🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
بسماللهالرحمنالرحیم
تا نمونهی تو اَ تُ صابُناته
صابنات مزّهتر از آبنباته
آذرماه 83 بود…سری آمدم منزل سرور عزیزم حاجداییام، حاجمیرزا عبدالمهدی عندلیبی. کتابی در طاقچه خودنمایی میکرد. آبشار استهبان بر آن جاری بود و نامش مرا به یاد قصههای نقیبالممالک انداخت:…و اما بعد…
از حاجآقا پرسیدم: جریان این کتاب چیست و از کجا رسیده؟
فرمودند: دوستی از استهبان فرستاده… بردار و بخوان…
نامهای به خط خوش نستعلیق همراه با دو cd ضمیمه بود. با هم صفحاتی را خواندیم. همه زیبا و خواندنی بودند… یاد شمس اصطهباناتی در من زنده شد..تا که از گردنهی گود و قلات/چشمم افتاد به اصطهبانات…
اما از حیات سیر نگشتم!
شمارهتلفنی در انتهای نامه درج شده بود. فوراً تماس گرفتم. پس از سلام و تعارفات معمول و معرفی خود، متقاضی «و اما بعد…» شدم و گفتم شماره حساب بدهید و وجه کتاب را بفرمایید تا تقدیم شود. از بنده اصرار و از مخاطب که هنوز او را ندیده و نمیشناختم، انکار. فرمودند اگر غیر از خودتان کسی هم علاقهمند به خواندن این کتاب است و میشناسید، معرفی نمایید. نام دو نفر از دوستان را بردم و قرار شد برای آنها هم «و اما بعد…» بفرستد.
این آغاز آشنایی با استاد علی حکمت بود. کتاب به دستم رسید. همراهش نیز نامهای سرشار از تواضع و مهربانی بود که مرا کسی به حساب آورده و مشتاق بود نظری بر «و اما بعد…» بنگارم. هنوز یکسال نشده کتاب «دیدگاه اهل نظر بر و اما بعد…» در آمد. استادان ادبیات و طبعشناسان گوهر معانی، «و اما بعد…» را ستودند و کتاب شد ماندگار. حقیر قلمشکسته تیز صفحاتی از آن کتاب را سیاه کرد.
سالی بعد «زمزمی دیگر» جوشید و از این چشمة پرخروش باز جرعههایی نوشیدیم. حس میکنم این استاد حکمت، زرنگتر از آن است که با فروش کتاب و سود مادی بار خود را ببندد… او شکارچی ماهری است که با کلام شیرین خود غزالان و آهوان رمیده و قزلآلاهای اقیانوسها را به تور میاندازد و آنها را رام خود میکند.
گاهی هم سنگریزهای بیمقدار چون من به تور و قلابش گیر میکند و به اجبار تحملش.
در سال 1393 فرهنگنامة استهبان جلد اول، سال 1396 فرهنگنامة استهبان جلد دوم، سال 1399 فرهنگنامة یکجلدی استهبان، و سال 1402 فرهنگنامة استهبان جلد سوم و پایانیِ این فرهنگنامه را به طبع میرساند. چاپ هر جلد از این فرهنگنامهها قصهای دراز دارد به ابعاد حوصلة حکمت و درک کسانی که با چاپ و نشر و دردسرهایش کموبیش آشنایند.
اوایل سال 1404 حکمت «هشتاد دور گردش به دور خورشید» میکند و از ابتدای کودکی فعلا بیست بار به دور خورشید گردیده و همچنان ادامه دارد … و همة این گردشها را -تلخ و شیرین- در طوماری وزین و مکتوبی دلنشین به قلم شیوایش شرح داده. صفحاتی را با هم بخوانیم:
«… نام اين مرد ميرزاآقا بود كه چون به كربلا مشرف شده بود، او را به نام كربلايى ميرزا آقا مىشناختند. اگر چه در تداول معروف به “كل ميزاغا ” بود.
از اين جهت اين توضيحات اضافى را دادم كه خاطرهاى كه مىخواهم شرح دهم، مربوط به نام تداولى همين شخص است.
هر وقت اين مرد بيكار بود، به سراغ يدرم مىآمد و بر روى كرسى اضافى كه كنار كرسى پدرم بود مىنشست و با هم از گذشته و حال و آينده اختلاط مىكردند و من هم كه از صحبتهاى آنها هميشه محظوظ مىشدم، بين آن دو مىنشستم و گوش مىدادم.
بكى از اين روزها كه جلو مغازه آبپاشى مىكردم و پدر و كل ميزاغا همچون هميشه به اختلاط مشغول بودند، معلم كلاس اول از جلو مغازه عبور مىكرد. تا چشمش به من افتاد توقف كرد و من سلام كردم و پدر و دوستش به احترام از جا بلند شدند. معلم بدون مقدمه رو به پدرم كرد و گفت:
-فلانى! قدر پسرت را بدان. او بهترين نمره را در كلاس اول آورده و مدرسه هم از اخلاق و رفتار او خيلى راضى هست. سعى كن او را بيشتر به خواندن و نوشتن مشغول كنى.
اين گفت و خداحافظى كرد و رفت. پدر تشكر كرد و در چهرهاش شادى و شعف موج مىزد. اما به نظرم چون دوستش بچه نداشت و شاهد اين ماجرا هم بود، خواست تا حدى دل او را هم بهدست آورد. لذا دفترى را كه حساب بدهكارى مشترىها را در آن مىنوشت از داخل كشو پيتى (دخل) بيرون آورد و تكهى كاغذى هم بر روى جلد دفتر گذاشت و مدادى هم به دست من داد و گفت:
-حالا كه معلمت از تو و پيشرفت تو تعريف كرد، ببينم مىتوانى اسم كل ميزاغا را بنويسى؟
با شوق مداد را گرفتم و در حالى كه كاغذ و دفتر را روى پيتى (پيشخوان. پيتى. طبله) مغازه نهاده بودم، به سرعت و با دقت كلمهى “كلميزاغا” را سرِ هم نوشتم و به پدر دادم.
پدر نگاهى به نوشتهى من انداخت و با حالتى كه شك و ترديد در آن موج میزد گفت:
– نه، نشد. درست ننوشتى.
ناگهان وارفتم. من كه به نوشتهى خود اطمينان داشتم و هر كلمهاى را با هجىكردن مىتوانستم بنويسم، گفتار پدرم برايم سخت گران آمد و به پدر گفتم:
-كجاش غلطه؟
پدر با كمى تأمل و سردرگمى ادامه داد:
– تو كل ميزاغا را درست نوشتى، امّا وقتى مىخواهى كل ميزاغا را بنويسى، بايد بنويسى كربلايى ميرزا آقا.
در حالى كه بغض كرده بودم و سعى مىكردم از ريختن اشكم جلوگیرى كنم، گفتم:
– شما به من گفتى بنويس كل ميزاغا، كه من هم نوشتم. اگر گفته بوديد كربلايى ميرزا آغا بنويسم، من هم همان را مىنوشتم.
پدر كه متوجه انقلاب درونم شده بود و سعى مىكرد آبى بر آتش درونم بريزد، تكه نباتی از داخل دخل مغازه بيرون آورد و به من داد و صحبتش را ادامه داد:
-بسيارى از كلماتى كه ما مىگوییم، هنگام نوشتن طور ديگرى مىنويسيم. مثلاً اسم من محمدصادق است، ولى مردم مىگويند: مئصدق. يا اسم اُسا مشمنجفر كه صاحب مغازهى بغلى هست مىنويسيم: استاد مشهدى محمد جعفر.
اين مطالب را همزمان مىنوشت و توضيح مىداد.
مثل بادكنك پر بادى كه سوزنى در آن فرو كنند، همهى باد و بروت من به هوا رفت و فهميدم آنچه را كه خواندهام به درد نوشتن نمىخورد و لذا بايد اول تغیيراتى را كه مردم در گفتارشان دادهاند يا مىدهند، ياد بگيرم و الّا كلاهم پس معركه است.
كل ميزآغا كه شاهد اين ماجرا بود، دستى به يشت من زد و گفت:
-ها بله آدَى على! هنو بايه خيلى پَپَه بخورى تا سواد دار بيشى.
اين جملهى كل ميزاغا چنان آتشى به جان من زد كه خيلى پيش خود كوچك شدم و همهى زحمات يكسالهى كلاس اول را بربادرفته انگاشتم، اما به نظر خودم اين ماجرا نقطهى عطف و سكوى پروازى شد كه هفت سال بعد، آنگاه كه كلاس هشتم بودم، به جمعآورى واژههاى عاميانه كه از زبان مردم كوچه و بازار مىشنيدم، رو آورم و اين عملكرد بعد از شصتوپنج سال به چاپ و نشر فرهنگنامهى استهبان در يك دورهى سه جلدى در سه هزار و چهارصد صفحه و يك مجلد تكى در هزار ودويست صفحه منتهى شود.
نتيجه: وَعَسى آن تَكرهُوا شياً و هُوَ خَير لَكُمْ».
و در خاطرهای از کلاس چهارم دبستان چنین مینگارد:
«…نوبت عصر که دانشآموزان به مدرسه میآمدند، نماز جماعت در حیاط مدرسه در سایهسار دیوار جنوبی به سرپرستی… معلم برگزار میشد.
در حال سجده بودیم که ناگهان پنجهی هر دو پاهای من چنان سوخت که بیاراده از جا پریدم که شلاق دوم معلم به پشت گردنم خورد و مرا امر به ادامهی نماز نمود. تازه فهمیدم که سوزش پنجههایم مربوط به ضربهی شلاقی بوده که آقای معلم در هنگامی که سجده بودهام بر آنها وارد کرده است.
چارهای جز سکوت نبود و الا باید ضربات بعدی را تحمل میکردم. نماز تمام شد در حالی که سوزش پنجههایم هر آن بیشتر میشد و من متحیر که علت این تنبیه چه بود.
کفشهایم را پوشیدم و درد را تحمل کردم و معلم هیچ توضیحی برای این کارش نداد.
مدرسه تعطیل شد و لنگان خود را به خانه رساندم. مادرم علت لنگیدنم را پرسید. ماجرا را …»
لطفش این است که بقیه را از کتابفروش آببخش بپرسید! البته با خرید کتاب «هشتاد دور گردش به دور خورشید».
چاپ کتاب وزین و خواندنی«هشتاد دور گردش به دور خورشید» ابتدا بر جناب حکمت عزیز و سپس به همهی دوستدارانش و مردم عزیز و فهیم ایران، بهویژه استهبانیهای عزیز تبریک میگویم.
از ناشر محترم و سختکوش انتشارات ستهبان جناب آقای آلابراهیم که خود صاحب تألیفات بسیاری در زمینههای مختلف آدابورسوم و فرهنگ استهبان و…است و زمینهی چاپ کتابهای همشهریها و هماستانیهای خود را با کمترین هزینه فراهم نموده است، صمیمانه تشکر میکنم.
ارادتمند و دوستدار همهی مردم خوب ایران بهویژه استهبان
سیدعبدالعلی پدرام
آبان ماه 1404
☺️🏵️🏵️🏵️🏵️🏵️🏵️🏵️☺️
دیدگاهها