مقدمهای از: آقای حاج سید محمد مرشدی
(رئیس دانشگاه آزاد اسلامی استهبان)
بسم الله الرحمن الرحیم
«زمزمی دیگر»، دفتری دیگر از آثار و اشعار پدیدآورندهی «و اما بعد…»، یعنی شاعر خوشذوق و نکتهپرداز، حاج علی حکمت است و هدیهای دیگر به دوستداران هنر و ادب.
مناسب است که نام دوم آن را «سرودهها با مناسبتها» بگذاریم؛ زیرا هر سروده به مناسبتی پدید آمده و طبع بارور شاعر، هر بار به بهانهای شعری زاییده است. عمدهی این اشعار در ستایش، مدح و منقبت خدا، قرآن، پیامبر (ص)، امیرالمؤمنین (ع)، صدیقهی کبری (س)، ولیاللهالاعظم امام زمان (عج)، امام راحل (ره)، بسیج، بسیجی شهید، آزاده و… است.
این مجموعه، تعهد شاعر را بهصورتی شفافتر مینمایاند و تار و پود شخصیت اعتقادی وی را مشخص میسازد؛ بهطوریکه همواره ارزشاندیشان، دلدادگان زیباییها و خضوعکنندگان در مقابل والاییها، از «هنر متعهد» سخن گفتهاند؛ هنری که رسالت خویش را نشر فضیلتها، دفاع از خوبیها و دشمنی با رذیلتها میداند.
مگر میتوان انسان را شناخت و به هنر غیرمتعهد پایبند بود؟ انسان از آن جهت که انسان است، یعنی «انسان فطریِ حقیقتگرا، جمالخواه، فضیلتطلب و خداجو»؛ و چون در گلِ آدم، گلابِ خداجویی، خیرخواهی، زیباییطلبی و علمدوستی سرشته شده، اگر تأثیرات محیط سوء اثر نگذارد، همچنان این ویژگیهای ممتاز را در خود دارد و به دفاع از آنها نیز برخواهد خواست؛ و هنرمند نیز چنین است.
راستی هنر چیست و هنرمند کیست؟ به قول صاحبنظری، هنرمند کسی است که به دیار زیبایی سفر میکند و رهاورد این سفر، جز زیبایی نیست؛ بنابراین هنر، کشف، احساس و ادراک زیبایی و هدیه کردنِ این کشف، احساس و ادراک به دیگران است؛ چنانکه سعدی علیهالرحمه فرموده است: «به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت».
نزدیک به هشت قرن است که گلهای فراهم آمده در گلستان سعدی، مشام جان اهل ذوق، اخلاق و عرفان را نوازش داده و معطر ساخته است. همانگونه که اهلنظر و صاحبدلان گفتهاند، زیبایی دو قسم است: محسوس و معقول.
قرآن که اصل و ریشهی اسلام احمدی است / گویای آن، نمادِ فخیمِ امامت است
محروم نیست هر که در این راه پا نهاد / نزد خدا کرامت هر کس به طاعت است (ص ۴۷)
گلوگیاه، آسمان و ستارگان، طلوع و غروب خورشید و ماهتاب، تموج دریا، ریزش باران، نغمهی پرندگان، لبخند شیرین کودکان، وزش نسیم صبحگاهان و بوی دلآویز گلها و ریاحین، زیباییهای محسوس هستند؛ لکن زیباییِ معقول از مقولهی دیگری است؛ اعتقاد صحیح، اخلاق نیکو و عمل صالح یعنی خداباوری، معادباوری، علم، اندیشه، ایثار، محبت، امانت، انصاف، عدل، کَرَم، سخاوت و شجاعت که آثار آنها در عمل افراد تجلی پیدا میکند، از جنس زیباییِ معقول هستند. گرچه شاعر، ستایشگر هر دو نوع زیبایی است، اما هدف و آرمان اصلی او نشر زیباییهای معقول و دارندگان آنهاست و صاحب «زمزمی دیگر» به ستایش اینگونه زیبایی پرداخته و پایبندی خود را به نشر و ترویج آنها ابراز داشته است.
قرآن، نبوت، امامت، تقوا و کرامت در این ابیات بهرشتهی دلپذیر شعر کشیده شده است و تأکید بر حدیث متواتر ثقلین:
از جانب رسول، دو ثقل است یادگار / قرآن یکی از آن ثقلینِ رسالت است
تفسیرِ این یکی نکند فهم، مدعی / ثقلِ دگر مُفسرِ قرآن، ولایت است (ص ۴۹)
در ستایش فخر کائنات، رسول اعظم (ص):
ای در شبِ دنیای ما شمعِ هدایت / ای روزِ رستاخیز امیدِ شفاعت
ای اسمِ تو آغازِ نورِ عینِ پایان / ای رم تو بُرده نبوت را به سامان (ص ۵۹)
دربارهی امیرمؤمنان علی بن ابیطالب (ع):
زیباترین عجایبِ صُنعِ خدا، علی / اُسطورهی مُجَسَّمِ خیرالوری، علی
از بَطنِ کعبه دستِ خدا گشت آشکار / احمد (ص) نهاد نام به سِرِ خدا، علی (ص 61)
در مدح زهرای مرضیه (س):
ننشانده باغبانِ فَلک، ای گیاه حُسن / در باغِ معرفت به صفای تو قامتی
در شأنِ تو نیاز به وحی و به آیه نیست / وحیِ مُجَسَّم استی و شورِ آیتی (ص ۶۹)
حجتِ آخرین، بقیةالله الاعظم (عج) را چنین ستوده و فلسفهی انتظار را اینگونه بیان میکند:
ای از تبارِ عصمت و معصومِ آخرین / هستی تو راست، آنچه تو خود را نهان کنی
گم گشته است قافله، تا کی رسی ز راه / رَفع لَهیبِ تشنگی کاروان کنی (ص ۹1)
اگر که فلسفهی انتظار میدانی / حدیثِ هجرِ فروبند و سر عشق بپوش
ودیعهای است تو را رمزِ انتظارِ فرج / تو این امانتِ عظمی به نا کسان مَفروش (ص100)
در غزل آهنگین «حکایت تو ای امام» میخوانی:
تو ای که نقشِ دیگر زدهای به زندگانی / ره دیگری گشودی به حیاتِ جاودانی؟
نتوان به تو رسیدن به ستیغِ کوه مانی / نتوان ز تو بریدن که چون مام مهربانی
تو بگو که رازِ ماندن ز چِه کس فرا گرفتی / که به گوشِ مرگ خواندی ره و رسمِ زندگانی (ص ۱۲۵)
و در نگاهِ او، بسیجیِ بنیانگذار، هفت شعر عشق است و در وصفِ او میگوید که:
ای اَفشرهِ عشق، خداوندِ بسیجی / هرجا سخن از عشق بُوَد نقشِ تو پیداست
حکمت، تو اسیرِ خمِ یک کوچه عشقی / راه و روشِ عشق از این طایفه ابقاست (ص ۱۳۳)
و از شهید و مفقودالاثر چنین میگوید:
ای قطره که همنشینِ دریا شدهای / ای خطه که با اَبد هم آوا شدهای
زآن پیش که گم شوی کجا بودی تو / زآن روز که گمشدی تو پیدا شدهای (ص ۱۳۹)
زیرِ مصائبِ خم نشد پشت شهیدان / زآن روی سر بر گنبد افلاک سودند
با خونِ خود در مسلخ امواجِ تاریخ / زیباترین شعرِ حماسی را سرودند (ص ۱۵۷)
و در نظرِ او «گلزارِ حسین» را صفایی دگر است:
سرمنزلِ عشق را هوایی دگر است / گلزارِ حسین را صفایی دگر است
دانی ز قفا چرا بریدِ سرش / چون نایِ شهیدِ نانوایی دگر است (ص ۱۶۱)
آنچه برای سالگردِ ارتحالِ امامخمینی (ره) سروده شده، در عینِ صلابت، پر از احساس و از آثارِ خواندنی و ماندنیِ این مناسبت است:
آن صبحدم که تازهرسیدی زِگردِ راه / یادش بخیر بهمنِ ایران، بهار گشت
اما بهگاهِ رفتنت ای آفتابِ حُسن / دردا بهار ما چون زمستانِ تار گشت (ص ۱۷۹)
آنچه بهعنوان «وحدت»، «دانشگاه آزاد اسلامی»، «پرستار»، «رفوزهی عشق»، «جوابِ سرازیر»، «شبِ بارانی»، «طریقِ آزادی»، «معارفه» و «رباعیات» سروده شده، همهقابلتأمل و در نوعِ خود نوآوری است.
نکتهای که ذکرِ آن لازم است این که سرایندهی «زمزمی دیگر» و «و اما بعد…» در چند موقعیتِ آثارش حال و هوای دیگری پیدا میکند.
اول: آنجا که از «استهبان» و مردمش سخن میگوید؛ بهویژه اگر احساس کند این شهر و فرهنگش از سویِ کسی مورد بیمهری قرار گرفته است؛ «جوابِ سرازیر» شاهدِ مدعاست؛ خانمی از تربیتِ معلم، به استهبان و برخی نمادهایِ فرهنگی آن مختصر حملهای میکند و میشنود آنچه میشنود (ص ۲۲۱):
این شهرِ مردخیزِ نه اهلِ دو رنگیاست / نه اهلِ ادعاست و نه سفلهپرور است
آزاد هست و منتِ دُونان نمیکشد / چون گیوه هاش بالش و این خاکِ بستر است
بیزرقوبرق و ساده، ازینرو مشامِ جان / از عزّت و مناعتِ طبعش مُعطّر است
ما جایِ خونِ خلق اگر کشت میخوریم / باور بکن حلالتر از شیرِ مادر است
گر دستِ ما تهیاست، ولی دیدهها پر است / چشمانِ ما بدینمهمانِ منوّر است
خواهم لگامِ شرم بیندازم از قلم / تا بنگری چه فاجعههایی پُشتِ جوهر است
اما دریغ، عرقِ حیا میزند نهیب / خاموش باش چون که گذشت از مسنتر است (ص ۲۲۱)
و شصت و یک بیت جوابِ واقعی و طنزآمیز.
دوم: جایی که ساده و صمیمی میگوید و بیتکلف میسراید؛ مانند همین «جوابِ سرازیر»، بعضی از رباعیات و نامهای به پرستار:
این نامهی کسی است که احساسِ خویش را / با تار و پودِ خاطره ترسیم کردهاست
از بهرِ آن کسی که درد و غمِ مرا / با خویشِ بالمناصفه تقسیم کردهاست (ص ۲۰۱)
از آتشِ شهوتی نهادم برخاست / وز آبِ جهندهای وجودم برپاست
از خاکم و خاک میشوم، در عجبم / این بادِ دماغِ بیحسابم زِکجاست؟ (ص ۱۹3)
راستی با وجودِ این، سخنِ ساده دلنشینتر است؛ چرا بعضی به پیچیدهگویی خود را ملزم میکنند؟ نمیخواهم بگویم که شعر از صنعتِ تشبیه، استعاره، مراعاتِ نظیر، واژهآرایی و امثالِ آن خالی باشد؛ زیرا به فرمودهی بزرگان، شعر سخنی مخیّل است و مخیّل یعنی هم خیالانگیز و هم خیالآمیز، و با استفاده از صناعاتِ لازم این ویژگی حاصل میشود؛ اما هنر بزرگِ شاعر و سخنور این است که از این ابزارها کمتر استفاده کند و در عینِ حال به آن هدفها نزدیک و نائل شود؛ چنانکه سعدی، حافظ و دیگران این کار را کردهاند.
البته آنچه شعر را از سخن منظوم و مرصّع ممتاز میکند، سوز و شور و احساس است و بهقولِ گویندهیِ همین اثر:
جایی که سوزِ نیست به سازِ قشنگِ شعر / چنگی به دل نمیزندت آب و رنگِ شعر (ص ۲۳۳)
سوم: زمانی که دلبستگی و شیفتگی به موضوع، شاعر را در اختیار میگیرد و با خود میبرد؛ مانند سالگردِ ارتحالِ امامخمینی (ره) (ص ۱۷۹):
افسوس ای امام نبودی که بِنِگری / روزی که صورتِ کوچِ تو را در هوا زدند
صدها ستاره در پیِ راهت به خونِ خویش / در حسرتِ جداییِ تو دستوپازدند
ای جوششِ طلیعه خونِ در عروقِ فجر / نِصفُالنهارِ فتحِ جهان آشیانِ توست
رفتی از این دیار ولی تا جهانِبجاست / از زیباییِ عقیقِ شفق از کیانِ توست (ص 179)
از تبارِ کوههایِ سَرکشم / خاکم و تا قافِ سِینا پرکشم
جان نهاده بر سرِ بیل و کلنگ / با بیابانِ خدا، عمری به جَنگ
اندر این وادی اگر موسیِ نیم / افتخارم بس که استهبانیم (ص ۲۹۵)
چهارم: جایی که با سلاحِ طنز به میدان میآید و شاید بتوان گفت قریحهیِ شعر او با خمیرمایهیِ طنز و مطایبه آمیخته است و این ویژگی در اثر «و اما بعد…» بیشتر آشکار است؛ اگرچه در میان «زمزمی دیگر» نیز میتوان بدان دستیافت.
لیکن اگر سکوت کنم در برابرت / ترسم میانِ جمعِ بگویی طرف خر است (ص ۲۲۲)
گر نیستی به فکر فردا این چه حکمت است / گوشت همیشه منتظر بوقِ خاور است (ص ۲۲۳)
اما کسی که خورده و خوابیده روز و شَب / چون میشود معلمِ اطفالِ نوبراست (ص ۲۲۴)
بههرحال «زمزمی دیگر»، اثری است که دایرهی نفوذش بهنظرِ اینجانب بیشتر خواهد بود؛ چرا که با زبانِ متداول و مأنوسِ مردم سروده شده و هر فارسیزبانی میتواند از آن بهرهمند شود؛ گرچه «و اما بعد…» هم بهنوبهی خود برای آشنایانِ به گویش و اصطلاحاتِ محلیِ گذشته و حالِ «استهبان» و البته برایِ مردمِ شریفِ این دیار قابلِ استفاده است.
در اینجا در پایانِ مقال، نکتهای را که قبلاً پیرامونِ اثر «و اما بعد…» ذکر کرده بودم، باز هم متذکر میشوم که خوانندگانِ محترم در نظر داشته باشند که سرودنِ شعر، پدیدآوردنِ اثری است که اگرچه بهمددِ خدا صورت میگیرد، اما بهسهولت نمیتوان بدان دستیافت و بهقولِ حافظِ بزرگ:
«چون جمعِ شد معانی، گویِ بیان توان زد / صد نکته غیرِ حُسن باید که تا کسی / مقبولِ طبعِ مردمِ صاحبنظر شود.»
لذا داوریِ جانبِ انصاف را رعایت بفرمایند و بدانند همین که شهروندی برایِ ترویجِ فرهنگِ ارزشمندِ شهر و دیارش دامنِ همت بهکمر زده و با صرفِ وقت و حتی هزینههایِ قابلِ توجهِ مادی به صحنه آمده است، قابلِ تحسین و قدردانی است و باید بهاو دستمریزاد گفت تا بدین وسیله، استعدادهایِ بالقوه نیز میدان و مجالِ بروز و ظهور یابند و بر میراثِ فرهنگیِ سرزمینِ خویش بیفزایند. دیگر اینکه اگر ستایشِ از کسی و چیزی به ذائقهی ما خوشنیاید، نباید گوینده را محکوم کنیم؛ او دیدگاهِ ارزشیِ خود را معرفی کرده و این اختیار را داشته که از هنرِ خود برایِ نشرِ معتقداتِ خویش استفاده کند. البته هیچ کس منکر نیست که نقادیهایِ منصفانه و آگاهانه میتواند در تقویتِ اثر و یا آثاری، چه صوری و چه محتوایی، تعیینکننده باشد و صاحبِ اثر اگر از سِعهیِ صدرِ برخوردار باشد آن را بهجان خواهد پذیرفت.
ضمنِ ستایش از تلاشهایِ ادبی و فرهنگیِ دوستِ هنرمند و ارجمند، جنابِ آقای حاج علی حکمت، برایِ ایشان در ارائهیِ آثاری دیگر، از خداوندِ بزرگ طلبِ توفیق میکنم.
والله الموفق و هو المستعان
فروردین ماه ۱۳۸۵ – سید محمد مرشدی
دیدگاهها