مقدمهی اول کتاب زمزمی دیگر( دکتر محمود بحر العلوم)
از: آقای دکتر محمود بحرالعلوم «استاد دانشگاه فردوسی مشهد»
بسماللهالرحمنالرحیم
«سرآغاز گفتار نام خداست که رحمتگر و مهربان، خلق راست»
«… داخل فیالاشیاء لا کدخولِ شیءٍ و خارج عن الاشیاء لا کخروجِ شیءٍ عن شیء» حضرت علی (ع)«خداوند در همهی اشیاء داخل است ولی نه مثل داخل بودن چیزی در چیزی و از همه بیرون است ولی نه مثل بیرون بودن چیزی از چیزی.»
قبل از چند نیایش از سر صدق میگویم که اهل شعر و ادب نیستم ولی از آنجا که در مقابل محبتِ و حُسن ظن تسلیم هستم، تن به نوشتن میدهم. خدایا تو را از صمیم قلب شکر میکنم که توفیق نشستن بر لبِ «زمزمی دگر» و گلگشتی در این گلشن را نصیبم کردی. خدایا یاریام کن تا زمزمههای «زمزمی دیگر» را به گوش جان بشنوم و پند و اندرزهای بیپردهی آن را از پردهی گوشم عبور دهم تا بر ضمیرم بنشیند و با کردارم عجین شود و با پندارم بیامیزد. خدایا همچنان که با زمزم مکی در صفا، عطش اسماعیل و هاجر را فرو نشاندی با این زمزم که «زمزمی دگر» است، مرا صفا ده. خدایا حکمت عزیز را بر ایمان نگه دار و عزتش را صدچندان کن. خدایا…مدت نسبتاً مدیدی است که با ضعف و ناتوانیِ ویژه، دورهی نقاهت دست به گریبان هستم و در یکی از همین ایام «زمزمی دیگر» را دریافت داشتم و با خود گفتم «با ضعف ناتوانی با این نسیم خوش باش» و با شتاب و اجمال، مطالعهی مطالب «درشت»، آن را آغاز کردم؛ سپس ورق زنان با میان بر برخی از پیشگفتارها و همچنین برخی از اشعار را نگاه کردم و از همان ابتدا حساب دستم آمد که با«حرف حساب» طرف هستم؛ آن هم از سخنی که کهنگی برنمیتابد؛ به اعتبار این که قید، زمان و مکان نمیگیرد؛ از خودم چه پنهان، زیباییِ کمال آن، دستوپایم را گم کردم: در این هنگام حالت کودکی را پیدا کردم که با چهرهای ناآشنا، اما سرشار از مهر و عطوفت روبرو میشود و حیران میماند؛ من هم در مقابل دو نیروی متضاد، حیران و سرگردان ماندم؛ یکی دافعهگریز از حرف حساب و وفور مفاهیم بالاتر از فهم خودم و دیگری جاذبه و کشش «زمزمی دگر»، یعنی صید دل و سلاح کلام و قشنگِ شعر (صفحه ۲۶۶)، و در فاصلهی زمانی کوتاهی، تحت تأثیر این زوج نیرو، دستودلم میلرزید و نمیتوانستم دست به قلم ببرم؛ سرانجام نیروی جاذبه فزون آمد و با کتاب اُخت شدم و مفاهیم دشوار آن ذهنم را مشغول داشت و موج خوشایندی بدنم را فرا گرفت؛ ولی ضعف و ناتوانی مانع از آن میشد چنان که دوست دارم آن مطالعه کنم؛ آرزو میکردم که بتوانم از «ب»بسما… تا «ت»تمت، با وقت و همهجانبه بخوانم و خود جنابِ حکمت به عنوان معلمِ این درس، بالای سرم باشد؛ چه کنم، نخل بلند و اوج پریدن کوتاه، با خود گفتم «مایهی افسوس و دریغ، موجب حسرت و غبن، من بی مایهچه باشم که خریدار تو باشم». مجدداً به طور گذرا برخی از قسمتها را مرور کردم و در خورِ وسع خودم از آن حظّ و لذت بهره بردم و برایم معلوم شد که هرچه حکمت گفته و سروده از سرِ حکمت«دیانت، غیرت و لطافت گفته در نتیجه دلچسب و ممتع و با حلاوت از کار آمده است. (صفحه ۵۱)
آنجا که با ایرادهای بیحساب و سر بالا مواجه میشود، غیرتش به جوش میآید و جوابِ «با حساب» و روان را سرازیر میکند (صفحه ۲۲۱) در جایی دیگر با مشاهدهی سرگردانیِ سیارهوارِ مسافرانِ دانش تازهوارد و ناآشنا با یکدیگر، لطافتِ نازکتر از گل میشود و باریکتراز مو (صفحه ۲۱۳) ولی محکمتر از گیسو می سراید و ترکش این سرایش سر به آسمان میکند و از ستارگان با اسم و رسم را افشا می سازد به حدی که به زبان میآید و بسی نکته های ناگفته را در گوش محرم اسرار یعنی سحر زمزمه میکند، به «بسی ناگفتهها آن شب که در گوشِ سحر گفتند (صفحه ۲۱۴)»، درضمن این قالبِ بدیع و بیبدیلِ حکمت، گام زدن در راه افلاکیان را منوط به جدا از خود شدن میداند (صفحه ۲۱۶) و نکتهی باریکترازمو، این که صرف نظر از جهل و تاریکی، نور هما ممکن است در این راه حجاب شود؛ همانگونه که از زیر آفتاب، داخل محیطی سر پوشیده را به خوبی نمیتوان مشاهده کرد، بنا به نظر عرفا در این سیر، مرتبهی کشف کرامت، مرتبهی آنچنان رفیعی نبوده و نوعی چشمچرانی به حساب میآید؛ از طرف دیگر از جهت سهل و ممتنع بودن، کتاب نیاز به تأمل دارد؛ اتفاقاً در لغت زم زم به معنای «مکث کن، مکث کن»، آمده است.
در یکجا دیدم که حکمت به قصد سرودن به مناسبت سالگرد امام خمینی (ره)، آستینها را بالا زده، (ص ۱۷۷) در حالی که نیازی نبوده است، زیرا به تصور من حکمت از زمانی که اول بار خودش را برای وضو مهیا کرده، آستینها را حسابی و برای همیشه بالا زده تا پس از آشتی دادنِ سما با زمین (ص ۲۹۵)، «زمزمیِ خلق» کند که جویباری ازمعرفت از آن سرازیر شود و گلستانی از گلهای رنگارنگ بهبار آورد که هر گلی، عطر و بوی خاص خود را داشته باشد، و از بابِ استحباب، آبِ روان را نگرفته تا آبروی شهرمان باشد و با «این آبِ رو، آسیابِ عشقِ روان بچرخد» (ص ۲۳۷) و در ضمن، طراوت این آب را، اجازه عرض اندام به درد و رنجهای درونی، در چهره دهد و آهی که از آتشِ دل برمیخیزد قبل از ظهورِ گرمیِ خود را به رطوبت وضو بسپارد و به آبی سرد مبدل شود تا… البته خودِ حکمت برای نیل به ساحلِ مقصود فکرِ آب را از سر رانده است. (ص ۲۹۹)، «ای که فکر آبرویی بازگرد»
از چهل و هفت عنوان، اگر اشتباه نکنم فقط شش عنوان واژهی عشق را با خود دارد، در صورتی که تار و پودِ این مجموعه همه عشق است، شور است و شوق؛ حکمت خدا را هم در «مکان و هم در لامکان میداند و او را از رگ گردن نزدیکتر احساس میکند. جستجوی خداوندِ کاری عبث (ص ۲۱۹) و به منزلهی جستجویِ ماهیِ آب را ، میداند حکمت با سمند فکر و کمند هنر ، عرفان، فلسفه، دین و اخلاق را به هم پیوند میدهد و آنها را یک کاسه میکند. وی همچنین با رابطِ پیامبر، قرآن، ائمه معصومین (ع) آسمان را با زمین یکپارچه میسازد. حکمت این معانی و یا به عبارت دیگر این نگرش عرفانی به کلِ عالم هستی را که از پشتوانهی استدلالی نیز برخوردار است، یعنی احساسِ حضورِ خداوند در همهی عالم هستی و وابسته بودنِ همهی موجودات با تمامِ وجود به او و اعتراف به عجزِ و نیستی در پیشگاهِ او، با ذوقِ خدادادی، استادانه میپروراند. از این دیدگاهِ بدی و زشتی در حکم عدمِ خوبی و زیبایی جلوه گری میشود که در این صورت بدی و زشتی وجود خارجی نخواهد داشت. اتفاقاً خارج از این نگاه مفهومِ بیت:«در حیرتم چگونه حد و فرقِ او شکافت— جز آن که گَاه کشش او گفت «یاعلی» (ص ۶۲) به نظر معقول میرسد همچنین در غیاب این بینش، به احتمال، وجودِ خداوند در حد یک مهندسِ تنزل پیدا میکند که عالم را با قوانینِ ویژهای آن آفریده است و از آن به بعد دخالتی در آن ندارد.
رباعیاتِ حکمت نیز بویِ دیانت میدهد و یا دقیقتر، دینمدار است به عنوانِ نشانه میتوان به کلامِ حضرت علی (ع) اشاره داشت: «ما لابن آدم والفخر، اوله نطفه و آخره جیفه و بینهما حامل العذره». بنابراین اگر رباعیاتش تلخ است، شفاست و اگر اندک است، دوا است و اگرگزیده است، درّ است و یک کتاب درس؛ ولی برخلافِ دارو، به هیچ وجه عارضهی جانبی ندارد چنانکه احیاناً صفایِ باطن ایامِ طفولیت را با خود به همراه داشته باشد به ذائقه اش شیرین خواهد آمد. شایستگی پند و اندرزهای «زمزمیِ دگر»، توهمِ را به چند بیت از «امیدِ مجد» معطوف میکند که در ترجمهیِ منظومِ قرآن سروده است:
«کسانی که هستند دارایِ هوش، بگیرند** بگیرنداندرزِ آن را به گوش»( سورهی ابراهیم، آیهی آخر)
«شود پاک چون آینهیی قلبشان **ز کینه نباشد به دلهایشان»( سورهی فجر، آیهی ۴۷)
«گشایند آنگه به تسبیحِ لب*** شکر نمایند از لطفِ رب» (سورهی فاطر، آیهی ۱۳۴)
پند و اندرز نهفته در مصرع «به اوجِ حسن در عهدِ شباب از هیت لک رستن» (ص ۱۵۴) که همچون بسیار از موارد دیگر از انس با قرآن منشأ میگیرد و از چشمهی طبعِ خدادادی میجوشد، آبِ سردی است بر آتشِ طبعِ پرستی و هدیه ی گرانبهائی است به اهلِ شباب، زیرا درست است که تسلیمِ زور و ستم نشدن شیوهیِ مردی و مردانگی است ولی بالاتر از آن، مردی و مردانگی در تسلیم نشدن و پشت کردن به «هیت لک»، های جور و اجور است.
یقین اثری که موجبِ رشد و تعالیِ جامعه میشود با هیچ اختراع و دستآوردهای تکنولوژیِ سودمند به حالِ بشریت قیاس نمیتوان گرفت.
از این بابت بیمناسبت نیست که نکتهای از انجیل در «سفرِ کلماتِ قصار» ذکر کنم:
«ملتی که از بینش و بصیرت محروم باشد محکوم به فنا است.»
به حق «زمزمیِ دگر»، از این دست است؛ به ویژه این که قلم و مرکبِ شعر ارزشهای والای شهادت، ایثار و فداکاری و خدمت به خلق را میراب وار، آبیاری میکند و آفتابی است که هر کس میتواند مستقیماً آن را احساس کند و روشنایی آن را ببیند. بالاخره هر چه بیشتر با «زمزمیِ دگر»، انس میگیرم بیشتر احساس میکنم که از خواندنِ دقیق و عمیق آن گزیری نیست:
«ما را ز کویِ بادهفروشان گریز نیست**تا باده در خم است به اینجا نشستهایم»
محمود بحرالعلوم
اردیبهشت ۸۵، مشهد مقدس
دیدگاهها