سبک‌شناسی نثر در خاطرات استاد حکمت؛ آینه‌ای از طنز، سادگی و اصالت محلی (رسول تواضعی)

✨ بررسی ویژگی‌های سبکی و زبانی در جلد دوم کتاب «خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید» اثر استاد علی حکمت | به قلم: رسول تواضغی ✨
📌 چکیده مقاله: مقاله حاضر به بررسی و تحلیل دهمین خصوصیت و ویژگی‌های سبکی در جلد دوم کتاب «خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید» اثر استاد حاج علی حکمت می‌پردازد. این پژوهش ابعاد گوناگون نثر نگارنده را در سطوح مختلف زبانی، ادبی و فکری واکاوی نموده و اهمیت به‌کارگیری عناصر بومی، طنز، کنایات و سنت‌های محلی را در ماندگاری این اثر تبیین می‌کند.

بنام خدا

ده خصوصیت سبکی در نثر جلد دوم کتاب خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید، از استاد علی حکمت

مقدمه:

یکی از علوم ادبی که امروزه در قلمرو زبان و ادبیات مانند دیگر حوزه های ادبی اهمیّت و اعتبار یافته سبک‌شناسیدانش بررسی و تحلیل ویژگی‌های شیوه نگارش و انتخاب واژگان نویسنده است. سبک هر نویسنده از ذهن و اندیشه ی او مایه می گیرد و آنچه باعث سبک خاص هر نویسنده محسوب می شود نوع نگرش و بینش او را مشخص می کند؛ و این امر بیان واقعیت های ملموس و نحوه ی زندگی وی می باشد.

کار تحلیل سبک یک اثر آن است که عناصر سبکی یک متن و پیوند و تأثیر متقابل عناصر آن به گونه ای بارز آشکار گردد. استاد حکمت نویسنده، شاعر، لغوی و مورخ برجسته ای است که در شهرستان استهبان متولد شده به این شهر عشق و علاقه ای وافر دارد و هدف این پژوهش بررسی مهم ترین ویژگی های سبک شناسی در جلد دوم کتاب “خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید” است روش انجام این پژوهش گرد آوری داده هاست بررسی ها نشان می دهد که کتاب مزبور دارای سبک خاصی از نویسندگی بوده که سبب تمایز از سایر نویسندگان شده است آری استاد حکمت نویسنده و لغوی زبردستی است که در این اثر از انبوه واژگان و اصطلاحات استهبانی، کنایات، ضرب المثل های عامیانه بهره برد و از این طریق اثر وی جنبه محلی و ملّی پیدا کرده است.

چند مورد از اختصاصات سبکی ایشان، که برای آنها نمونه هایی ذکر شده است: مهم ترین این اختصاصات، طنز است بعد از آن بکارگیری تشبیه و تمثیل است که نقش های تصویرگری، ارشاد و تنبیه را با هم اجرا می کند همچنین در روایت خاطره ها در قالب داستان، همگام با استفاده از تکنیک جریان سیال ذهنتکنیک روایت بر اساس تداعی معانی، افکار و خاطرات درونی شخصیت و تداعی های فراوان به نثر ایشان روح بخشیده است. علاوه بر آن، با بهره گیری بخش های کهن زبان، موفق به تحریک حس نوستالژیحس دریغ، دلتنگی و تمایل به گذشته‌های دور و دلتنگی به گذشته و تجدید خاطرات تلخ و شیرین و ایجاد جذابیت در سخنش شده است.‌اینک به بررسی ویژگی ها و خصوصیات سبکی در کتاب خاطرات می پردازیم که این ویژگی ها عبارتند از:

۱.طنز:

مهم ترین ویژگی سبکی استاد حکمت، وجود مایه هایی از طنز در کتاب خاطرات است به همین دلیل لازم است درباره طنز و شیوه های بهره گیری از طنز سخن گفته شود.

طنز: در اصطلاح ادبی نوعی خاص از آثار منظوم یا منثور است که در آن شاعر یا نویسنده با نگاهی انتقادی، عیب و نقص های جامعه و افراد جامعه را به منظور تحقیر و تنبیه ، از روی اغراض اجتماعی به سُخرهاستهزا، ریشخند و به مسخره گرفتن می گیرد.(اسدی پور_ بیژن و عمران صلاحی طنز آوران امروز ایران: ۵)

بنابراین طنز، نوعی خاص از شوخی های زبانی است که، “اشتباهات یا جنبه های نامطلوب رفتار بشری” مفاسد اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، عادات و آداب و رسوم نادرست و حتی بعضی تابوها را به شیوه ی خنده دار به چالش می کشد” (اصلانی _ محمدرضا_ فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز: ۱۴۰)

و هدف آن صرفاً شوخی و خنده است در حالیکه “هجو ، زشتی ها و کاستی ها را در شخص یا گروه مشخصی بازگو می کند” (همان) و هدف آن لگد کوب کردن شخصیت فرد یا گروهی از افراد است.

در واقع خنده ی حاصل از طنز، خنده ای است همراه با احساس درد و رنج و پشیمانی و گریه ای است همراه با خنده ای از سر آگاهی و هشدار :

طنز یعنی خنده کردن آه آه        طنز یعنی گریه کردن قاه قاه

و حاصل چنین پارادوکسیمتناقض‌نما؛ سخن یا مفهومی که در ظاهر متضاد به نظر می‌رسد اما حقیقت دارد بیداری و آگاهی درونی است که نصیب انسان می شود.
طنز در آثار منظوم و منثور استاد حکمت ناشی از ذوق و قریحه و طبع و استعداد فطری اوست و در ورای هر شوخی و لطیفه ی او، نکته ای آموزنده و گاه طعنی گزنده نهفته است وی با لحن طنز آمیز ، ضعف و نارسایی‌های فرهنگی و اجتماعی را بیان می کند در این مورد با مهارت خاصی، ضرب المثل ها و کنایات و اصطلاحات عامیانه را به کار می گیرد.

از شصت – هفتاد سال پیش که ما به یاد داریم معمولا متأهل شدن مردها با مادرها، مادر بزرگ ها و خواهران بوده است و خود داماد و عروس معمولاً دخالتی در انتخاب همسر آینده ی خود نداشته است.
در این مورد استاد حکمت از خودش مایه گذاشته و داستان متأهل شدنش را اینگونه باز گو می کند

« نمی دانم در این رفت و آمدها بین او و مادرم چه گذشت که یک پنج شنبه جمعه ای که به ولایت آمده بودم و با مادر و بچه ها دور اجاق حلقه زده بودیم مادر دوباره صحبت از زن گرفتن من به میان آورد و گفت: « نه نه ! یی دختر خوبی برات پیدا کردم که اگر مو بدن همه چی تمومه ..»….
گفتم: میشه ببینمش
گفت: تا بی بی ش بگم می نیم می تونه بیارتُش خُونَمُو

البته جواب منفی بود چرا که مادر بزرگش گفته بود: ای دخیلتم که اگه بوواش بفهمه بووامُو دَئُنُومو میده. اصّاوا بدا.

به مادر گفتم: لا اقل یک عکس از او دختر بیارید ببینم.
مادر خواسته ی مرا به مادر بزرگ دختر که واسطه ما بود انتقال داد و جواب این بود: «ما عکس دخترمو دسِّ نامحرم نمی دیم. »

بالاخره دل به دریا می زند و متأهل می شود

« صیغه ی عقد جاری شد و از من خواستند حلقه را به انگشت عروس کنم چون به طرف زن ها رفتم مشاهده کردم که در وسط آن ها یکی در زیر پارچه ی سبز که سراپاش را پوشانده بودند، پنهان است. دستی از کناره ی پارچه ی سبز بیرون آمد و من حلقه را به انگشت او که از قبل آدرسش را به من داده بودند کردم و او نیز بی آن که همدیگر را ببینیم حلقه ای به یکی از انگشتان من کرد و با چند صلوات پیاپی و مبارک باشه ایشالا، بنده هم متأهل شدم بی آنکه بدانم زنم کیست.»

او وضع روحی خود را در این دوره به خوبی ترسیم می نماید.
تا مراسم رو واکنو فرا می رسد یعنی عروس و داماد همدیگر را ببینند.

« ناگاه مادر بزرگ با مادر عروس به همراه مادرم به کنارم آمدند و اشاره کردند وارد همان اتاقی شوم که دقایقی قبل محل پذیرایی از میهمانان بود همه ی درها بجز یکی که به ایوانی باز می شد بسته شده بود هیچ کس در آن اتاق نبود و اتاق نیمه تاریک …
ناگاه خانمی محجبه وارد شد و پشت سرش در بسته شد از ظواهر معلوم شد که ایشان باید همسر رسمی بنده باشند و من وظیفه دارم، رو بنده ی ایشان را پس بزنم و برای اولیّن بار او را ببینم.
دل به دریا زدم و روبنده ی عروس خانم را پس زدم.
هر دو به هم سلام کردیم … از او پرسیدم تا بحال مرا دیده بودی؟
گفت: نه …
پرسیدم پس چگونه رضایت دادی با کسی ازدواج کنی که هرگز او را ندیده ای!
گفت تعریف شما را از پدر و مادر و مادر بزرگ و قوم و خویش ها شنیدم.
پرسیدم حالا که مرا می بینی از انتخابت راضی هستی؟
گفت من انتخاب نکردم خواست پدر و مادرم بوده و من به خواست آنها راضیم…
فهمیدم که او هم سرنوشتی همانند من دارد.
گفتم: وضعیت من هم دقیقاً همین گونه است. از این رو خود و آینده ام را به خدا سپرده ام.
گفت: من هم همینطور، به رضای پدر و مادر رضا داده ام و اطمینان دارم که ضرر نخواهم کرد…
اگر چه هنوز نتوانسته بودم از لحاظ ظاهر او را ورانداز کنم و مطمئن باشم که همان است که دلم مشتاق آن بوده ..
«از ایستادن خسته شدم. نشستم و به متکایی که کنار دیوار بود تکیه زدم او هم از من تبعیت کرد و بر زمین نشست. گیچ و منگ در کار خود مانده بودم. » ( صفحات 89- 88- 87 )

نویسنده ازدواج های به سبک و سیاق امروزی که را که طرفین بارها دوست می شوند و متارکه می کنند نیز نمی پسندد و معتقد است.

« نه به آن اُلفت و رأفت نه به این بی صفتی        نه به این شوری شور و نه به آن بی نمکی»

در هر حال من متأهل شدم امّا دختر تا چهار سال دیگر در خانه پدرش ماند و دیدار ما به هرازگاهی موکول شد.»
آری این نمایی انتقادی از سبک و سیاق متأهل شدن مردان و زنان این دیار بوده است که به زیبایی به تصویر کشیده است و گویا هیچ دخل و تصرفی در انتخاب شریک زندگی خود نداشته اند.

2-کوتاهی جملات:

در سطر سطر این کتاب سادگی و کوتاهی جملات کاملاً مشهود است و همین کوتاهی جملات، سبک و سیاق قابل فهمی به نوشته ی او داده است و بدلیل سادگی و بی پیرایگی در برقراری ارتباط موفق است. معیار این ساده بودن، طرحهای بدون پیچیدگی، استفاده از کلمات بسیار ساده و نزدیک بودن نثر به شیوه ی گفتار عامه و زبان محاوره است که در هر بخشی از نوشته های وی آشکارا می توان این سادگی را دید و نه تنها نقطه ضعف به شمار نمی رود.
بلکه یکی از نقاط قوتی است که در برقراری ارتباط نویسنده با عموم مردم، مؤثر بوده است و این شیوه ی ساده نویسی و بی پیرایگی به نوشته ی وی امتیاز و اختصاص ویژه ای داده است به عنوان نمونه به بیان مواردی اشاره می شود:

« به صادق پیشنهاد کردم که مراجعت کند امّا او سراغ راننده ی ریو رفت و با هم خوش و بشی کردند و برگشت و به من گفت شما و آقای صباغ بروید جلو ماشین سوار شوید. من با راننده صحبت کرده ام.
سوار شدیم و دیگر مسافرها که بیشتر از هفت هشت نفر نبودند در قسمت بالا سوار شدند. ماشین به راه افتاد و صادق هم راهی گرما رود شد.» ص 13

استاد حکمت از پذیرش خود در دانشسرای عالی تهران و ادامه تحصیل در رشته مشاوره و راهنمایی این گونه یاد می کند :

« اصلاً راضی به رفتن به تهران نبودم … در کار خود مانده بودم امّا شادی و خوشحالی خانواده و بستگان به من القا می کرد که راهی جز ادامه تحصیل در تهران را نداری و الّا باید تف و لعنت آن ها را تا همیشه به جان بخری… نه چندان راضی بار سفر تهران را بستم و راهی تهران شدم… در اتاقی در طبقه ی سوم ساختمانی در خیابان ژاله که بعداً به شهدا تغییر نام داد… مسکن گزیدم… نهار کافی و وافی در سلف سرویس دانشسرا… با ژتون ده ریالی در اختیار داشتیم. امّا تهیه صبحانه و شام بر عهده خودمان بود. … کلاس درس ما کلاسی مختلط شامل ده دانشجوی زن و بیست دانشجوی مرد بود که اغلب متأهل بودند.
امّا تدریس اساتید…
از جمله خانم دکتری بودند که درس فیزیولوژی اعصاب را تدریس می کردند.
ایشان آن چنان در تدریس توانمند و مجرب بودند که تنها حضور در کلاسش برای یادگیری و امتحان کافی بود… همه لحظات درس این استاد به واقع علم بود. و علم، هیچ گاه جزوه و کتابی به همراه نداشت. تنها چیزی که جهت تدریس با خودش داشت مقداری گچ رنگی بود که در داخل کیفش به همراه داشت. کلاسش سکوت محض بود که در آن دانشجو، خود را در ورای سپهر علم در پرواز می دید.
در طول ترمی که با او کلاس داشتیم هیچ کس خنده و اخم این استاد را ندید. مستقیم از بیرون کلاس به پای تخته می رفت و پس از اتمام کلاس از پای تخته خداحافظی می کرد و خارج می شد.» ص 110-109

3-توصیفات دقیق :

استاد حکمت در توصیف صحنه ها و بیان حوادث و رویدادها آنچنان دقیق و سنجیده خامهقلم؛ کلک و قلم نگارش بر کاغذ می نگارد که همچون فیلم برداری متبحر زوایا و خبایای صحنه ها را ملموس و محسوس پیش چشمت نمایان می سازد بطوری که با تمام وجود، خود را در آن محیط احساس می نمایی او با استفاده از زبان عامیانه و محاوره به تصویر سازی دقیق و ملموس از زندگی و شخصیت های مورد نظر خود می پردازد که به عنوان نمونه مواردی اشاره می شود.

« ماه کمتر از بدر در آسمان تلألودرخشش، تابش و پرتو افشانی داشت و این برای من قوّت قلب بود. نگاهی به شمال آسمان انداختم. لکه ی ابر سیاهی خود نمایی می کرد…
خوشحال بودم که روشنایی ماه، راهِ پر از چاله و چوله و پر سنگلاخ ما را روشن می کند امّا این خوشحالی به درازا نکشید که ماه در پشت ابرهای سیاه گسترده در آسمان از نظر ناپدید شد…
برق هولناکی میانه ی ابر سیاه از شمال تا جنوب را شکافت و همه جا را در لحظه ای مثل روز روشن کرد و بلافاصله صدای رعدی که آسمان و زمین را به لرزه در آورد و متعاقب آن گویی همه ی سوراخ های آسمان هم زمان باز شد و سیل آسا در طرفة العینی همه ی مسیر و هیکل ما را کاملاً خیس کرد من ساکم را برای کمتر خیس شدن بر روی سرم نهادم و با دو دست دو طرف آن را گرفته بودم تا باد وحشی آن را در این ظلمت سرا، با خود نبرد و ناصر هم که تا لحظاتی پیش سرمستانه به امید دیدار نامزد پیش می راند. از آن اشتیاق باز ماند و در کنار من در حالی که گرامافونش را برای کمتر خیس شدن وارونه بر سر نهاده بود بی هیچ سر و صدا و بی هیچ هدف مشخصی به هر سو قدم بر می داشت.»ص43

در توصیف حال و هوای عید نوروز و پخت و پز انواع شیرینی و نان های محلی اینگونه یاد می کند.

« بوی پختن نان شیرین و نان زردو و گرده ی اسفناجی از بعضی از خانه ها فضای کوچه را پر کرده بود، هوا بهاری بود و اسمان آبی بدون دود و دم.
همین که وارد خانه شدم همه را پای تابه مشغول پختن نان شیرین مشاهده کردم. با دیدن من از جا پریدند و به بالای من آویختند، و چه زیبا بود این گرمی عواطف بخصوص اشک های مادرم که از شوق می ریخت و مرا می بوسید.
ساکم را به زمین گذاشته بودم بچه ها قبل از هرچیز باز کردند و محتویاتش را هر طور دلشان می خواست تقسیم نمودند… نان شیرین روی تابه به علت غفلتی کوتاه سوخت که فریاد ای بووام مادر به دنبال داشت.» ص 15

4-استفاده از ضرب المثل :

فضای داستانی و زبانی استاد حکمت می طلبد که از امثال و حکم که استفاده ی آن در طبقات مختلف جامعه بسیار رایج بوده، بهره ببرد و آنها را به جا و مناسب نقل نموده است در اینجا نمونه هایی آورده می شود.

« البته آقای صلواتی هم به قول معروف دندونش تو پشم خودش گیر کرده بود.» ص 169
« امّا از زیاد حرف زدنش بیشتر به افرادی شبیه بود که بالاخانه شان کم و بیش اجاره است.» ص 41
« گفتم: آره فقط آرامگاه آن ها را بلدم گمانم متوجه شد که سنبه ی طرف هم به آن کم زوری که فکر می کرد نیست.»ص 32
« مثلی است معروف که می گوید: ساز زن کم بود که از میمند هم اومد.» ص 105
« از حرکات و سکناتش چنین بر می آمد که لولین شان آب زیاد می گیرد.» ص 29
« بله ما بوی کباب به دماغمان خورده بود غافل از آنکه خر داغ می کردند.» ص126
« نمی خواهم عنوان کنم که: کاسه ای زیر نیم کاسه بوده یا هست» ص 139
« در راه برگشت با خود می گفتم: عجبا که امروز همه تیرهای من به سنگ خورد.»ص 290
« هر چه بود به قول قدیمی ها: سَر مهُره ای گرفتیم.» ص46

5-تشبیهات محسوس و عینی

یکی از ویژگی های نثر استاد حکمت استفاده از صور خیال مخصوصاً بکار گیری انواع تشبیهات در نثر خود می باشد همین ویژگی نثر او را پویا و زنده و قابل درک و نزدیک به دریافت برای مخاطب نموده است. نمونه های از این تشبیهات در کتاب «خاطرات… »

« باد سردی که در آن ارتفاعات از روی برف ها می گذشت و مدام می وزید مثل خرده شیشه صورتم را می سوزاند.» ص 13

معمولاً در استفاده از تشبیهات، تشبیهات مرکب( یعنی تشبیه دو چیز به دو چیز) از بسامدمیزان تکرار و فراوانی وقوع یک پدیده بالایی در نثر کتاب برخوردار است.

« هر چه وضعیت خود و خانواده را برای مسئولین آموزش و پرورش فسا شرح دادم گویی کوبیدن مشت بر سندان بود.» ص 75

حال و روز دانشجویان تازه وارد که به مرکز تربیت معلم استهبان را با تشبیهی مرکب اینگونه توصیف می نماید:

« اول مهر که وارد راهرو ساختمان تربیت معلم شدم اجتماع دانشجویان دختر که هر کدام در راهرو ساختمان بر چمدان و رختخواب و بسته های وسایل خود تکیه داده و یا هر دو تا سه تا کنار هم بی هیچ آشنایی و با نگاه های گنگ و مبهم خود آمد و رفت ها را می نگریستند چنان مرا در غم بی کسی و تنهایی فرو برد که به یاد روز اوّل سربازی خود در مرکز پیاده ی شیراز افتادم.» ص173

نمونه ی دیگر از تشبیه مرکب توصیف حالت خودش است با لباس دادمادی و نگاه های همه رنگ آنها.

« و من هم که در میانه ی آنها همچون وصله ناجور لباس به اصطلاح دامادی و در زیر نگاه های هم رنگ آنان قرار داشتم.»

از قاشق روی آرد نخود چی و شکر در مراسم رو واکنو که همه ی مهمانان از همان یک قاشق مقداری در دهان خود می ریختند به شیوه ای اغراق‌آمیزیمبالغه‌آمیز و فراتر از حد معمول این گونه یاد می کند:

« بر اثر خیس شدن قاشق از آب دهان، مقداری از این پودر به قاشق می چسبید و به طوری که نفرات دهم به بعد چیزی شبیه گرز به زیر محتویات ظرف می زدند و در دهان فرو می بردند و در هر بار مصرف به ضخامت سرگرز افزوده می شد.»

نمونه دیگر تشبیه با مشبه مرکب و مشبه به مفرد توصیف مسجد الحرام است:

« مسجد الحرام در زیر نور پرژکتورهای بالای پشت بام چون روز روشن بود.» ص158

نمونه ای از تشبیه بلیغ اضافی که در نظم و نثر مطالب کتاب مشهود است.

« و در دل شاگردان خود چراغ علم و هنر افروختند.» ص273

در خرید از مغازه ها در سفر مکه با تشبیه مرکب خانم ها همسران خود را برای حمل وسایل خریداری شده به گاری دستی داخل فروشگاه ها و گم شدن او در زیر آن همه کالای خریداری شده به کتل مراسم تعزیه تشبیه نموده است.

« امتعه ی خریداری شده را یکی یکی بر دوش همسر خویش که در این جا حکم گاری دستی داخل فروشگاه های بزرگ امروزی داشت می گذاشتند تا جایی که آن بینوا کم کم در زیر آن همه متاع خریداری شده همانند کتل مراسم تعزیه کفش هایش از زیر امتعه پیدا بود. »ص 162.

6-استفاده از استعاره های ادبی ( آرایه ی تشخیص) :

یکی دیگر از خصوصیات سبکی استاد حکمت جان دادن به اشیا پیرامون خود است و آنها را موجودات زنده ای فرض نمودن که می شود با آنها انس و الفت داشت نمونه ای از این گونه جملات همراه با استعاره مکنیهنوعی استعاره که در آن مشبه به ذکر نشده اما ویژگی‌های آن آورده می‌شود و تشخیصجاندار پنداشتن اشیا و اعطای ویژگی‌های انسانی به غیرانسان:

« ماه با تلالوی بیش از پیش در میانه ی آسمان و در میانه ی خیل ستارگانی که گویی همه چهره ی خود را شسته بودند فخر می فروخت.» ص 44
« همه ی ارتفاعات قابل مشاهده ی در زیر برف چه زیبا خفته بودند.» ص44
« حدس زدم که باید متاع خیلی گرانی باشد که چنین معجزه ای در آستین دارد.» ص 166
« نمی دانم چه مدت زمان باران بارید. امّا از سر و صدا ریزش آب از درّه های اطراف می شد فهمید که آن ابر شوم سیاه هر چه آب در چنته داشت همه جا را یکجا خالی کرد.» ص 44

7-جریان سیال ذهن:

شاخصه ی مهم دیگر استاد حکمت در قلمرو ادبی این است که بیان خاطرات او بر پایه تداعی معانیارتباط میان مفاهیم در ذهن به‌گونه‌ای که یادآوری یکی موجب یاد دیگری شود استوار است یعنی در واقع از تکنیک جریان سیال ذهن، بهره می گیرد در جریان بیان خاطرات همه جوانب« روحی و جریانات و مشغله های ذهنی نویسنده مطرح و خاطرات میدانی می شود برای ظهور تفکرات و دریافت ها از جنبه های آگاهی و نیمه آگاهی و ناخودآگاهی و سیلان خاطرات و احساسات و تداعی معانی بی پایان.» ( شمیسا، سیروس، انواع ادبی. ص172).

و این همان شیوه ای است که مولوی در مثنوی بدان رفته است ایشان ضمن بحث در موضوعی خاص، به یاد وقایع مشهوری که به نوعی با آن ارتباط دارد، می افتد و در آن مورد بحث می کند. در ضمن بحث، حکایتی متناسب با آن ، به خاطر می آورد و این حکایت، وی را بگفتن حکایت دیگر بر می انگیزد و بالاخره برای چندمین بار، باز به خاطره ی نخست بر می گردد و آن را به پایان می رساند.»

برای نمونه خاطره ای همراه با تداعی معانی اشاره می شود.

« آن موقع دختر اوّل من دانشجوی مدرسه ی عالی شهید مطهری تهران بود و هرازگاهی روزهای تعطیل به استهبان می آمد و سریع بر می گشت تنها مشکلش تهیه ی بلیط هواپیما بود که به سختی به دست می آمد.
با آقای مراقی تماس گرفتم و مشکل تهیه ی بلیط را با ایشان در میان گذاشتم. گفتند ساعات پرواز رفت و برگشت را به من بدهید من سعی می کنم برایشان تهیه کنم و به این صورت این گرفتاری هم با اعمال نفوذ آقای مراقی حل شد.
در این جا یادم به اتفاقی افتادکه پس از بازنشستگی بارها برایم تکرار شده بود و از قبل آن به شغل معلمی افتخار کرده ام.
«… همین که شاگردان قدیمی که اغلب قیافه هاشان را هم از یاد برده بودم مرا در محل کارشان ( ادارات دارایی، بیمه، آزمایشگاه ها، مطب دکترها و …) می دیدند با چهره ای گشاده به استقبالم می آمدند و با معرفی خود از کارم در آن مؤسسه جویا می شدند و مرا دعوت به نشستن در اتاق خود می کردند و در پی انجام کار من بر می آمدند و کاری که انجامش برای من ساعت ها و یا روزها وقت نیاز داشت در کم ترین زمان ممکن انجام می گرفت و با خوشحالی مرا راهی می کردند.
به نظر من این ویژگی بیشتر شامل معلمین ارجمند است تا دیگر مشاغل که در همین جا به عموم معلمین کشور که به شغل پیغمبر گونه شان عمری با کمترین مواجب ساختند و سوختند و در دل شاگردان خود چراغ علم و هنر افروختند و برای همیشه جای فاخری در قلب آنان اندوختند تبریک می گویم.»صفحات 273-272

8-بیان روایات و خاطرات تلخ و شیرین:

برای نمونه بیان خاطره ی خواب در روستای محل سپاهی دانش

« ساک خیسم را زیر سرم گذاشتم و با پوتین پر از آب و همان هیأت و هیبت بر روی حوله ی بدبو دراز کشیدم خواب که چه عرض کنم تا اذان صبح که خروس ها اعلان کردند از این پهلو به پهلو غلطیدم و جان کندم…»
از خانه شان بیرون آمدم و راه گرما رود را در پیش گرفتم.
به خاطر برف سنگینی که بر زمین نشسته بود هم راه ناپیدا و هم را رفتن سریع میسر نبود. هوا گرگ و میش بود و سوز سرما امانم را بریده بود.
از داخل ساکم پیراهنی نیم خیس را در آوردم و دور سر و گردنم پیچیدم و با توجه به مسیری که قبلا چند بار پیموده بودم در درّه ای به راه خود ادامه داد.» (صفحات 49-48).

خاطره ای تلخ و ترسناک از اتراق کردن در بیابانی بین شهرستان لار و خور

« صلاح بر آن دیدیم که شب را در بیابان بین لار و خور چادر بزنیم و فردا صبح به دنبال اجاره ی خانه برویم. چادر زدیم، هوا کم کم تاریک می شد که ناگهان یکی از همراهان داد زد. آی بچه ها! عقرب! عقرب! همه به سمت عقرب راه افتادیم چشمتان روز بد نبیند اوّل خیال کردیم مثل عقرب های خودمان هستند عقربی به طول پیش از بیست سانتی متر و به رگ زرد شفاف که گویی تازه از حمام بیرون آمده بود دمش را بالا گرفته بود و با چه سرعتی در حال حرکت.» (ص252).

امّا خاطره ای شیرین و بیاد ماندنی در سفر زیارتی به نجف اشرف

« روزی که ما را به نجف بردند همین که از دور گنبد مطهر امیر المومنین علی(علیه السلام) از داخل اتوبوس می توانستم ببینم، نمی دانم کی بود که از داخل اتوبوس مرا به اسم صدا زد و گفت: آقای حکمت! آن شعری که برای مولا علی (ع) گفتی بخوان از طرز صحبتش معلوم بود که استهبانی است امّا من هیچگاه او را در داخل کاروان ندیدم.
بلندگوی دستی در داخل اتوبوس بود که به دستم دادند و من هم همان شعری را که در ایران برای حضرت سروده بودم و در جیبم بود بیرون آوردم و خواندم خوشحال شدم، چرا که به ضریح مبارکش نزدیک بودم و به خود گفتم این خواست حضرت بود والّا این آقا که مرا امر به خواندن کرد از کجا می دانست که من این شعر را گفته ام و هم اینک در جیبم به همراه دارم.» (صفحات 240-239).

9-بکار گیری کنایه:

استفاده از کنایهپوشاندن مفهومی در پرده‌ای از معنای ظاهری و غیرحقیقی و بکارگیری آن در نثرکتاب جلوه ای بسیار مشهود و از بسامد بالایی برخوردار است.
برای نمونه بعضی از کنایه های بکار رفته در متن کتاب آورده می شود:

« با دیدن این اوضاع عطای حمام را به لقایش بخشیدم.» ص 27
« فقط خواستم کمی حالش را بگیرم.» ص 32
« تا چشمش به من افتاد مثل کسی که ده سال است با هم رفیق گرمابه و گلستانیم با تعرض گفت»ص41
« سرمای شصت سال قبل قزوین با سرمای زمستان های فعلی به اصطلاح صنار سه شاهی اختلاف داشت.»ص 65.
« اگر چه سعی کردم در حضور آن پیر زن به روی خود نیاورم.» ص60
« گویی دنیا بر سرم خراب کردند که ای کاش زبان به دهان می گرفت» ص 60
« در واقع نیاز به یک پوست اندازی داشتم.» ص 70
« وقتی متوجه شد که کار داره بیخ پیدا می کنه.»ص 72
« مادرم ابتدا از این که باید باز هم دور از او به سر برم دل شکسته شد.»ص 75
« به خاطر من یک لاقبا برای کاری که معلوم نیست به نتیجه برسد مشقات … تحمل کند.» ص 77
« آقای ابحری در آشپزی استاد بود بخصوص در طبخ آبگوشت ید طولایی داشت.» ص78
« احساس کردم که دارد آستین بالا می زند که برایم زن بگیرد.»ص 80
« خودم را به اصطلاح به کوچه ی علی چپ می زدم.» ص80
« با تجربه ای که داشت دست مرا خوانده بود.»ص 80
« اصلاً خودم را گم کرده بودم.» (ص85).
« هر روز توفیق زیارت حضرت رقیه دست می داد.» ص181
« هر کجا برایشان میسر بود حتماً کلاه مشتری را بر می داشتند.» ص183

10-استفاده از لغات و واژگان محلی:

در جای جای کتاب « خاطرات…» استاد حکمت می توان نمونه هایی از بومی گرایی و بکار گیری واژه های محلی به وفور یافت. به کار گیری لغات و واژگان محلی نثر استاد را واقعی تر و به زندگی عادی مردم نزدیک تر می نماید برای پرهیز از کلی گویی به نمونه هایی از واژه های محلی به کار گرفته شده، اشاره می شود.

« نکنه آغا ببریش فسّا که تو ای راه از بین می ره برمو تلّه در میاته!»ص 77
« نه نه! یه دختر خوبی برت پیدا کردم که اگر ومو بدن همه چی تمومه.»ص 81
« مگه شما بری آدم وی می سین که بوتونیم سر استقومت یی خاکی سرخودو مو بکنیم.» ص 159
گفت: « ای خدا نونو تو ببره که بد ذاتی اَسرم اُردین، مشتی ته کُری با قاده، هِرّیم کردین . پاتمرگین بیرین پی کارو تو که کم کم صوبَه».ص 162
« چن ساله درم دوا درمون می کنم. بچه گیرم بیا از شما چه پنهون دده مث که خدا رَیش نیس و بچه گیرم نومده. هر چقدر هم دوا و درمون کردم بی فایده بوده، رفته بودم در یی عطاری ازم گفت اگر کسی دری که از مکه برت تنزُو ختی اصلو بیاره و مصرف کنی برو برگرد ندره و بچه گیرت میا. محض خدا زحمت بکش و برم بیار هر چه قد هم پولش بشه رو سرم می ذارم.» ص165.

نتیجه:

با توجه به بررسی هایی که در پیوند با سبک شناسی کتاب « خاطرات 80 دور گردش به دور خورشید» صورت پذیرفت. ویژگی های سبکی استاد حکمت در این کتاب در سه سطح زبانی، ادبی و فکری طبقه بندی می شود.

در سطح زبانی، سبک استاد دارای مشخصاتی از قبیل استفاده از نثری ساده و بی پیرایه همراه با بکارگیری واژه های محلی و آوردن جملات کوتاه است.

در سطح ادبی نیز با استفاده از تصاویر بدیع، وجود توصیفات نیرومند، تشبیهات عینی و محسوس و بویژه تشبیهات مرکب و استفاده از کنایات و ضرب المثل ها و عناصر شاعرانه سبکی خاص را ارائه کرده است.

در سطح فکری هم از محورهای مشخصی برخوردار است، وجود رگه های غم و حسرت، توجه به موضوعات و مضامین اجتماعی به نقد کشیدن ناهنجاری های اجتماعی و بیان خاطرات تلخ و شیرین زندگی که این اثر را ممتاز نموده است.

والسّلام

دسته‌ها: خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید , دسته‌بندی نشده , معرفی آثار , مقالات
برچسب‌ها: