کوله­‌بار تجربه: میراثی که از گذشتگان به ارث بردیم و به آیندگان می‌سپاریم

در این بخش از خاطرات، روایتی از تحقق وعده الهی در مسیر تألیف و انتشار کتاب می‌خوانید. زمانی که دغدغه تأمین هزینه‌های چاپ، راه را بر نویسنده بسته بود، تماسی غافلگیرکننده از سوی دوستی نیک‌اندیش، گره از کار گشود. این یادداشت، شرح این واقعه‌ ارزشمند و تصمیم نویسنده برای اختصاص عواید حاصل از فروش کتاب به امور خیریه است؛ اقدامی که با هدف ترویج فرهنگِ «علم‌پروری» و پاسداشت نام پدر، صورت می‌گیرد.

سپاس و قدردانی

«وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا»

بعضی مواقع اتفاقاتی در زندگی رخ می‌دهد که هر قلم‌به‌دستی از تبیین آن عاجز می‌ماند.

مصمم بودم همین کتاب را برای اخذ مجوز ارسال کنم؛ اما در این اندیشه بودم که هزینه چاپ آن را چگونه فراهم کنم که نهایتاً به فکر اخذ وام افتادم. فکر نمی‌کردم دیگر کسی پیدا شود که برای چاپ این کتاب، که ارتباط مستقیمی با فرهنگ استهبان ندارد، داوطلب پرداخت هزینه‌اش شود. تصمیم داشتم کتاب را پس از چاپ به کتاب‌فروشی‌ها بسپارم تا هر جلد را به قیمت پشت جلد ۳۵۰ هزار تومان به فروش برسانند تا هم وام را بازپرداخت کنم و هم خود از سود آن منتفع گردم؛ اما قلباً به فروش آن راضی نبودم و مایل بودم که همچون دیگر تألیفاتم، آن را به کتابخانه‌ها و دوستداران کتاب هدیه دهم؛ گرچه آن روش اهدایی نیز برای عده‌ای از دوستان که به دریافت کتاب نائل نشدند، رنجیدگی خاطر و برای من بارها شرمندگی به همراه داشت.

خلاصه، در این افکارِ جورواجور سرگردان بودم که دوستی که تا به حال بیش از دو بار خدمتشان نرسیده‌ام، از تهران با من تماس گرفتند و پس از چاق‌سلامتی، بدون مقدمه اظهار داشتند: «شنیده‌ام کتاب خاطراتت را می‌نویسی؟» گفتم: «در این سن و سال جز نوشتن کار دیگری از من برنمی‌آید.» بی‌مقدمه گفت: «هزینه چاپ را من متقبل می‌شوم.» صحبت ایشان را به شوخی گرفتم و ادامه دادم: «مناسبتی نمی‌بینم که هزینه کتاب خاطرات مرا، که هیچ سنخیتی با شما که بچه خوزستان هستید ندارد، تقبل کنید؛ و اگر هم شوخی می‌کنید، خدا را چه دیدی! شاید دستی از غیب برون آید و کاری بکند.» ایشان گفتند: «من همان دست غیب هستم و به این کار هم افتخار می‌کنم.» سپس میزان هزینه را پرسیدند. با اکراه گفتم: «چهل‌وپنج میلیون تومان.» شماره حسابم را خواستند. حقیقتاً فکر کردم قصد شوخی دارند؛ چرا که او از هزینه‌های چاپ کتاب‌های قبلی من که دیگران متقبل شده بودند مطلع بود. لذا فکر می‌کردم می‌خواهد به من حالی کند که به اصطلاح «آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت». با تردید شماره حساب دادم و چند دقیقه بعد، رسید واریز چهل‌وپنج میلیون تومان را در فضای مجازی دیدم. دوباره با ایشان تماس گرفتم و قدردانی کردم.

آیا شما خواننده ارجمند، این واقعه را جز حقیقتِ مضمون آیاتی که در ابتدا آوردم، چیز دیگری می‌دانید؟

مشخصات شناسنامه‌ای ایشان را خواستم تا این کار خیرشان را در مقدمه کتاب به نحوی شایسته ذکر کنم و سپاس‌گزاری نمایم؛ اما مصرانه از من خواستند که به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی نام ایشان را در کتاب نیاورم و این اقدام تا همیشه نزد من امانت بماند و در هیچ‌جا افشا نشود. اصرار من در مجاب کردن ایشان فایده‌ای نبخشید و ناگزیر از ذکر نام وی معذورم؛ اگرچه نزد خداوند متعال هیچ امری پوشیده نیست و مأجور بودنشان محفوظ خواهد بود.

دیدار آشنایی من با ایشان تنها دو بار در تهران و در انجمن حامیان علم وزارت علوم اتفاق افتاده است. انصافاً آیا اقدام ایشان در پرداخت هزینه چاپ کتاب، امری بدیع و عجیب نیست و آیا مضمون آیات یادشده را تداعی نمی‌کند؟

بنده به سهم خود، اقدام بزرگوارانه این دوست خیّرِ علم‌پرور را به جامعه علم و هنر، از جمله خود ایشان و خانواده محترمشان تبریک گفته و برایشان بهروزی و پیروزی روزافزون در مسیر علم‌پروری مسألت دارم. لذا در توزیع این کتاب، برای جلوگیری از بروز مشکلات قبلی، قیمت کتاب را که ۳۵۰ هزار تومان است، ۱۲۰ هزار تومان تعیین کرده‌ام. کل درآمد حاصل از فروش، که حداکثر ۵۰ میلیون تومان خواهد شد، با صلاحدید این خیر، در امری خیرخواهانه و هدیه به روح پدر بزرگوارشان هزینه خواهد شد. این اقدام به این جهت است که هم توزیع کتاب به صورت اهدایی محض نباشد و هم جنبه غیرانتفاعی آن لحاظ گردد.

با احترام به همه خیرین علم‌پرور
علی حکمت
شیراز، چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴

دسته‌ها: خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید , مقالات , مقدمه مؤلف
برچسب‌ها: