پاسداری از گویشهای بومی؛ ضرورتِ تاریخیِ حفظِ هویت
دکتر سید علی محمد سجادی در این نوشتار، ثبت و ضبطِ گویشهای محلی را ضرورتی حیاتی برای حفظ میراثِ فرهنگی ایران در برابرِ هجومِ زبانهای بیگانه میداند. وی با تأکید بر اینکه بسیاری از مفاهیمِ اصیلِ تاریخی در گنجینهی واژگانِ بومی نهفته است، تلاشهای استاد علی حکمت را در تدوین «فرهنگنامهی استهبان» ستوده و آن را اقدامی عاشقانه و خدمتی ماندگار برای پاسداشتِ هویتِ زبانی و اجتماعیِ مردمِ استهبان معرفی میکند.
مقدمهی دوم کتاب فرهنگنامه استهبان از:
آقای دکتر سید علی محمد سجادی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی تهران.
بسم الله الرحمن الرحیم
گامی به بلندی تاریخ
فقیدِ سعید، استاد دانشمند، دکتر امیرحسن یزدگردی، که سعیِ بلیغِ او در تصحیح و توضیحِ «نَفثَة المصدورِ» شهابالدین محمد خَرَنْدزیِ زیدریِ نسوی، دلیلی بر احاطهی علمی، باریکبینی، صحتِ نظر و پشتکارِ مثالزدنیِ اوست، در صفحهی ۲۹۲ کتابِ مذکور مرقوم داشتهاند: «برای اطلاع از مصطلحاتِ فنِ استیفا همانند قانون، دیوان، توفیر، احتباس، انقباض، جریده، مستخرج، مستدرک، دفتر، مسترجع و محتبس، رجوع کنید به فرهنگِ لغات و تعبیراتِ کتاب حاضر.»
آنگاه در جایِ خود در بارِهی هر یک از آنها شرحی کامل مرقوم داشتهاند. ظنِّ صائبِ آن مصححِ ارجمند آن بوده است که خوانندگانِ «نَفثَة المصدور» که کمتر از لیسانسیه نخواهند بود با این مصطلحات آشنا نیستند و چه جایِ ظن که به یقین چنین است!
بخشِ اعظمِ این بیخبری زاییدهی تحول و تغییر و تبدیلی است که دامن همهی حوزهها و از جمله زبان و ادب را فرا گرفته است و این شتابِ دگرگونی تا آنجاست که فرهنگستانها نیز از وضعِ کلمات و اصطلاحاتِ جدید وامیمانند و این سیلِ شتابان بههیچ مانع و رادعی همهچیز را در هم میکوبد و بهپیش میتازد.
آنچه را که با خود میبرد، مظاهرِ فرهنگ و تمدن، آداب و رسوم، سنتها و باورها و مجموعهی دریافتهایِ جامعهی شهری و روستایی است که در طیِ قرون و اعصار به ارث برده و با آن زیسته و مردهاند و بر آن بودهاند که فرزندان و نسلهای آینده را نیز از آن بینصیب نگذارند.
«دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش / بیچاره ندانست که یارش سفری بود.»
و آنچه بر جا میگذارد مشتی الفاظ و ترکیبهای بیگانه و اغلب فرنگی است که از هیچیک از آنها بوی آشنایی به مشامِ جان نمیرسد و با این همه، چارهای نیز جز پذیرفتن و بهکار بستنِ آنها نیست.
معلمِ زبان و ادبیاتِ فارسی بیش از هر کسِ دیگر نشانِ انقطاع و انفکاک با میراثِ گذشتگان را در چشمِ دانشجویانِ خود میبیند بدین معنی که چون برای تفهیم و تفاهم از ضربالمثلی استفاده میکند یا بیتی را به استشهاد میآورد و یا از خاطرهای سود میجوید، هیچکدام را وافی به مقصود نمییابد؛ زیرا اینها نمیتوانند رابطهی عاطفی و احساسی و عقلایی میانِ او و دانشآموز و دانشجو برقرار کنند.
محصلِ امروزی با «طاق و طاقچه، خوره و خرجین، دستآس و خرآس، پیلهور و خراز، جلاب و طواف، شاباش و پایانداز، روگشا و گنبدنما، خوشهچین و جا خرمنی، برکه و خزینه، تون، تونتاب، خم و خمخانه، جام و پیاله و…» کاملاً بیگانه است. پس چه عجب اگر معنیِ اصطلاحیِ «بر طاق نسیان نهادن» (فراموش کردن)، «به طاقچهی بالا گذاردن» (تکبر ورزیدن)، «خر را با خوره و مرده را با گور خوردن» (سخت آزمند بودن)، «در دستاس حوادث چون دانه آس گشتن» (خرد و کوفته شدن) و صدها از این دست را نداند و در نیابد.
اکنون به ذکرِ بیتی چند که معنیِ آنها برایِ نسلِ امروز به ویژه شهرنشینان دور از ذهن مینماید اشاره میکنم نه به دلیلِ دشواری، بلکه به علتِ مهجوری:
خاقانی در نخستین بیت از مطلعِ دومِ قصیدهی «منطقالطیر» میگوید:
«رخش به هرا بتاخت، بر سرِ صفر آفتاب / رفت به چربآخوری، گنج روان در رکاب.»
معنیِ کلیِ بیت این است: «آفتابِ پیروزمندانه به برجِ حمل در آمد و در حالی که اشعهی زرین که کم از گنجِ قارون نبود به همراه داشت، به «چربآخوری» (خوشگذرانی) پرداخت.» (هر چه طولِ روز بیشتر کامیابیِ او بیشتر.)
برخی از شارحان «چربآخوری رفتن» را به معنیِ «به سراغِ آبشخور فراخ رفتن» معنی کردهاند که قطعاً وافی به مقصود نیست؛ زیرا با هیچیک از معانی آبشخور هماهنگی ندارد.
«چربآخوری» به معنی «آخورِ چرب داشتن» است. آخور جایگاهی است از گِل و سنگ و مانند آن که برای علف و کاه و جو خوردنِ چهارپایان سازند و در حقیقت بخشی مشخص و محدود از دیوارِ طویله است. چهارپادار بر حسبِ زمان و مکان گاه مقداری علف یا کاه و جوِ خشک در آخور میریخت و گاه سطحِ آخور و یا محتوای آن را با مادهای روغنی و یا آبِ آغشته میساخت تا حیوان آن را آسودهتر خورد.
مولانا در داستانِ «اندرز کردنِ صوفی، خادم را در تیمارداشتِ بهیمه و لاحول خادم» یکی از توصیههایِ صوفی را به خادم، تر کردنِ جوِ حیوان زبانبسته میداند:
«گفت تر کن آن جوش را نخست / کان خرِ پیر است و دنداهاش سست.» (۱/۲۰۵)
خری که به «چربآخوری» عادت کند اندکاندک از بار بردن و خار خوردنِ سر باز خواهد زد و چه بسا که جفتکزن و دندانگیر شود و گوشهوش به نصیحتِ شفاهی بر بندد که:
«لگد افکن مباش و دندانگیر / گر شدی یک دو روز چربآخور.»
بنابراین «آخور»، گاه خشک است و گاه تَر و چرب و از دیدگاهی دیگر، آخور به دو گونهی «سنگین» و «گلین» تقسیم میشود. از «آخورِ گلین» میتوان انتظارِ اندک توشهای داشت یعنی چه بسا که چند دانه جو یا پرهای از علف و کاه در لابهلایِ شکافهایِ آخورِ گلین بتوان یافت و چنین امکانی در آخورهایِ سنگین وجود ندارد. با این توضیح معنیِ بیتِ دیگری از این قصیده:
«حق تو خاقانیا کعبه تواند شناخت / ز آن آخور سنگین، طلبِ توشهی یومالحساب.»روشن خواهد شد.
در این بیت «آخورِ سنگین»، «کعبه» است نه «زمزم». خاقانی از کعبه که بنایی برآورده از سنگ است و در او هیچ نیست، توشهی آخرت میطلبد (توشه در بیتوشی است).
ممکن است گفته شود هر نسلی زندگیِ مخصوصِ به خود و مصطلحاتِ ویژه و زبان و ادبِ خاصِ خود را خواهد داشت. «گذشته گو مباش».
چنین تفکری «بر سر شاخ نشستن و بُن بریدن» است و البته ملتِ بیاصل و ریشه در توفانِ حوادث سرگردان خواهد ماند و بر باد خواهد رفت. از سویِ دیگر سالها باید بگذرد تا کلمات و اصطلاحاتِ «تازه به دوران رسیده» بتوانند صبغهی ادبی و رنگِ احساسی به خود بگیرند.
جمعی به عمد پشتِ پایِ بیمهری به آداب و سنن و گویشهایِ محلی میزنند و توجه به آنها را نشانِ عقبماندگی و ارتجاع دانسته و تن دادن به مصطلحات و تشریفاتِ شهری بهویژه پایتختنشینی را عاملِ پیشرفت و گاه روشنفکری به حساب میآورند. غافل از آن که «سرمایههای ملی و قومی، اغلب در گنجینهی روستا و روستا زادگان بوده است».
ثبت و ضبطِ کلمات و ارائهی صحیحِ آنها از طریقِ آوانگاری، ذکرِ نکاتِ دستوری، معانیِ کناییِ کلمهها و جملهها و اصطلاحات، بازیابیِ ریشهی لغات و چگونگیِ کاربردِ هر یک در سرتاسرِ این مملکتِ وسیع و حتی کشورهایی که هماکنون با ما زبان و فرهنگِ مشترک دارند و یا روزی و روزگاری زبان و فرهنگِ ایرانی در آن سرِ زمین ریشه دوانده و حرفی برایِ گفتن داشته است همچون افغانستان، تاجیکستان، شبهِ قارهیِ ترکمنستان، جمهوریِ آذربایجان، نخجوان، ارمنستان، قفقاز، داغستان، قرقیزستان و قزاقستان و حتی عراق و شیخنشینهایِ خلیج فارس امری است حیاتی و بسیار ارزشمند.
صاحبِ این قلم سالها در برخی از کشورها یاد شده عهدهدارِ تدریسِ زبان و ادبِ فارسی و مسؤولِ بازآموزیِ استادان و دانشجویان بوده است و جایِ پایِ روشنِ فرهنگِ این مرز و بوم را در آن دیار بهوضوح دیده است و یا از دانشجویان و استادانی که به «ایران» آمدهاند آن آثار را به عنوانِ تحفهای دلنشین دریافت کرده است و به خود بالیده است. تأخیر در این امر یعنی به استقبالِ سرنوشتی مبهم رفتن و پایِ زبان و فرهنگ و تمدنِ بیگانه را به خانهیِ وطن باز کردن.
«تو خود حدیثِ مفصل بخوان از این مُجمل»
البته تحققِ این آرزویِ طولانی، همتی بلند، آیندهنگریِ ژرف و عزمی ملی میخواهد و تا جامهی عمل پوشیدن بدان باید هر کس در حدِ توان و در خورِ همتِ خویش گامی بر دارد و گرهی از این کار فرو بسته بگشاید.
دوست و همشهریِ من بنده آقای علی حکمت سالهاست که با سرمایهیِ عشق و انگیزهیِ حبِ وطن و حفظِ ناموسِ مادرِ میهن با عزمی راسخ و ارادهای استوار این اندیشهیِ صواب را در سر پرورانده است که پرده از رخسارِ نو عروسِ حسن و خرد برگیرد و زیباییهایِ روحبخشِ شهرستانِ استهبان را به منصهی ظهور و بروز رساند و این جز از یک دردِ آشنایِ سختکوش ساخته نیست. دردِ آشنا از آن جهت که باید چون طبیبی محرمِ نبضِ شهر و مردمِ آن را در دست گیرد و صدایِ قلبِ آنها را از ورایِ قرون و اعصار بشنود و سختکوش یعنی که به قوتی اندک بسازد و رنجی فراوان بر خود نهد، پنجه در پنجهی طبیعتِ خشن افکند و از هیچ، همه چیز بیافریند؛ کاری که مردمِ استهبان نسل اندر نسل از آن رویگردان نبودهاند و خدا کند که نباشند. آنچه را که گفتم در وجودِ این همشهریِ تلاشگر هست.
آنچه را که این معلمِ راستین در دستِ تألیف دارد «فرهنگنامهی استهبان» است که در چندین مجلد به خواستِ خداوند عرضه خواهد شد.
شاید این سؤال به ذهنِ برخی متبادر شود که مگر استهبان چه دارد که تنها در بارهیِ گویشِ آن هزاران صفحه میتوان نوشت. پاسخ آن است که در کنارِ بیانِ گویش، مسائلِ بسیارِ دیگری از قبیلِ پیشهها، اندیشهها و… نیز مطرح خواهد شد و از چند و چونِ هر یک به صورتِ مبسوط سخن خواهد رفت. سخنی که ممکن است برایِ معاصران که از نزدیک مثلاً با آن حرفه آشنا هستند امری زاید جلوه کند اما همین که پایِ آن پیشه از میان به در رفت و پیشهوران نیز روی در نقابِ خاک کشیدند، حکایتِ آن برایِ همگانِ شیرین و یادِ آن خاطرهانگیز و سرنوشتِ آن عبرتآمیز خواهد بود.
بحثِ دستوریِ گویشِ استهبانی نیز قابلِ تأمل است و از آن جمله است مقدم داشتنِ ضمایرِ مفعولی یا متممی بر فعل: «مَ گفت» = مرا گفت. «مَز میترسد» = از من میترسد. «شَن پِرندم» = به طرفِ او چیزی یا حرف و سخنی پرتاب کردم و بسیار نکتههایِ باریکتر از مویِ دیگر؛ یعنی کاری که جنابِ علی حکمت بهتنهایی عهدهدار آن شده است و از عهدهی دهها تن بهراستی بر نمیآید.
«چون عشق حرم باشد سهل است بیابان»
سخن به درازا کشید و باز هم گزارد حقِ این عزیزِ فداکار -آقای حکمت- میسر نگشت و دریغا که قلم را آن توان نیست که شهری را بستاید که از پستانِ محبت او پشتاپشت و نسل اندر نسل شیر و شیرهی عنایت و لطفِ مکیدهایم و درسِ قناعت و مناعت و تلاش و کوشش و دینورزی و خداپرستی و سرِ بر آستانِ دوست سودن را از او آموختهایم.
«شوقِ جوانه رفت زِیاد درختِ پیر / ای بادِ نوبهار ز عهدِ کهن بگو
آن آب رفته باز نیاید به جویِ خشک / با چشمِ تر زِ تشنگیِ نسترن بگو.»
سید علی محمد سجادی
استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی تهران.
اردیبهشت ۱۳۹۲
منبع: فرهنگ نامه استهبان جلد اول ص14
دیدگاهها