوجوان. کردم تحسین شعرهای قافیه موزون سلاطین اعظم سلاطین محمد خسرو. و ادامه دادم که این ترفند کار هر کسی باشد آدمی اهل شعر و شاعری بوده که با ظرافت، نثری را به صورت نظمی چیستان گونه درآورده است. آیا کار خودتان است؟

در حالی که گویی وی را از آسمان به زمین کشانده بودم با تغیّر سری به علامت نفی تکان داد اما احساس کردم مثل توپی که بادش خالی شود شل و ول شد و به متکای پشت سرش تکیه داد.

آقای اسکندری که صورتش سرخ شده بود سرش را پایین انداخت. لحظاتی سکوت بین ما برقرار شد و آقای روحانی دوباره حرکت بطی به خود داد و رو به من نمود و پرسید: بچهٔ کحایی؟ آقای اسکندری جواب دادند: بچه ی شیراز.

در حالی که کم‌کم داشت عنایتش شامل حال من هم می‌شد گفت: درست! پس از سعدی و حافظ نشانی داری؟

گفتم: آره فقط آرامگاه آن‌ها را بلدم. گمانم متوجه شد که سنبهٔ طرف هم به آن کم زوری که فکر می‌کرد نیست.

این‌جا بود که دو نفر دیگر از اهالی هم به دیدن آقای اسکندری آمدند و محضردار عزم رفتن کرد.

گفتم: آقا افتخار یک عکس به ما می‌دهی؟

فرمودند: البته. همه از اتاق بیرون آمدیم و در کنار هم عکسی گرفتیم.

هنگام رفتنِ محضردار گفتم: حاج آقا تکلیف کله قند ما چه می‌شود؟

در حالی که عبایش را می‌تکاند گفت: مگر کسی تا به حال از آخوند چیزی گرفته که تو دوّمیش باشی؟

گفتم: آره.

گفت کی؟

گفتم عزرائیل.

تنها لبخندی تحویلم داد و سوار اسبش شد و دستی تکان داد و رفت.

آقای اسکندری که داشت می‌خندید گفت: مدیر من کله قند را می‌دم.

گفتم: اگر خودش هم می‌داد از او نمی‌گرفتم. فقط خواستم کمی حالش را بگیرم و آقای اسکندری ادامه دادند: انصافاً خوب حالش را گرفتی و این آقا فقط برای خواندن همین شعرش به این جا آمده بود که شما نانش را آحر کردی و طلبکارش هم شدی.

[۱] قبلا نام این نام را طمراس ذکر کرده‌ام اما در جلسه‌ای که در تهران خدمت خانم مولود اسکندری فرزند ارشد آقای حاج فتح‌الله اسکندری بودیم و صحبت از طمراس به میان آمد ایشان اظهار داشتند که “طهماسب” صحیح است. که در تداول برخی از اهالی طمراس گفته می‌شد.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۹

ایجاد مدارس راهنمایی

در سال 1345 مقاطع تحصیل ابتدائی و متوسطه به سه دورهٔ ابتداییِ پنج ساله و راهنماییِ سه ساله و متوسطهِٔ چهار ساله تغییر یافت و به این طریق مدارس راهنمایی در سطح کشور به وجود آمدند.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۰

سپاهی دورهٔ هشتم

سپاه دانش دیگری به همراهی آقای اسکندری با دو قاطر که یکی خودش سواربود و دیگری بار و بنه‌اش وارد گرمارود شدند. جوانی تقریباً کوتاه قد کمی سبزه رو با اخلاقی شاد و خنده رو و شوخ طبع. نام ایشان آقای محمد آذرپیرا و اهل کاشمر بود.

آقای محمد آذر پیرا .

ایشان هم در یکی از اتاق های مجاور اتاق من ساکن شدند. من کلاس اول و سوم را تدریس می کردم و او کلاس دوم را.

زیاد سیگار می‌کشید به طوری که در مدتی کوتاه مرا هم سیگاری کرد اما دورهٔ سیگاری من به درازا نکشید و همین که متوجه وخامت سرفه های نیمه شب شدم کارمان با سیگار به متارکه کشید البته از نوع رجعی. . .

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۱

برای شستشو در رودخانه نیاز به صابون داشتیم و صابون در روستا نبود از میرزا بزرگ که مغازهٔ کوچکی در بالا محله داشت درخواست کردیم که چند قرص صابون از قزوین برای ما بیاورد. ایشان چهار قرص صابون نخل زیتون برای ما آوردکه خریدیم و در خانه نهادیم.

رأفتِ رودخانه

روز جمعه یکی از آن صابون‌ها را برداشتیم و به کنار رودخانه برای استحمام آمدیم. آقای آذرپیرا که قبل از من وارد آب شده بود صابون را گرفت و شروع به شستن خود کرد. من هم وارد آب شدم. آب رودخانه کمی گل آلود بود به طوری که شن های کف آن یپدا نبود. ناگهان آذر پیرا در حالی که داشت با صابون بدن خود را می شست فریاد زد: ای وای صابون را آب برد. گویی همهٔ دلخوشی‌های مراکه همین قرص صابون بود به آب داد. آب رودجانه حجیم و گل آلود و به علت شیب در این نقطه سرعتش زیاد بود.

من بی توجه به همهٔ این موانع مثل کسی که بچهٔاش در رودخانه افتاده و در شرف غرق شدن است از آب بیرون آمدم و در ساحل روددخانه و در جهت جریان آب بی‌هدف می‌دویدم. پنجاه متری که از محل استحمام دور شدم عرض رودخانه زیاد می‌شد و آب در گستره ی وسیع تری در جریان بود. اما همجنان تند و گل آلود.

یک مرتبه احساس کردم که جیزی همراه موج به بالا آمد و دوباره به زیر آب رفت. چند متر سریع تر دویدم و بی هیچ نشانه و علامتی دست در زیر آب فرو بردم. در زیر آب چیزی به دستم آمد که چون لیز بود اول فکر کردم جانوری است اما چون بیرونش آوردم همان صابون نخل زیتون بود که آذرپیرا به آب انداخته بود.

لحظاتی در جای ایستادم و گیج و منگ به کاری که بی‌هدف انجام داده بودم و به پیدا شدن صابون می‌اندیشیدم . فکر می‌کردم خوابم یا عقلم را از دست داده‌ام. زمانی گذشت تا بر خود مسلط شدم و پذیرفتم که معجزه آسا رودخانه آن قرص صابون را به ما باز گردانده است. وقتی صابون را مجدداً به آذر پیرا دادم دقایقی مات و مبهوت به من می نگریست و فکر می‌کرد من سحر و جادو بلدم.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۲

پَی‌گُرگی

شخصی مقیم بالا محله بود به نام محمد عظیمی که تفنگی داشت و هر از گاه با آن کبکی یا کبوتری شکار می‌کرد. معروف بود که هیچ‌گاه دست خالی از شکار برنمی‌گردد.

به من پیشنهاد داد یک بار با او به شکار بروم. قرار شد یک روز تعطیل با او همراه باشم. روز پنجشنبه به من خبر داد که فردا برای رفتن به شکار آماده باشم. جمعه صبح زود بیدارم کرد. خواستم صبحانه‌ای مهیا کنم، گفت: «من صبحانه و نهار با خود آورده‌ام.»

پس از مقداری پیاده‌روی، من سر سخن را باز کردم و خاطره‌ای برای او گفتم. چنین نقل کردم که من چند بار با شکارچیان شهرمان که در تداول آن‌ها را «میریشکال» می‌نامیم و همگی در شکار صید مهارت و تجربه داشته‌اند، به شکار رفته‌ام؛ اما به یاد ندارم که هیچ‌کدامشان توانسته باشند شکاری صید کنند. اینان متفقاً اظهار می‌داشتند که من پَی‌گُرگی‌ام و همراه هر شکارچی که باشم موفق به شکار نخواهد شد.

هنگامی که در این زمینه توضیح بیشتری از آنان می‌خواستم، می‌گفتند: «اگر در هنگام شکار فردی پَی‌گرکی همراه شکارچی باشد، شکارچی موفق به شکار صید نمی‌شود.»

محمد نگاهی از روی تعجب به من انداخت و پس از لحظاتی گفت: «این را می‌گویی که چنانچه من هم موفق به شکار نشدم، ناراحت نباشم؟» و ادامه داد: «این حرف‌ها بیشتر افسانه است و اگر کسی اهل تفنگ و شکار باشد، حتماً موفق به شکار خواهد شد.»

گفتم: «من تعریف تجربهٔ شما را در امر شکار زیاد شنیده‌ام، اما ناگهان این ماجرا به یادم آمد که برایت تعریف کردم.»

گفت: «آقای مدیر! بدت نیاد، اون‌ها که این حرف رو به شما گفتن، اهل کوه و تفنگ و شکار نبودن و برای تبرئهٔ خودشون این داستان‌ها را ساخته‌اند. حالا امروز خواهی دید که به خواست خدا بیشتر از هر روز دیگر شکار خواهیم کرد.»

در اینجا من رشتهٔ سخن را به موضوعاتی دیگر کشاندم و کم‌کم به محل موعود که نخجیرگاه محمد بود، رسیدیم.

فوجی از کبوتران صحرایی در آسمان می‌چرخیدند و شکارچی چشم از آن‌ها برمی‌داشت. آن قدر آن‌ها را با چشم دنبال کرد تا بر زمین نشستند، اما کمی دورتر از ما. به من گفت: «تو همین‌جا تکان نخور تا من بیایم.» و خود دولادولا به فوج کبوتران نزدیک می‌شد؛ آن قدر که من فکر می‌کردم با فشنگ پر از ساچمه‌اش حداقل ده-پانزده کبوتر شکار خواهد کرد.

بر زمین نشست و تفنگ را در بغل گرفت و نشانه‌گیری کرد که ناگهان صدای نهیب تفنگی دیگر در همان نزدیکی انعکاس شدیدی در هوا به وجود آورد و فوج کبوتران به هوا برخاستند. خود را مجدداً به تفنگش رساند، اما در این فاصله فوج کبوتران در پشت کوه‌های سمت مشرق از نظر ناپدید شدند.

به جوی آبی رسیدیم که در سایه‌سار درختانی چند در شیب ملایمی با صدایی دلنواز در جریان بود و من هم خسته. به من پیشنهاد کرد که: «تو خسته‌ای، همین‌جا کنار آب اطراق کن و اگر هم گرسنه شدی، غذا داخل این دستمال هست بخور تا من برگردم.»

اگرچه اندکی احساس گرسنگی می‌کردم، اما بیشتر خسته بودم؛ لذا دستمال غذا را زیر سر گذاشتم و خنکی آب در کوتاه‌مدتی مرا به خواب فروبرد.

نمی‌دانم چه مدت در خواب بودم تا زمانی که با صدای محمد از خواب بیدار شدم. تفنگش را به تنهٔ درختی در کنار جوی آب تکیه داد و آبی به سر و صورتش زد و با بازدمی عميق قطرات آب اطراف لب و سبیل را به صورت پف‌نم تا فاصله‌ای دور پرتاب کرد. چنین احساس کردم که هیچ موفقیتی نصیبش نشده است. سؤال نکردم، تنها اظهار گرسنگی کردم تا از موضوع شکار موقتاً غافل بمانیم.

سفره باز شد. محتوی آن، نان و سبزی و کباب شامی بود. در حین خوردن، محمد سؤال کرد: «آن کلمه‌ای که صبح گفتی چه بود؟» با لبخندی گفتم: «پَی‌گُرگی (Pei gorgi).»

همان‌طور که لقمه‌اش را در دهان می‌جوید، بریده‌بریده و نامفهوم گفت: «آره همون پَی‌گُرگی، پَی‌خرسی، پَی‌سگی! هرچه که هست واقعاً درست است.»

با شنیدن این عبارات خنده‌ام گرفت و محتویات دهانم ناگهان به بیرون پرتاب شد. از این کار من، او هم خنده‌اش گرفت و کلی با هم خندیدیم.

پرسیدم: «به صیدی برخورد نکردی؟» گفت: «ای کاش برخورد نکرده بودم! چند بار به دسته‌های چندتایی کبک برخورد کردم، اما هر کدام با پیش‌آمدی عجیب قبل از شلیک من به پرواز درمی‌آمدند و مرا ناامید می‌کردند.»

به شوخی و خنده به او گفتم: «از این پس که تنها به شکار می‌آیی، یا باید هر هفته برای من کبک بیاوری و الّا من پشت سرت راه می‌افتم تا دست‌خالی برگردی.» خندید و گفت: «کبک که قابل شما را ندارد، چشم.»

نهار خوردیم و مشغول تهیهٔ آتش برای دم کردن چای شدیم که در همین اثنا، پرنده‌ای سیاه‌رنگ کمی بزرگ‌تر از گنجشک در فاصلهٔ پنج‌متری ما کنار جوی آب نشست. از محمد خواستم حداقل آن پرنده را بزند. گفت: «حیفه که گلوله‌ای برای این پرندهٔ کوچک حروم کنیم.»

اما مثل اینکه از حرف خود برگشت و تفنگش را که پشت سرش به درختی تکیه داده بود برداشت و پرنده را نشانه‌رفت و شلیک کرد. پرنده چند قدمی تلوتلوخوران از کنار آب دور شد و مثل اینکه ساچمه‌ای به پایش خورده باشد ناگهان پرواز کرد و از دید ما ناپدید شد. باز هم هر دو کلی خندیدیم؛ گویی با این خنده‌ها همهٔ خستگی ما هم از تنمان پرواز کرد.

کفشش را زیر سرش گذاشت و با دنبالهٔ همان خنده خوابید. طولی نکشید که برخاست و در حالی که باز هم چهره‌اش از خنده‌ای حکایت می‌کرد، گفت: «اگر اجازه می‌دی برگردیم که فایده نداره؛ اگه همون اول صبح به حرفت شده بودم، این همه راه هم نمی‌آمدیم… اما عیب نداره، لااقل معنی پَی‌گُرگی رو فهمیدیم!»

نزدیک غروب به بالا محله رسیدیم؛ او به خانه‌شان رفت و من هم به اتاقم که در پایین محله بود، آمدم.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۳

جبران مافات

عصر جمعهٔ بعد، دو نفر سپاهی دانش از علی‌آباد و وشته مهمان من بودند. می‌دانستند که من غذا پختن بلد نیستم.

با هم مشغول گفتگو بودیم که متوجه شدم یکی درب اتاق را می‌زند.

چون در را باز کردم، محمد عظیمی را دیدم که دو کبک برایم آورده بود. به او تعارف کردم که داخل بیاید، گفت: «مثل این که مهمان داری؟» گفتم: «آره، دو نفر سپاهی مهمانم هستند.»

توبره‌ای را که بر دوش داشت از دوشش پایین آورد و دو کبک دیگر به من داد. سعی کردم نگیرم و گفتم: «برای خودت چه؟» گفت: «دو تای دیگر دارم، آن هم برای خودمان.»

تعطیلات نوروز 1404 که برای سومین بار پس از اتمام دورهٔ سپاهی دانش به دعوت آقای حمزهٔ مراقی به گرمارود رفته بودم، از احوال محمد عظیمی جویا شدم و اطلاع یافتم که سال‌ها قبل از دنیا رفته است.

از خداوند منان رحمت واسعه‌اش را برای آن زنده‌یاد خواستارم.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۴

از اَو برگشته

اصطلاح ” از آب برگشته” در ولایت ما زمانی به کار برند که از دست رفته‌ای که امید باز گشتش نیست به وضعیت اولش بر گردد. برای مثال: محتضری که همه از او قطع امید کرده و مقدمات کفن و دفنش را هم مهیا نموده‌اند ناگاه به حال طبیعی باز گردد و روال زندگی را از سر گیرد.

این گونه اتفاقات مثل این است که چیزی در کنار آبی روان و حجیم و سریع از دست کسی رها شود و آب آن را با خود ببرد اما همان شئ پس از مدتی که هیچ ­­کس منتظرش نیست خلاف جهت جریان آب حرکت کند و به جای اول نزد صاحبش برگردد که این امر خلاف قانون طبیعت است.

به چنین فرد یا شئی در تداول اصطهبانات ” از او برگشته” گویند:

ای بی چارا با ای رُودای پَدُوم
بیس دِفَه جُون اَ خدا میدَن تا شُوم
مِثِّ مسّا لَپ و لُه تَو می خورن
بَس بالَو پاین زدَه هَی اَو می خورن
گر چه غرق تُرشــالَن همَه شُو
باز خـــدا زدا خوشـالن همه شو
که الهــی شکر سـلامت رسیدیم
گر چه خَو بودیم پُرَی جاش ندیدیم
بَخَلُش خَو برده بخت برگشتَه
نمی دُونـَه که “از اَو بـــرگشنَه”

و اما بعد . . . صفحات 306 و 307

مستند این تمثیل

چهارشنبه یکی از روزهای اوائل پاییز تعطیل عمومی بود. وقت را غنیمت شمردم و برای رفتن به حمام و خرید مایحتاح به قزوین آمدم. شب را در همان مسافرخانهٔ کذا بییتوته کردم و ظهر پنجشنبه پس از استحمام و خرید در بالای ریو ارتشی عازم الموت شدم. چند نفر زن و مرد مسافر دیگر هم پشت به نرده‌های چوبی اطراف، مسافر همین ماشین بودند از جمله یک جوان تقریباً بیست ساله و همسن من که گرامافونی همراه داشت و در طول مسیر بی وقفه یک صفحه که آهنگ رشتی “حلیمه چکاره، خیاطی کاره” گداشته بود در کنار من نشسته بود.

آن موقع گرامافون بخصوص نوع تپاز Tepaz از کلاس بالایی برخوردار بود. جوانی زود آشنا بود. خودش را معرفی کرد: اسم من ناصر است و در کارخانهٔ نخ ریسی رشت مشغول به کارم. بچهٔ وشته هستم و یکی دو ماهی است که به دیدن مادرم نرفته ام. ده روز مرخصی گرفته‌ام برای دیدن مادرم.

اسمی از پدرش نبرد حدس زدم که پدرش مرده و یا مادرش مطلقه است. اضافه نمود که یکی دو ماهی است که نامزد کرده است. می شد حدس زد که بیشتر برای دیدار نامزدش عازم وشته است. پالتو مشکی رنگی بر روی دوشش انداخته بود و نسبتاً سر و وضع قابل قبولی داشت. اما از زیاد حرف زدنش بیشتر به افرادی شبیه بود که بالا خانه‐شان کم و بیش اجاره است.

من لباس سپاهی به تن داشتم. او محل خدمتم را پرسید. گفتم پایین‌گرمارود. خوشحال شد و با خنده‌ای حاکی از اندکی حماقت گفت: پس همسایه ایم. خدمت برسیم.

نا به قسطین رود رسیدیم بیش از پنجاه بار اهنگ حلیمه چکاره را پخش کرد.

نردیک غروب بود که به قهوه خانه رسیدیم. سریع پیاده و وارد قهوه خانه شدم تا جای مناسبی برای بیتوتهٔ شب رزرو کنم. اما طولی نکشید که متوجه شدم ناصرآقا هاج و واج در شلوغی قهوه خانه دنبال من می‌گردد.

تا چشمش به من افتاد مثل کسی که ده سال است با هم رفیق گرمابه و گلستانیم با تعرض گفت: آغای مدیر چرا این جا لم دادی؟ مگه نمی خوای بیری گرمارود؟ گفتم: نه من شب را این جا می‌مانم چون تا گرمارود راه زیادی است و حرکت در این راه‐های پر پیچ خم و ناشناس عاقلانه نیست.

کنار دستم نشست و دستتش را بر زانویم گذاشت و با تمسخر گفت: ببحشید ای حالا شما سرباز مملکتی و قراره از کشورت دفاع بکنی؟ گفتم: من کارم فعلاً درس دادنه.

توسربازیرفتی؟ گفت: نه من کفالت مادرمم.

گفتم: تو دوست داری برو. من امشب را این جا می‌خوابم.

آن قدر وِر زد و سماجت به خرج دار که دو سه نفر از اهالی که اطراف ما بودند گفتند: حالا که دو نفر هستید و او هم بچَّهٔ همین منطقه هست و بلد، اگه سریع برید دو ساعته از میان بُر می‌رسید.

سااکم را برداشتم و از قهوه‐خانه بیرون آمدم. هنوز هوا کمی روشن بود. ناصر اشاره به یک آباری دوردست کرد و گفت: اون چراغا می‌بینی که روشنه؟ همون جا وشته است. ما که نمی‌خوایم از راه بریم. مستقیم از میان‌بُرُ می‌ریم تا وشته یک ساعته می‌رسیم. شما هم که آغی مدیری شب خانهٔ کدخدا بخواب و صبح زود برو گرمارود. هفت صبح در خانه ات هسّی.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۵

اعتماد به بند پوسیده

با دل نگرانی پذیرفتم و به راه افتادیم غافل از آن که:

هر کس که بی رفیق موافق سفر کند
با خود هزار قـــافله تـویش می بَرد

تا کنار شاهرود که سرازیری بود می دویدیم و چون به شاهرود رسیدیم ازآن پس سربالایی‌ها شروع می‌شد.

ماه کم تر از بدر در آسمان تلألو داشت و این برای من قوت قلب بود.

نگاهی به شمال آسمان انداختم. لکهٔ ابر سیاهی خود نمایی می‌کرد. ناصر را که پیشاپیش در حرکت بود مخاطب قرار دادم و گفتم: اون لکهٔ ابر سیاه را تماشا کن با تجربیاتی که من از آب و هوای این‌جا دارم زمانی نحواهد گذشت که همین تکه ابر آسمان را فرا گیرد و بارش باران کار دستمان بدهد. بیا تا دیر نشده از راه برگردیم وخطر احتمالی را به جان نخریم. با خنده‌ای تمسخر آمیز گفت: این ساکت را به من بده تا بهتر بتوانی بیایی. گفتم: نه نیازی نیست دست خودم باشد.

هنوز صدای حلیمه چکاره از گرامافونش که بر روی دست گرفته بود فضای اطراف را پرمی‌کرد. خوشحال بودم که روشنایی ماه، راهِ پر از چاله چوله و پر سنگلاخ ما را روشن می‌کند. اما این خوشحالی به درازا نکشید که ماه در پشت ابرهای سیاه گسترده در آسمان از نظر ناپدید شد.

چشم چشم را نمی دید. این را می‌دانستم که اگر باران شروع به باریدن کند در کوتاه مدت سیل به راه خواهد افتاد وما قادر به ادامهٔ راه در آن وضعیت نخواهیم بود.

دیگر نه مسیر رفتن مشخص بود و نه راه برگشت نزدیک. جز ادامه در مسیری که غایت آن نا معلوم بود.

برقی هولناک میانهٔ ابر سیاه را از شمال نا حنوب شکافت و همه جا را در لحظه‌ای مثل روز روشن کرد و بلافاصله صدای رعدی که آسمان و زمین را به لرزه در آورد و متعاقب آن گویی همهٔ سوراخ‌های آسمان هم زمان باز شد و سیل آسا در طرفه‌العینی همهٔ مسیر و هیکل ما را کاملاً خیس کرد.

من ساکم را برای کم تر خیس شدن بر روی سرم نهادم و با دو دست دو طرف آن را گرفته بودم تا باد وحشی آن را در این ظلمت سرا با خود نبرد و ناصر هم که تا لحظاتی پیش سرمستانه به امید دیدار نامزد پیش می‌راند، از آن اشتیاق باز ماند و در کنار من در حالی که گرامافونش را برای کم تر خیس شدن وارونه بر سر نهاده بود بی هیچ سر و صدا و بی هیچ هدف مشخصی به هر سو قدم بر می‌داشت. گاه بی‌اختیار پایمان تا زانو در گودالی که پر از آب بود فرو می‌رفت و گاه به سنگی برخورد می‌کرد و با وجود در د شدید، متحمل آن نمی‌شدیم و کورکورانه قدم بر می‌داشتیم. نه ناصر نای حرف زدن داشت نه من.

می‌دانستم که گرامافونش را زیاد دوست دارد، به آرامی گفتم: ناصر گرامت را در داخل ساک من بگذار تا کم تر صدمه ببیند.

مثل محتضری نا امید از حیات گفت: هر بلایی باید سرش بیاید آمده‌است.

از همه جا صدای ریزش آب به گوش می‌رسید آسمان سخاوتمندانه می‌بارید. پوتین من پر از آب شده بود و راه رفتن را برایم مشکل می‌کرد. باران از مجرای آستینم به زیر بغلم وارد می‌شد و لباس‌های زیرم را خیس می‌کرد.آنچه مارا در این سیلاب افسار گیسخته به حرکت وا می‌داشت امید به حیاتی موهوم بود.

اگر چه هر از گاه درگودال پر از آب می‌افتادیم و یا پایمان به سنگی می‌خورد وآه از نهادمان بر می‌آمد.

هیچ امیدی در آن وحشت سرا، کور سویی نمی‌زد.

ناصرِ که خود را تا چند دقیقه پیش یکه تاز معرکه می‌دانست حسابی از تک و تا افتاده بود و تنها صدای نفس‌های نحیفش بود که زنده بودنش را هنوز هشدار می‌داد.

نمی‌دانم چه مدت زمان باران بارید. اما از سر و صدای ریزش آب از دره‌های اطراف می‌شد فهمید که آن ابر شوم سیاه هر چه آب در چنته داشت همه را یکجا خالی کرد. کما این که با فشردن خودش تتمهٔ قطرات را همراه با وزش باد بر سر و روی ما ریخت و چون دیگر چیزی در بساط نداشت از هم گسیخت و هر تکه از آن در پهنای آسمان ناپدید شد.

ماه با تلألوی بیش از پیش در میانه آسمان و در میانه‌ٔ خیل ستارگانی که گویی همه چهرهٔ خود را شسته بودند فخر می‌فروخت.

در زیر نور مهتاب، بالادست‌ها همه در زیر برف خفته بودند. طوفانی که در پایین دست به صورت باران روزگار ما را سیاه کرده بود در بالا دست به صورت برف باریده بود لذا همهٔ ارتفاعات قابل مشاهده در زیر برف چه زیبا خفته بودند.

تنها صدای ریزش آب از دره‌ها بود و زورهٔ گرگ های فراوانی که پس از این باران دهشتناک از دور و نزدیک به‌گوش می‌رسید.

دیگر برای من و ناصر مهم نبود که طعمهٔ گرگ‌ها شویم چرا که بهتر از افتادن هر از گاه در آن گودال های پر آب وحشت زا بود.

ناگهان در این گیر و دار ناصر مثل محتضری که زنده بودن را به مردن ترجیح داده باشد به حرف آمد و فریاد زد: مدیر! مدیر! درست آمدیم و اشاره به دو درختی که در فاصلهٔ صد متری ما بود کرد و گفت من این دو درخت چنار را می‌شناسم و بارها در سایه آن خوابیده ام و تا وشته راه زیادی نمانده.

گفتم نگو درست آمدیم بگو ما را درست آوردند.

گفت کی؟

گفتم همونی که می‌خواست زیر اون باران ما را به درک واصل کنه. گفت: نمی فهمم. گفتم بهتر که نمی فهمی که اگر می‌فهمیدی این همه اصرار برای آمدن شبانه نمی‌کردی.

هیچ نگفت و در فکر فرو رفت.

به کنار درختان چنار آمدیم. بر روی دوتا سنگ در کنار هم نشستیم.

سخت احساس گرسنگی می‌کردم اما هیچ خوردنی قابل ذکری همراه نداشتم. ناصر از جیب پالتووش چیزی بیرون می‌آورد و در دهان می‌گذاشت. سؤال کردم چه می خوری؟ گفت از قزوین کباب کوبیده خریدم و خوردم و مقداری از نان آن که زیاد بود در جیبم گذاشتم شما هم اگر دوست داری بخور. دست در جیبش می کردم و تکه تکه نان سنگک بیات شده را در دهان می‌گذاشتم. نان خالی بود اما بوی کباب هم می‌داد که در آن وانفسای گرسنگی گویی مائده‌ای بهشتی بود.

یادم به گفتار سعدی خودمان آمد که چه زیبا این گونه مراحل را درک کرده بود:

ای آنکه تو را نان جـــوین خوش ننماید
معشوق منست آن که بنزدیک تو زشتست
حوران بهشـتی را دوزخ بـــود اعــراف
از دوزخیان پرس که اعــراف بهشت است

در همین لقمه‌گیری‌ها متوجه شدم که لقمه‌ای در گلویم گیر کرد و جویدن برایم مشکل شد. دست در دهانم بردم مشاهده کردم که تکه‌ایی پارچه که در جیب پالتو ناصر بوده به همراه نان خورده‌ام و در گلویم گیر کرده است. از گلو و دهان بیرون کشیدم و باز به خوردن لقمه‌های دیگر ادامه دادم.

نان‌ها تمام شد اما گرسنگی هم‌چنان برقرار.

هرچه بود به قول قدیمی‌ها: سَرِ مُهره‌ای گرفتیم.

به راه افتادیم و در حالی که در بعضی نقاط پایمان تا مچ در برف فرو می رفت پس از ساعتی به وشته رسیدیم. کور سویی از پشت شیشه‌های مه گرفتهٔ دریچهٔ بعضی خانه‌ها مرا به رؤیای شیرین افرادی که در گرما گرم، پشت همان دریچه ها خواب نازی را تجربه کرده بودند فرو برده بود و امیدوار بودم که به زودی به خانهٔ سپاهی دانش وشته که جوانی کلیمی و متین و با ادب و اهل شیراز بود و بارها به گرمارود نزد من آمده بود می‌رسیم و از این حول و هراس کشنده خلاص می‌شوم.

در زیر روشنایی فانوسی که کنار در خانه‌ای آویزان بو به ساعتم نگاه کردم ساعت دوازدهٔ نیمه شب بود به عبارتی راهی که به قول ناصر بایستی یک ساعته می‌آمدیم شش ساعت در راه بودیم.

به ناصر گفتم تا درِ خانهٔ سپاهی مرا همراهی کند.

در زدیم و در زدیم و در زدیم اما کسی در را باز نکرد. درِ خانهٔ همسایه باز شد و پیرزنی پرسید کی هستی و با کی کار دارید؟ تاصر جواب داد: این آقای مدیر گرمارود است با مدیر شما کار دارد.

پیر زن گفت: مدیر ما دیروز رفته قزوین فردا میاد.

به ناصر گفتم مرا به خانهٔ کد خدا ببر.

از چند پیچ و خم گذشتیم تا به محوطه‌ای باز رسیدیم. خانهٔ کدخدا در گوشه‌ای از همین فضا بود. به مجردی که ناصر در زد صدای پاس سگی خشمگین فضا را لرزاند. هر بار که ناصر در می زد سگ با صدای بلند‌تری ما را می‌ترساند. اما در باز نشد. تا جایی که از دریچهٔ خانهٔ بالادستی سری بیرون آمد و بی مقدمه گفت: کدخدا با زن و بچه، یی هفته هس رفتن مشَّد و تا یه هفتی دیگه نمیان.

چنین استنباط کردم که هنوز عذاب من تمام نشده و باید منتظر دنباله‌اش باشم.

ناصرکه استیصال مرا دید به آرامی و بی‌میلی گفت: مدیر به خانهٔ ما می‌آیی؟ جز قبول پیشنهادش راه دیگری نداشتم. چند پیچ و خم دیگر را در میانهٔ برف‌ها و سوز سرما پشت سر گذاشتیم تا در کوچه‌ای باریک به درِ چوبی کوچکی رسیدیم. در زد پیرزنی خواب آلود در را باز کرد ناصر وارد شد مادرش دست در گردن او کرد و او را بوسید همین که من هم وارد آن دالان شدم مادر ناصر مرا هم بوسید و در حال گفت: مادر تو هم اومدی منصور؟

ناصر دست ماردش را کشید و گفت: مادر این منصور نیست مدیر گرمارود است. پیرزن بیچاره که پی به اشتباه خود برده بود گفت: دیدم لباس سربازی تنش هس قکر کردم منصوره.

ناصر ادامه داد: آره منصور ما هم سربازه.

در این فضای کوچک تنها یک اتاق محقر بود و یک انباری کوچک تر که احتمالاً محل نان پختن آن‌ها بود.

دقایقی در همان فضای سرد، ساک به دست ایستادم که مادر ناصر با حوله‌ٔ حمام که در دست داشت وارد همان انباری کوچک شد و به من تعارف کرد که آن جا بروم. حوله را کنار تنور سرد انداخت و گفت: ببخشید شما باید این جا بخوابید.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۶

خوابی همسو با شکنجه

انباری سرد و خاموش و تنها یک حوله بدون بالش. اصلاً تعجب نکردم چرا که از پیش‌آمد‌های امشب حدس می‌زدم که این اتفاقات به من هشدار می‌دهند که:

باش تا صبح دولتت بدمد
کازین هنوز از نتایج سحر است

ساک خیسم را زیر سرم گذاشتم و با پوتین پر از آب و همان هیإت و هیبت بر روی حوله‌ی بد بو دراز کشیدم. خواب که چه عرض کنم تا اذان صبح که خروس‌ها اعلان کردند از این پهلو به آن پهلو غلطیدم و حان کندم.

روشنایی آتشی که مادر ناصر در جلو اتاقشان به راه انداخته بود از شکاف‌های متعدد در دیدم و بلافاصله بلند شدم و ساکم را برداشتم و به کنار آتش آمدم. مرتب پشت و رویم را در برابر آتش می‌چرخاندم تا بیشتر از این یخ نزنم ومنجمد نشوم.

می‌دیدم که کم کم بر اثر گرمای آتش، بخار آب از اطرافم به هوا بلند می‌می‌شود.

همین که اندکی نیرو برای رفتن در تنم احساس کردم بدون خدا حافظی از ناصر که قطعاً در خواب بود و یا روی بیرون آمدن از اتاق را نداشت از خانه شان بیرون آمدم و راه گرمارود را درپیش گررفتم.

به خاطر برف سنگینی که بر زمین نشسته بود هم راه ناپیدا یود و هم راه رفتنِ سریع میسر نبود.

هوا گرگ و میش بود و سوز سرما امانم را بریده بود.

از داخل ساکم پیراهن نیم خیسی را در آوردم و دور سر و گردنم پیچیدم و با توجه به مسیری که قبلاً چند بار پیموده بودم در دره‌ای به راه خود ادامه می‌دادم.

هر از گاه که بالای درّه را نگاه می‌کردم اشباحی را می‌دیدم که سریعاً از نظرم ناپدید می‌شدند. فکر می‌کردم به علت خستگی مفرط و بی خوابی دچار اوهام شده‌ام. چند بار این واقعه تکرار شد اما من عامل این حالت را تنها خستگی و بی خوابی می‌پنداشتم.

کم کم به سه راهی می‌رسیدم که یک راه آن به شاهرود و راه دیگر آن به طرف گرمارود می‌رفت.

صدای زنگ چند قاطر به گوشم رسید که از گرمارود به سمت من نزدیک می‌شدند.

وارد راه گرمارود شدم که قاطرسوار‌ها هم به من نزدیک شدند. سه نفر بودند. نزدیک‌تر آمدند یکی از آن‌ها که گویی مرا شناخته بود پیاده شد.

صادق بود که راهی قزوین بود. تا مرا دید با نگرانی و تعجب سؤال کرد: مدیر! این وقت تُو این هوا این جا چکار می کنی؟

شمه‌ای از ماوقع برایش گفتم. با اعتراض گفت: مدیر تو که آدم حساب و کتاب دانی هستی تو این هوای سرد برفی که دور برت پر از گرگ های گرسنه هست نترسیدی طعمه‌ی گرگ‌ها بشی؟ نگاه دور برت بکن می‌بینی آن چند تا گرگ تورا احاطه کرده‌اند که تکه پاره ات کنند؟ فقط شانس آوردی که ما رسیدیم و الا محال بود از چنگ آن‌ها جان سالم به در ببری.

دانستم که آن اشباح که در اطراف می‌دیدم همین گرگ‌ها بوده‌اند.

صادق رو به دو نفر همراهش که همچنان سوار قاطر بودند کرد و گفت: شما آرام آرام بروید. من مدیر را تا اول گرمارود می‌رسانم و بر می‌گردم.

این گفت و بر قاطرش سوار شد و از من هم خواست که پشت سرش سوار شوم. سوار شدم و ساکم را روی پایم تکیه دادم و تعجب می‌کردم که چرا خودش پیاده راه نیامد و حرمت سپاهیگری مرا نگه نداشت، که خیلی زود به دادم رسید و حواب سؤال نپرسیده ارم را داد:

“آقای مدیر! روزهای برفی و تا وقتی که برف بر روی زمین است گرگ‌ها گرسنه‌اند و به هر جانداری حمله می‌کنند حتی به قاطر. پشتشان به قاطر می‌کنند و با پای عقبشان شروع به پاشیدن برف در چشم قاطر می‌کنند تا آن جا که قاطر از خستگی و سرما بنشیند. همین که نشست دسته جمعی به او حمله می‌کنند و او را تکه پاره می‌کنند. برای همین من سوار شدم چون به پیاده‌ها راحت حمله می‌کنند.

مدیر تو شانس آوردی که ما رسیدیم و الا محال بود از چنگ آن‌ها جان سالم به در ببری.”

کم‌کم سواد گرمارود پیدا می‌شد و میزان بارش برف هم در این منطقه کم تر بود. همین که به نزدیک گرمارود رسیدیم مرا پیاده کرد و برگشت.

ساعت هشت صبح بود که زار و نزار به خانه رسیدم. ابتدا تمام لباسم را بیرون آوردم و خودم را خشک کردم. لباس‌های جدید پوشیدم. بخاری علاءالدینی که از منزل آفای اسکندری در اختیارم گذاشته بودند روشن کردم و بر روی تخت دراز کشیدم و لحاف را بر روی خود انداختم و ظاهراً خوابیدم. فکر می‌کردم دورهٔ عذاب به پایان رسیده و هم اینک در خانهٔ خودم هستم.

نمی‌دانم چه مقدار خوابیدم اما در تمام آن مدت، خواب‌های پلشتِ درد آوری می‌دیدم. در همان حالت خواب دانستم که حالم خوب نیست و چون بیدار شدم همه جای بدنم بد جور درد می‌کرد.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۷

کوزه یا استکان

دانش آموزی برایم چند تخم مرغ آورده بود. او را به دنبال حاج ذوالفقار اسکندری فرستادم. سریع آمد. حالم را که دید پرسید:

آقای مدیر چه خیرته؟

مجملی از ماوقع گفتم. گفت: به نظرم باید کوزه بندازی. منظورش را نفهمیدم. بیرون رفت و لحظاتی بعد به اتفاق مشهدی ابراهیم اسکندری در حالی که چیزی شبیه دیزی گلی کوچک و مقداری پارچه به همراه داشت وارد شدند.

از من خواستند که از تخت پایین بیایم و بر کف اتاق بنشینم. حاج ذوالفقارپرسید: تا بحال کوزه انداختی؟ گفتم کوزه انداختن یعنی چه؟ چون از عدم آگاهی من آگاه شدند به مشهدی ابراهیم گفت: برای مدیر کوزه زیاد است یهتر است استکان بیندازیم.

من از کوزه و استکان هیچ سر در نمی آوردم فقط درد می کشیدم و نگاه می‌کردم. استکانی آوردند و کمی پارچه را به الکل آغشته کردند و آتش زدند و در استکان انداختند و همزمان پیراهن مرا بالا زدند و دهانهٔ استکان را بر پهلوی چپ من چسباندند. یک مرتبه احساس کردم همهٔ محتویات حوزهٔ شکمم از بدنم خارج شدند و در جا حالم به هم خورد و دیگر نفهمیدم چه شد.

زمانی که توانستم چشمم را باز کنم مشاهده کردم که تمام بدنم خیس عرق شده و حاج ذوالفقار و مشهدی ابراهیم همانند دو میت رنگ به چهره ندارند. اما من نمی دانستم کجا هستم و چه اتفاقی افتاده‌است. در واقع زمان و مکان را گم کرده بودم. دقایقی گذشت تا کم‌کم متوجه اوضاع شدم. لیوان آبی به دستم دادند. همین که نوشیدم احساس کردم کمی حالم بهتر شد و ماوقع را به یاد آوردم. مشهدی ذوالفقار سریع برخاست و بیرون رفت و دقایقی بعد به اتفاق آقای اسکندری معلم راهنما وارد شدند. آقای اسکندری با نگرانی و تعجب سؤال کرد: مدیر چه شده؟ حوصلهٔ جوابگویی نداشتم.

حاج ذوالفقار مطالبی را که در ابتدا به او گفته بودم بازگو کرد.

آقای اسکندری مچ دست مرا گرفت و آهسته گفت: تب شدیدی دارد لازم است که او را به درمانگاه معلم کلایه ببریم. اما الآن هوا داره تاریک میشه باید تا فردا صبح صبر کنیم. بعد رو به مشهدی ابراهیم کرد و گفت: شما تا صبح کنار مدیر بمان اگر حالش بهتر شد که تو هم پهلوش هسّی. چنان چه حالش بدتر شد کمکش کن بیارش منزل ما تا ازش مراقبت کنیم و ادامه داد: شام خوردی؟ مشهدی ابراهیم گفت: مثل این که نهار هم نخورده.

_ بسیار خوب الآن می‌گم سوپ درست کنن براش بیارن و با حاج ذوالفقار ار اتاق خارج شدند.

تبی شدید عارضم شده بود که از طرز نفس کشدنم کاملاً مشهود بود.

اصلاً قرار نداشتم و به این ور و آن ور می چرخیدم. مشهدی ابراهیم مرتب سؤال می‌کرد: آب می خوای؟ چای می خوای؟ دلم هیچ نمی خواست ققط احساس می کردم که همهٔ اعضای بدنم در وضعیتی غیر طبیعی کار می‌کنند.

سوپ از منزل آقای اسکندری آوردند. مشهدی ابراهیم جلو من گذاشت. با دست اشاره کردم که از جلو من بردارد اما او اصرار می‌کرد که باید کم‌کم بخورم. دلم از دیدن هر خوردنی به هم می‌خورد اما مشهدی ابراهیم مصر بود که باید بخورم.

قاشقی آورد و با آن سوپ به دهانم می‌کرد و من با اکراه و بی میلی بسیار کند پایین می‌بردم.

پس از خوردن چند قاشق پلک‌هایم سنگین شدند و سر بر بالش گذاشتم. نمی‌دانم چقدر طول کشید اما وقتی دوبارده چشمم را باز کردم تمام بدن و لباس‌هایم خیس عرق بود اما احساس سبکی مطبوعی می‌کردم. با سرفهٔ من، مشهدی ابراهیم از خواب پرید. آب خواستم و پس از آن بقیهٔ سوپ را برایم آورد. این بار خودم با میل بیشتز چند قاشق خوردم و دوباره به خواب رفتم.

صبح شده بود که آقای اسکندری با اسب خودشان آمدند و گفتند مادیان کدخدا هم آماده است.

حالم خیلی بهتر شده بود.

گفتم: حالم بهتر است و نیازی به رفتن به درمانگاه نیست. اما آقای اسکندری معتقد بودکه رفتن به درمانگاه بهتر است تنها نگرانی آقای اسکندری این بود که آیا من می‌توانم خودم را بر روی زین اسب نگه دارم یا خیر که در صورت اخیر یکی را هم برای نگه داشتن من بر روی اسب، همراه بیاورند.

سوار شدیم و احساس کردم قادر به نگهداری خود هستم.

آقای اسکندری جلو و من به دنبال ایشان و اسب‌ها به صورت راه رفتن معمولی عازم معلم کلایه شدیم.

هر چه زمان می‌گذشت احساس سلامتی بیشتری می‌کردم تا جایی که آقای اسکندری را مخاطب قرار دادم و گفتم: حالم خیلی بهتر شده است کاش بر می‌گشتیم. اما ایشان نظرشان این بود: حالا که تا این جا آمده‌ام بهتر است دکتر مرا ببیند.

به درمانگاه رسیدیم و دکتر با گذاشتن گوشی به سینه و پشت من و اندازه گرفتن فشار خونم لبخندی زد و گفت: خطر رفع شده و در عین حال چند قرص و آمپولی تجویز کرد که آمپول را همان جا تزریق کردند.

آقای اسکندری پیشنهاد کرد: حالا که تا این جا آمده‌ام سری به منرل برادر خانمشان سید یوسف حسینی صدیقی بزنیم.

برای نهار هم ما را نگه داشتند و ساعت سه بعد از ظهر مراجعت کردیم. ساعت پنج به گرمارود رسیدیم. از ارتفاعاتِ روستای دیکین که مشِرِف به گرمارود بود احساس می‌کردم که مردم گرمارود در جلو خانه هاشان جمع شده اند کمی که جلوتر آمدیم متوجه دودی شدم که از ظروفی که بر دستان بعضی هاشان بود بلند می شد.

آقای اسکندری گفتند : مثل این که به استقبالمان آمده‌اند و بعد با لحتی زیبا ادامه دادند: البته پیشواز آقای مدیر.

حدسشان درست بود استقبالی که من هرچه سعی کردم اشک شوق نرزیم نشد و می‌دیدم که برخی از زنان مسن هم اشک می‌ریحتند. شاید اشک اینان به خاطر غربت من بود که مادرانه دلشان می‌سوخت. هر چه که بود پیوندی عمیق تر از قبل در دل من نسبت به محبت و رأفت این مردم باغیرت نهادینه شد.

دوستی با ناتــوانان مایـــهٔ روشن دلی‌است
موم چون با رشته سازد شمـــع محفل می شود
جسم هرکس‌را فلک، چون‌رشته پیچ و تاب داد
عاقبت شیـــرازهٔ جمعیــت دل مـــی‌شود.

ایجاد راه ماشین‌رو

در همین ایام بود که با دخالت سرپرست سپاهیان دانش بخش معلم کلایه و با کمک اهالی هر روستا جاده‌ای شوسه زیر نظر چند مهندس از معلم کلایه تا قسطین لار در ظرف مدت کوتاهی با بیل و کلنگ ساخته شد که گر چه پر پیچ و خم و پر از دست انداز بود اما هرچه که بود باعث شد یکی دو ماشین جیپ و وانت بار جهت حمل مسافر و بار بین معلم کلایه و قزوین در رفت و آمد باشند و این اقدام هرچند ناقص، توانست تا حدی مشکلات مردم روستاهای واقع در مسیررا مرتفع سازد.

دیداری با دوست

پنجشنبه بو و در کلاس مشغول درس دادن بودم که ناگهان دوستی همشهری و همکلاسی که سپاهی دانش بوئین زهرا بود جلو کلاس ظاهر شد.

از دیدنش بسیار خوشحال شدم . از کلاس بیرون آمدم و یکدیگر را بغل کردیم و شادی‌ها نمودیم.زنده یاد حاج احمد عابدی بود که محبت کرده بود و زحمت این همه راه را تقبل کرده بود و به دیدنم آمده بود.

به یکی از دانش آموزان گفتم که ایشان را به اتاق من راهنمایی کند تا من هم متعاقباً به ایشان ملحق شوم.

بعد از کلاس به خانه آمدم احمدآقا را دیدم که خود چای دم کرده و به نوشیدن مشغول است. از حضورش بسیار خوشوقت شدم.

ساعت‌ها از هر دری سخن گفتیم و تجدید خاطرات گذشته کردیم.

نهار از منزل آقای اسکندری برایم آوردند که با چند تخم مرغ اضافی که خودمان درست کردیم چه با صفا قناعت نمودیم.

پس از استراحتی کوتاه از خانه بیرون آمدیم و عازم کنار رودخانه شدیم.

آقای عابدی پس از سه روز عازم بوئین زهرا شدند و قرار شد من هم در اولین فرصت به دیدار ایشان بروم.

✍️ یادداشت و حاشیه‌نویسی شخصی شما:
۱۸
دسته‌ها: خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید , دسته‌بندی نشده
برچسب‌ها: